چه فایده این همه ؟

دیروز رفته بودم بازار خواستم ببینم ساعت چند یهو دیدیم یه مغازه ساعت فروشی همون جاست رفتم تو مغازه پرسیدم ؛ ببخشید قربون ساعت چند ؟
گفت : کدوم ساعت ؟
گفتم : نه منظورم زمان چه وقت است ؟
گفت : شرمنده همه این ساعت ها که می بینی یا باتری ندارند و یا کوک نشده اند ، لطفا از بیرون از شخص دیگری بپرسید .
از مغازه بیرون اومدم و بفکر فرو رفتم .... پیش خودم فکر میکردم


چه فایده وقتی اینهمه ساعت داشته باشی اما ندانی زمان چه وقته ؟!..


چه فایده وقتی اینهمه پول داشته باشی ولی باهش کارِ کسی رو راه ندازی ؟!...


چه فایده علم و دانشی داشته باشی ولی بهش عمل نکنی و برایت عملا بی فایده باشد ؟!...

چه فایده اینهمه تاریخ تمدن و فرهنک و ادبیات داشته باشی، ولی .... چی بگم والله

 

چه فایده اینهمه از آزادی و رهایی حرف بزنی ولی در قفس باشی ؟1...


چه فایده اینهمه عزیز داشته باشی و لی بهشون سر نزنی


چه فایده وقتی انسان باشی ولی عاشق نباشی

چه فایده اینهمه ....

" کلینک گزیلوکائین "

داشتم از دندون درد میمردم ...

واقعا بد دردی این دندون درد ...

کمکم کردند

مرا بردن به یک درمانگاه

نام آنجا

" کلینک گزیلوکائین " بود

 

کلینک گزیلوکائین عجیب ترین جای دنیاست

یک تزریق آمپول گزیلوکائین تو لثه و کشیدن دندان بدون درد و احساس ناراحتی

عجب آمپولی بود این گزیلوکائین

خاصیت آمپول گزیلوکائین سِرکردن است

تمام عصب های حسی آدم رو فلج میکنه

طوریکه دیگه آدم هیچ دردی رو احساس نمیکنه

عجب آمپولی بود این گزیلوکائین

 

در کاریدور کلینک گزیلوکائین یک صف طولانی دیدم

از نژاد های مختلف

از کشورهای مختلف

در میان صف

 چند نفر از رئیس جمهورهای دنیا را دیدم

بسیاری از وکیلان را دیدم

بسیاری از قاضیان را دیدم

بسیاری از نویسندگان را دیدم

بسیاری از نماینده های مردم را  دیدم

ووو

از همه دنیا آمده بودند

همه در صف بودند

منظم و مرتب

ایستاده بودن برای تزریق گزیلوکائین که مخصوص ،

وجدان درد است

بعد از تزریق

 یک نوع بی تفاوتی

 یک نوع سبکی خاص را احساس میکنند  

عجب آمپولی بود این گزیلوکائین

 

خاصیت آمپول گزیلوکائین سِرکردن است

تمام عصب های حسی وجدان آدم رو فلج میکنه

طوریکه، دیگه آدم هیچ دردی رو احساس نمیکنه

عجب آمپولی بود این گزیلوکائین

 

شبزده

خدا حافظ اعتیاد

یه روز یکی از دوستانم از من پرسید ؛ این بیماری اعتیاد که شما میگید چیه ؟

پیش خودم کمی فکر کردم و بعدش گفتم : اگه بخوام بهت بگم بیماری اعتیاد چیه ؟ بهترین راهش اینه که خاطرات یکی از دوستان همدردم را برایت تعریف کنم ،شاید اینطوری بهتر بفهمی که بیماری اعتیاد چیه ...  این دوستم برایم تعریف میکردو میگفت :

سالها پیش از اینکه انجمن معتادان گمنام در کشور تاسیس بشه ، من معتاد به مواد مخدر شده بودم در اون زمان وضع مالی خوبی نداشتم تا اینکه یکی از آشناهامون که در خارج کار میکرد با من تماس گرفت و بر حسب تخصص شغلی که من داشتم از من دعوت بکار کرد، مجبور بودم پیشنهاد کار را بپذیرم ، ازطرفی پیش خودم گفتم با رفتن به کشور دیگه یه توفیق اجباری نصیبم میشه و مواد مخدر و اعتیادم را ترک میکنم .

اون زمان ما در یک شهرستان کوچک زندگی میکردیم . مقدمات سفر را مهیا کردم و خلاصه تا چشم بهم زدم روز رفتن فرا رسید . با چمدانم به طرف ایستگاه که در کنار جاده بود رفتم ، مقداری مواد داخل یک پاکت سیگار داشتم ، کمی از آنرا به اندازه نیازم در آوردم  و مصرف کردم بقیه مواد را که در پاکت سیگار بود مچله کردم و در  یک خرابه قدیمی که همانجا در حاشیه ایستگاه بود بردم و در گوشه آن خرابه انداختم ، حال عجیبی داشتم اینگار پاره ای از وجود من همراه با آن پاکت سیگار در آنجا ماوا گرفت . 

اتوبوس از راه رسید ، سوار شدم وقتی داشت حرکت میکرد من آخرین نگاه را به خرابه انداختم و پیش خودم گفتم ؛ خدا حافظ اعتیاد ... خدا حافظ مواد مخدر .

سه سال در خارج کار کردم طی این سالها پول خوبی درآوردم ، و طی این سه سال پاک ، پاک بودم ، اما پروژه ای که در آن کار میکردم تموم شد و من به کشور برگشتم .

سوار اتوبوس شدم و عازم شهرستان شدم و در همان ایستگاه پیاده شدم ، بعد از پیاده شدن چشمم به همان خرابه افتاد ، هنوز همانطور خرابه مانده بود ، فقط آشغال هایش بیشتر شده بود ،انگار یک احساس درونی، یک حس کنجکاوی بمن میگفت برو ببین هنوز پاکت مچاله شده سیگارت اونجاست ؟!... بدون اختیار و بدون اراده به طرفش رفتم یه راست به طرف گوشه خرابه رفتم ، آشغال ها را کنار زدم و ناگهان چشمم به همان پاکت سیگار افتاد ، فرسوده و کثیف شده بود اما طلق روی پاکت نگذاشته بود که به محتوای درون آن آسیب جدی وارد شود، پاکت سیگار را برداشتم

.

.

.

کنار ایستگاه روی نیمکت نشسته بودم .....  نمیدونم چند ساعت بود که اونجا بودم ، اما وقتی بخودم اومدم دیدم از محتوای مواد درون پاکت مصرف کردم و همین باعث شد که باز از فردای آنروز شروع به مصرف مواد مخدر کنم ... 

 

 https://telegram.me/nafasbenafas1

گذر از سنت ها

بعضی از سنت های هر جامعه ایی بطور قطع دارای فلسفه ایی بوده است و ممکن است اینگونه سنت ها در زمان های گذشته دارای مزایا و منافعی برای افراد آن جامعه مخصوصا قشر فقیر بوده باشد ، مثلاً شمع روشن کردن در سقاخانه ها برای ادای نذر باعث میشد تا شب ها معابر تاریک و یا کوچه های تاریک روشن باشد و حقیقتا اینکار در زمان خود یک سنت پسندیده بوده است ، اما اکنون شرایط با گذشته متفاوت شده است و لذا مردم جامعه امروز سعی میکنند نذورات خود را نه با شمع روشن کردن بی فایده بلکه با کمک کردن به موسساتی خیرخواهانه برآورده سازند ، همینطور در ایام قدیم در نذری های دیگر مانند آش یا غذا دادن و یا گوشت قربانی دادن واقعا کاری خدا پسندانه بود و حتی گاهی واقعا گره گشا بود ، ولی امروزه بنظر میرسد در بیشتر اینگونه نذورات جز ریخت و پاچ و اسراف حاصل دیگری برای قشر فقیر و یا نیازمند به ارمغان نمی آورد و لذا مفید و کارگشا نمی باشد ، یادمان باشد خداوند به نیت های ما واقف است و به بهترین نوع عملکرد ما راضی و لبخند میزند . میگویند حضرت امیر مومنان علی علیه السلام در زمانی که والی مسلمین بود شام نمیخورد چرا که مبادا در قلمروی او کسی شب را گرسنه سر ببالین بگذارد ، حالا تصور کنید حضرت امیر در ملکوت اعلی چه حالی خواهد داشت از بارگاهی که برای او هزینه میکنند ، در اینجا یاد شعر برتولت برشت بنام " قالی بافان گویون بولاق " افتادم که بعنوان حسن ختام تقدیم شما عزیزان میکنم .

بارها ستایش شده است
رفیق لنین.
مجسمه های نیم تنه و تمام قد از اومی سازند.
نامش را بر شهرها می نهند، و بر کودکان نیز.
خطابه هایی به همه ی زبان ها می خوانند،
در انجمن ها و میتینگ ها
از شانگهای تا شیکاگو،
برای بزرگداشت لنین.
اما این چنین او را ارج داشته اند، قالی بافان گویون بولاق-
دهکده یی کوچک در جنوب ترکمنستان:
بیست قالی باف، شب هنگام، در آنجا هستند،
از تب، لرزان، و از کارگاه محقرشان
تب، زبانه می کشد.
ایستگاه راه آهن از انبوه پشه پوشیده است. گندنایی
از مرداب برمی خیزد، مردابی که پشتِ
گورستان قدیمی دِه است.
.
.
اما قطاری که
هر دو هفته یک بار، آب آشامیدنی و توتون می آورد،
خبر می آورد که:
روز بزرگداشت رفیق لنین نزدیک است.
و مردم گویون بولاق،
مردم فقیر، قالی بافان، تصمیم می گیرند
که مجسمه ی نیم تنه ای از رفیق لنین
در ده شان برپا دارند.
به هنگام گردآوری پول برای مجسمه،
مردم ده، لرزان از تب، می آیند
و چند کوپِک پولی را که دشوار، به دست آورده اند
با دست های لرزان، می دهند.
« استپا گامالف »از ارتش سرخ،
پول ها را – در نهایت امانت- می شمرد، و به دقت می بیند،
فداکاری ایشان را برای بزرگداشت لنین
و دلشاد می شود؛
اما او، دست های لرزان را نیز می بیند.
و ناگهان پیشنهاد می کند:
با پولی که برای مجسمه گِرد آمده، نفت بخرید
و روی مرداب پشت گورستان بریزید،
مردابی که زادگاه پشه هاست،
پشه هایی که تب آفرینند
بدین سان در گویون بولاق، مبارزه می کنیم
و بدین گونه ارج می نهیم، روانِ آن راد مرد،
رفیق لنین را،
که هرگز فراموش نخواهد شد.
.
.
آن ها بر این کار مصمم شدند – در روز بزرگداشت.
سطل های کهنه،
پر شده از نفت سیاه را
یکی از پی دیگری
به مرداب بردند
و مرداب را با نفت پوشاندند.
.
.
بدین گونه در خدمت خویش بودند،
همچنان که لنین را ارج می نهادند.
و او را می ستودند و به خویش سود می رساندند.
پس، ایشان، خواست آن مرد را فهمیده بودند.
.2
شنیدیم که چگونه مردم گویون بولاق
لنین را ارج نهادند، و آنگاه، به هنگام شب،
پس از آن که نفت را به مرداب ریختند
مردی از جمع به پا خواست و خواست
که تابلویی در ایستگاه راه آهن نصب شود،
و بیان کند تمامی ماجرا را
تغییر نقشه و تبدیل
نیم تنه ی لنین را به ریشه کنی تب
وسیله ی چند تُن نفت
و این همه را، به قصد بزرگداشت لنین.
.این کار را نیز کردند
و تابلو، آویخته شد.



چه صفا به محفلی که ، تو در آن مکان نباشی

 

 

چه صفا به محفلی که ، تو در آن مکان نباشی
چه کویر شورزاریست چمنی ، که تو سروآن نباشی


به جهنمی که در آن ، ملک العذاب تو باشی
به از آن بهشت برین ، که تو حور آن نباشی


همه عمر در عبادت به  امید مزد جنت ، که کنار من تو باشی
چه جهنمیست بهشتی ، که تو اجر آن نباشی


به چه کار من آید ، حَیوان و جام جمشید
که در این گذار وحشت ، تو کنار من نباشی


به خراب خانه ای که درآن ، تو نگار آن باشی
به از آن تاج محل وَ قصری ، که تو خاتونش نباشی


همه شب بفکر اینم بود آیا لحظه ایی تو ، بفکر من باشی
به ندا در امد و گفت قرار ما اینبود ، که توقع ایی نباشی
 

فرزین حیدری

مشق نام تو

 

 

مدرسه که میرفتم

همیشه نام تو را عمدا اشتباه مینوشتم

معلم همیشه مرا جریمه میکرد

جریمه ؛

" نوشتن سه صفحه نام تو بود "

چقدر این جریمه نوشتن ها را دوست داشتم !.....

فقط

در نوشتن نام تو

خط های فاصله آزارم میداد

صد دفتر ، صدبرگی

محصول یکسال درس خواندنم بود

که نود جلد آن

فقط

زیبا نام تو بود

*****

سالها گذشت

پیرشدم

خط شکسته مینوسم

در مشق

نامت را عمدا ، اشتباه رسم میکنم

استاد ،

جریمه میکند مرا

به سیاه مشق نام تو

هرچند دیگر از خط فاصله ها خبری نیست

اما هنوز هم

فاصله آزارم میدهد ....

( شبزده )

قبله

فکر نکن چون عاشقتم 

اسیرتم 

زیاد بخودت نناز

اگر محمد تونست قبله شو 

عوض کنه 

 

منم میتونم عشقتو 

 

عوض کنم 

 

<< شبزده  >>

تفاوت بین تخیل و توهم چیه ؟!

گفتم : تفاوت بین تخیل و توهم چیه ؟! ..... 

 

گفت : تخیل یک پنداریست که قابل دیدن نیست ، اما توهم امریست که شخص به وضوح آنرا می بیند . 

 

گفتم : اگر اینطورباشه ما هم دنیا را می بینیم پس یعنی ممکنه ما هم در توهم باشیم .

 

گفت : دقیقا همینطوره ، منتهی یک توهم بزرگ که اسمش گذاشتن " زندگی "

 

                                                                         شبزده

تلگرام ، و تاثیرات آن

هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست

نه هرکه سر بتراشد قلندری داند

چند وقت پیش با یکی از دوستان راجع به این مسئله صحبت میکردیم که چرا شبها نمیتوانیم زمینه ایی برای مراقبه کردن مهیا کنیم ، مشکل چیست که حتی قادر  نیستیم لحظه ای ذهن خود را در خلسه نگهداریم .

                                *************

امروزه بعلت پیشرفت های تکنولوژی، فضاهای مجازی زیادی بوجود آمده است ، اما بی شک یک از پرطرفدارترین اینگونه فضاها " تلگرام " است ، که در اختیار عموم قرار گرفته است ،  واضح است که تلگرام بسیار کاربردی و نقش زیادی را درعرصه های گوناگون ارتباطات بعهده دارد ولذا منافع زیاد و فراوانی را با خود بهمراه آورده است ، اما علیرغم منافعی که برای ما دارد ممکن است بعلت عدم آگاهی و یا بسترهای نامتناسب فرهنگی از این پدیده بجای تاثیرات مثبت نهایتا تاثیرات منفی عایدمان شود .

عزیزان همانطوریکه میدانید ، ما امروز در اثر دست یافتن به یکسری از فضاهای مجازی ( مانند وبلاگ ها ، وب سایت ها و بخصوص تلگرام ) در عصر به اصطلاح انفجار اطلاعات زندگی میکنیم ، و ممکن است ترکش های این انفجار بزرگ به ما هم اصابت کند، و لذا اگر روش و فرهنگ  صحیح استفاده کردن از اینگونه فضاها را ندانیم ، بعید نیست که گرفتار یک بهم ریختگی ذهنی و حتی روانی شویم .

امروزه در کشور ما گروه های مجازی گسترده ای در فضای تلگرام شکل گرفته است و در بیشتر اینگونه گروه ها سعی میکنند که با درج مطالب فراوان و متنوع همدیگر را شارژ و یا اطلاعات گوناگون در اختیارگروه  خود قرار بدهند ، از طرفی به واسطه پیشرفت های لجام گسسته علوم در زمینه های مختلف ما در یک گرداب و در یک ورطه شتابزدگی قرار گرفته ایم ، و هر چیزی را تند ، زود و سریع میخواهیم ، لذا به علت عدم وقت و زمان کم  و بی حوصله گی ، بیشتر خواهان نوشته های کوچک " مینمال " و داستان های کوتاه چند سطری " نوول " هستم ،حتی در وادی شعرهم خواهان اشعار کوتاه یکی دوخطی هستیم ، و جالب این است که بعضی ها حتی  حوصله مینمال و نوول خوانی راهم ندارند و فقط بدنبال جملات کوتاه " قصار" هستند .

گاهی حجم اطلاعات در شکل جملات کوتاه ، کوتاه ،  که در گروه های تلگرامی منتشر میشه  بقدری کثیر و متنوع و متفاوت ، و یا در پاره ای از نقاط متضاد هستند که باعث میشود ذهن مخاطب گرفتار یک چالش جدی شود ، بدون اینکه شخص خودش متوجه این امر شود و نهایتا شخص مخاطب گرفتار نوعی آشفتگی فکری و از هم گسستگی ذهنی شود .

اجازه بدهید آنچه را که میخواهم بگویم به شکل دیگری با یک مثال بیان کنم ؛ در گذشته ما یک کتاب را جز به جز و فصل به فصل میخواندیم  تا به پیام کلی آن کتاب دست پیدا کنیم و لذا درک از پیام آن کتاب شاید نهایتا میشد یک پاراگراف ، اما روح آن پیام هر چند کلی بود ولی بعلت اینکه ما سابقه اجزایی آن را مطالعه کرده بودیم در رابطه با آن یک شناخت اساسی و بنیادی داشتیم که برایمان کارایی داشت و به ذهنمان آرامش میداد   .

اما امروزه هزاران پیامهای کوتاه که هر کدام از آنها بطور قطع مفاهیم گسترده و عمیقی دارند به شکل های کلی به مخاطب بصورت بنیادی عرضه میشود ، و چون بسیاری از مخاطبان بعلت عدم معلومات لازم و یا بصورت آکادمیک و یا بنیادی از اجزا شکل دهنده آن پیام اطلاعات درستی ندارند ، لذا در نهایت ممکن است با کج فهمی و یا برداشت های سطحی  فقط فضای ذهن خود را اشغال کند .

اما بحث ما فقط این نیست در واقع لب مطلب در این مختصر نوشته این است که ذهن انسان هر چند دارای حجم یادگیری گسترده ایی می باشد  ، اما همین گستردگی در جذب اطلاعات باید قانونمند و اصولی باشد ، در غیر اینصورت ما خرواری از اطلاعات پراکنده و گسسته و سست و بی مایه را وارد ذهن خود میکنیم در حالیکه از چرایی آنها هیچگونه اطلاع صحیحی  نداریم ، ولذا در نهایت اینگونه اطلاعات نه تنها باعث رشد ما نمیشود بلکه در غایت ما را گرفتار یک ذهن پر ترافیک میکند که باعث تشویش ذهن میشود .

اینگونه اطلاعات بی مایه گرچه بشکل شعاری ممکن است کاربردهای  محاوره ایی و باری و به هرجهتی داشته باشد ، اما قطعا گره ایی از مشکل ما را نمی گشاید  ،و زمینه تعالی ما را فراهم نمی سازد ، بطور مثال ، من       E=M.C2میدانم که فرمول نسبت انیشتن    

اما عملاٌ نمیدانم که عبارت فیزیک فوق چه مفهومی دارد ، در هر صورت نتیجه بحث ما این است که ما در زمانی زندگی میکنیم که دانش بشر در هر زمینه ایی چه در علوم انسانی و چه در علومهای دیگر ثانیه به ثانیه در حال افزایش است بنابراین ، اگر میخواهیم در آرامش باشیم در درجه اول باید یک ذهن آرام داشته باشیم و برای داشتن یک ذهن آرام تا میتوانیم باید از انبوه اطلاعاتی که به غیر ازترافیک های ذهنی برای ما دستاورد دیگری ندارد دوری کنیم ، ما همواره باید در نظر داشته باشیم که کمیت در داشتن اطلاعات و آگاهی مهم نیست ، بلکه آن چیز که مهم است کیفت آگاهیست ، بقول نظامی گنجوی ؛

یک دسته گل دماغ پرور

از خرمن صد گیاه بهتر

همینطور که ذکر شد برای آرامش داشتن ، لازم است ذهن آرام داشت ، ما زمانی میتوانیم ذهن آرام داشته باشیم که همواره در روند یادگیری و تفکر باشیم ، اما  بطور اصولی و زیربنایی ، بخصوص  اهداف خاصی را برای خود تعیین کنم و مطالعه ات خود را بر همان اساس پیگیری کنیم .

گاهی حاصل یک عمر تفکر و دانش یک فیلسوف و یا یک دانشمند میشود  یک جمله کوتاه ، بنابراین ، من نوعی هم باید ظرفیت و پتانسیل های لازم را داشته باشم تا بتوانم یک درک مناسب از آن را داشته باشم .       

قانون چیست  

مدتهاست به این فکر میکنم  ،  قانون چیست ؟ ! . .  که در هر محفلی از آن صحبت میشود ، اما هر چه بیشتر فکر و تحقیق کردم  ، بیشتر گیج شدم ، از یکی پرسیدم  آقا ،  قانون چیست ، گفت : قانون یک آلت موسیقی است که فقط باید یک نفر در حالیکه چنگال مخصوصی بدست کرده آنرا بنوازد  . . . .گفتم : نه آقا منظورم آلت موسیقی قانون نیست .

                         نمیدونم ، اما فکر میکنم که استاد جمالزاده است که این جمله معروف را گفته است ؛  قانون در دنیای ما مفهومیست که (( قا ی )) آنرا فاکتور گرفته اند و فقط تا میتوانند از نون آن بهره میبرند ، اما یه چیز دیگه هم متوجه شدم و اونم اینه که در طول تاریخ بشرهمیشه ، چگونگی قانون را زورمندان تعریف و تفسیر میکنند ، حتماً داستان متحد شدن شیر و گرگ و روباه برای شکار کردن را در کتاب ؛     "  مُحاضرات الادباء جلد 2 صفحه 417 باب چهاردهم نسخه کتابخانه آستانه رضویه "  شنیده اید ، اگر هم نشنیده اید به روایت طنزگونه اینجانب ، بطور خلاصه آنرا برایتان تعریف میکنم ؛

یه روز این سه تا که اسمشونو گفتم با هم متحد میشند یعنی شیر و گرگ و روباه  تا با هم شکار کنند و سپس آنچه را که بدست آوردن با هم تقسیم عادلانه کنند ، نتیجه این شکار ، یک گورخر و یک آهو و یک خرگوش شد ، وقتی کار به تقسیم کشیده شد ، شیر ، رو به گرگ کرد و گفت : ای پسر عمو بنظر تو ما این شکارها را چگونه باید عادلانه  وطبق قانون تقسیم کنیم ؟ گرگ گفت : ای سلطان عادل ، بهترین نحوه تقسیم قانونی و عادلانه ، این شکارها اینستکه ، گورخر را شما بردارید و آهو را نیز من بردارم و خرگوش هم این روباه بدبخت مادر مرده بردارد .

سلطان جنگل که طاقت بی قانونی را نداشت نگاهی غضب آلودی به گرگ کرد و ناگهان پرید و چون به فنون کاراته آشنایی کامل داشت با یک فن ( سیکن چوکوزوکی توشیرومیفونه ) کله گرگ بدبختو از تنش جدا کرد و پرت کرد انور زیر اون درختها ،  سپس در حالی که خون از دندانهای نیشش سرازیر بود با حالتی خشمگین نگاهی به روباه کرد و گفت : خُب حالا تو بگو بینم عادلانترین راه برای تقسیم این شکارها چیست ؟ ! . . . روباه فلک زده که قالب تهی کرده بود در حالیکه مِنومِن میکرد گفت ؛ ای سلطان عادل ، ای بزرگوار ، ای نجیب ، ای دادگستر ، بهترین روش و عادلانترین راه اینستکه شما  ، صبحانه این آهو را میل کنید ، و سپس برای ناهار این گورخر را نوش جان کنید ، و برای اینکه شب راحت بخوابید شام هم این خرگوش  را تناول کنید .

شیرتبسمی کرد و در حالیکه انگار از قانون مداری و نحوه مفاهیم عدالتی که روباه تعریف کرده بود رضایت داشت ، با چهره ای خندان گفت : دورد بر شرفت ، . . . . .  درود برشرفت ، خوشم اومد ، حالا بگو ببینم تو چگونه به این فهم رسیدی ؟

روباه گفت : ای سلطان ، ای ابر قدرت ، ای دادگستر ، من کتابی خواندم بنام " قانون شما "  و فهم خود را از آن بدست آورده ام که یک ماده اساسی این قانون سر بریده همین گرگ زیر آن درخت می باشد .

شیر درحالیکه داشت غذای خود را میخورد رو به روباه کرد و گفت : خوش گذشت ، حالا پاشو و سیکتیر چوله . . یعنی بزن بچاک .

حماقت آدمها 2

پیکاسو نقاش معروف تعریف میکنه که یه روز خانمی بسیار ثروتمند که ظاهرش مثلِ روشنفکرها بود به آتیله نقاشی من آمد  وبعد از بازدید از نقاشی ها گفت : آقای پیکاسو واقعاً آثار شما خارق العاده است  !، اما در پایان بازدیدش ناگهان چشمش به یکی از کارهای من افتاد با دیدن این اثر در جا میخکوب شد و گفت : آه خدای من ، این باور کردنی نیست ، این احساس لطیف ، این رنگهای جادویی نمیتواند زمینی باشد ، بطور قطع این یک اثر آسمانیست و در ادامه گفت : من این تابلو را از شما میخرم .

منکه همینطور مات و مبهوت مانده بودم گفتم : اما مادام خیلی عذر میخوام این تابلو فروشی نیست .

زن روشنفکر پولدار ضمن اصرارهای فراوان گفت : آقای پیکاسو ٬ مبلغ مهم نیست هر قیمتی که باشه با کمال میل پرداخت میکنم ، شاید خود شما هم نمیدونید که چه اثری را بوجود آورده اید ، این یک شاهکار است ! . .

خلاصه پیکاسو میگه ؛ هرکاری کردم تا این خانم از خریدن این اثر منصرف بشه ، نشد که نشد ، و سرانجام آنرا با قیمت گزافی از من خرید و برد .

(( بعدها پیکاسو به دوستانش  در حال مستی گفته بود ؛ این یکی از بوم های نقاشی من بود که به علت خراب کشیدن نقاشیش تبدیل به قلم پاک من شده بود و در واقع وقتی نقاشی های دیگر را میکشیدم ، برای اینکه قلمم را از رنگ پاک کنم به روی این بوم میکشیدم )) .

اما ای عزیز ؛ در وادی ، نقاشی فقط یکنفر در زمان زندگیش از هنرش بهرمند شد ، آنهم ، همین جناب پیکاسوست ، در واقع از عجایب است  ،که ایشان دقیقاً مثل میداس افسانه ایی به هر چیزی که قلمش را میزد حکم طلا را پیدا میکرد ، اما در عوض هنرمندان دیگری مثل ، رامبراند ، ونسان ون گوگ ، فرانسیسکو گویا ، و یا حتی همین کمال الملک خودمان در اوج تنگدستی و فقر و تنهایی از این دنیا رفتند .      

 

اهانت به پیامبر رحمت وبخشش درد آور است

اینروزها عمل شنیع و زننده یک دیوانه معلوم الحال ، که در روزگار ما از این آدمها ، کم هم نیستند ،  مرتکب عمل زشت و قبیحی شده است ، و همانطوریکه میدانیم عموماً نسل این هزاره دیگر توهین به مقدسات دیگران را از هر دست وقبیل که باشد پذیرا نیست و این مسئله بخودی خود محکوم است ، اما بحث اینجاست آیا روح نازنین و مقدس حضرت ختمی مرتبت از اهانت دیوانه ای بیگانه بیشتر میرنجد یا از اعمال و یا رفتارهای خودیهای بدتر از بیگانه ؟! آیا از کسانی که بقول معروف دستار بسر میبندند و کتاب خدا را چنان میخوانند که سود ایشان است بیشتر میرنجد یا یک دیوانه روانی ؟ . . ، آن مسلمانانی که با رفتار خشن خود و قتل و کشتار و سرکوب سعی میکنند چهره مقدس پیامبر مهربان اسلام که حتی شقی ترین دشمنان خود را مورد گذشت و لطف و نوازش خود قرار میداد  ، آیا اینگونه مسلمانان بدتر از آن دیوانه مفلوک نیستند ؟! حقیقتاً کدامیک از اینها با اعمالشان بیشتر وجود نازنین و دل آن پیامبر مهر و دوستی  را بدرد می آورد ؟! در اینجا بیاد حکایت شبلی و منصور حلاج افتادم که میگویند ؛ زمانی که او را دار زدند مردم بر جنازه او سنگ بسيار ميزدند .شبلی  نيز به خاطر دور نماندن از قافله مردم تکه گِلی کوچک به منصور زد. از جنازه منصور آهی برخاست بلند . گفتند : اين چه سر است؟ از اين همه سنگ هيچ نگفتی . از گِلی اندک آه کردنت چيست ؟ گفت : آنها که نمی دانند معذورند . از شبلی عجبم آمد که ميداند من کيستم . نمی بايد می انداخت و انداخت .

خداوندا ؛

ایمان ما را از سنگ اندازان جاهل و از دنیا پرستان عالِم در امان بدار

 

 

چرا اسم این فیلم گوزن هاست ؟ !

قبل از اینکه بخواهم بگویم چرا اسم این فیلم از نظر من گوزنهاست لازم که این مطلب را ابتدا به عرض براسانم که  -  در دوران جوانی با یک کاریکلماتوریست آشنایی داشتم که این شخص هنرمند در آخر کتابش همیشه عکس های عجیب و غریبی میکشید . یه روز که مست بود ازش پرسیدم : استاد این عکسهای که میکشی واقعا معنا و مفهومی دارند ؟ . . . و از اونجایی که گفته اند مستی و راستی ٬ استاد در جوابم گفت : باور کن من از کشیدن این عکسها هیچ منظور خاصی ندارم ٬ ولی بعد از کشیدن این عکسها کسانی می آیند و نقاشی های مرا تفسیر میکنند و وقتی من به حرفهای آنها گوش میکنم میبنیم حرفهایشان با طرحهای که من کشیدم جور در میاید ٬ سپس با همان حالت مستی ادامه داد و گفت : گاه برای یک طرحی که میکشم  ٬ ده نفر میایند و هرکدام  ، آنرا   بر اساس دیدگاههای خودشان تفسیر میکنند و جالب اینه که هر ده تفسیر هم با نقاشیهای من همخوانی دارد .

بنا براین  ، اینه اول گفتم که بدونید شاید این تفسیری که من از نام فیلم گوزنها میکنم اصلاً مَد نظر جناب مسعود خان کیمیایی نبوده و  ، شاید منظورش کلاً چیز دیگه ای  بوده ، اما این تفسیر هم میتواند بر اساس محتوای فیلم معنای منطقی پیدا کند . بنظر من فیلم گوزنها به دو دلیل ممکن است به این عنوان نامگذاری شده باشد ؛

اول ؛

                                                    بعضی ها معتقدند که اکثر معتادان آدمهای با احساس و با هوش و نترس و همینطور با استعدادی هستند  ، و لذا بخاطر همین ویژگی ها  ، گاهاً بخاطر تجربه شخصی به دام و تله ای گرفتار میشوند که دیگر راه برگشتی پیدا نمیکنند ، یعنی شاخصه های که خوب هستند ، اما باعث دردسر میشوند ، یعنی کمالی که باعث اضمحلال میشود ، درست مثل شاخ های یک گوزن ، بدرستیکه تمام قدرت و ابهت و اقتدار و زیبایی یک گوزن در شاخ های اوست ، اما همین شاخ های زیبا گاهاً وقتی حیوان میخواهد از میان جنگل عبور کند در میان و لابه لای شاخه های درختان پیچ میخورد و باعث دردسر میشود و حیوان معصوم هرکار میکند دیگر نمیتواند خود را از این گره پیش آمده رهایی بخشد ، و آنقدر آنجا میماند تا عاقبت خوراک وحوش دیگر میشود ، بنابراین اکثر معتادان هم ، همینطور هستند ، یعنی هر کدام یکی ، یکدانه شاخ طلایی رو سرشان دارند بشرطی که بتوانند از آن بدرستی استفاده بکنند و در واقع مثل شاخ های که سرانجام  ٫ خودشان برای گوزن شاخ میشوند این شاخصه های خوب برایشان باعث گرفتاری نشود . 

دوم ؛

در اسطورهای یونانی شخصی است بنام آکتئون ، این شخصیت بسیار نترس و شکارچیست بی پروا و در عین حال پهلوانیست ماجراجو  ، او فکر میکند بر اساس توانایی های که دارد مجاز است هرکاری را انجام دهد ، و لذا در یکی از شکارهایش همراه با سگهای با وفایش به کوهی میرسد که آرتمیس الهه "دریا و ماه" در انجا در حال  شستشو خود بوده  ، با دیدن این منظره بجای اینکه آکتئون از نگاه کردن به پیکر لخت این ایزد بانوی  دریا و ماه که دختر زئوس هم است دوری بجوید ، در عوض با جسارت تمام  به دیدن آن مشغول میشود و لذت دیدن این پیکر را به تمام پیامدهای آن ترجیح میدهد ، در همین حین آرتمیس متوجه آکتئون شده و او را جادو میکند و در اثر همین جادو او به شکل یک گوزن در می آید ، در واقع شکارچی یعنی آکتئون ،خود به شکار تبدیل میشود و توسط سگهای با وفای خود ، مورد حمله قرار میگیرد ، بنابراین داستان  یک فرد معتاد به مواد مخدر هم ، همین است  ، او شخصیتیست که  در اثر ماجرا جوی و احساس کنجکاوی ،  چیزی ها و یا لذتهای را میخواهد کشف کند که سرانجام آن ، چیزی جز درد و حرمان برای او بهمراه نمی آورد ،  او هرگز نباید پیکر لخت مواد مخدر را میدید ، اما دید ، او هرگز نباید این لذت را تجربه میکرد ، اما تجربه کرد ، او نباید هرگز بر اساس قدرتی که دارد در نهایت عدم سلامت عقل احساس کند که میتواند با خدایانی که بسیار قدرتمندتر از او هستند به همآوردی بپا خیزید ، و یا در نهایت ساده گی خود را در محیط و یا فضای آنها قرار دهد ، اما اینکار را میکند و لذا همچون آکتئون تبدیل به گوزنی میشود که عاقبت کسانی که یاران وفادار او بوده اند شروع به دراندن او میکنند ، او را طرد میکنند ، او را ترور میکنند و . . .         

           

سلامت معنوی

 (بخشی از پستی که با عنوان تعادل کامل در همین وبلاگ می باشد )

                                                                               معنا یعنی ، معنوی و یا معنانگری ، یعنی ضمن توجه به مفاهیم ظاهری به مفاهیم درونی آن نیز توجه کردن ،  و مفاهیم مخلتف را از سه بعد مورد توجه قرار دادن ، یعنی فقط به پوست نگاه نکردن بلکه به پوست و گوشت و استخوان نگاه کردن ، یعنی فقط به ظاهر اکتفا نکردن و به محتوا و پیام نهفته در آن توجه داشتن ، هر چند عالم معنوی به نظر پیچیده میرسد ، اما اگر ما در شرایط و مسیر تعادل باشیم واصول فوق را بکار گیریم و بخصوص در حیطه " شناخت و معرفت " پیشرفت کنیم میتوانیم به این وسیله ، هم بهداشت ، و هم سلامت معنوی خود را ارتقاء بدهیم  ، و اگر ما از شناخت و معرفت کافی برخوردار نباشیم ممکن است به بیراه رفته و گرفتار ، طامات و خرافات و یا جادوگری و یا موارد و انحرافهای عدیده دیگری قرار بگیریم ، بنابراین ،  بخاطر منحرف و سرگشته نشدن و برای رعایت سلامت معنوی خود در این مسیر باید الگو و یا راهنمایی که  در مسیر تعادل قرار گرفته و از ما جلوتر است اعتماد کرده و دست در دست او به راهمان ادامه بدهیم ، همینطور که ذکر شد عالم معنانگری مفهوم بسیار ساده ای دارد ، لاکن دیدن و درک این سادگی بستگی به نوع تمرکز و نگرش و توجه ما به آن دارد . کسانی که در حیطه معنا متمرکز هستند با دیدن یک گل کوچک ، مثلا ، مثل گل ناز ، یا گل شاه پسند و حتی یک برگ درخت ،  پیامها و نشانه های نهفته در آن را درک کرده و به یقین معنوی میرسند و نیاز دیگری برای ادله دراین مقام را ضروری نمیبینند  ، بقول شیخ شیراز که گفت ؛

برگ درختان سبز در نظر هوشمند

هر ورقش دفتریست ، معرفت کردگار

بنابراین ، معنوی و یا معنانگری یعنی ، زندگی وهستی را معنا دار بدانیم ، یعنی شعورهستی و کائنات را درک کنیم ، یعنی اینطور فکر نکنیم که دنیا همینطوری و باری بهر جهت به گردش خود ادامه میدهد ، ما چون روی عالم معنا متمرکز نیستیم ودر زندگی  بقدری درگیر روزمره گی و ،  وابستگی های دنیوی قرار گرفته ایم که خود را گم کرده ایم  ، و لذا قوانین دنیا و هستی را متوجه نمیشویم و در نهایت ساده نگری مسائل را اتفاقی و تصادفی میدانیم  ، در صورتیکه جهان هستی پر از نشانه است ولی ما غافلیم . دنیا و هستی پر از قوانینی است که ما  فکر میکنیم آنها تصادفی اند در حالیکه به هیچ وجه اینطور نیست حتی وقتی در خیابان تنه ات ،  به تنه  ، کس دیگری میخورد این تصادفی نیست ، باور کن تصادفی نیست ، اگر الان این مقاله را میخوانی باور کن تصادفی نیست ، همانطوریکه در بالا ذکر شد نشانه ها زیادند ، اما دیدن این نشانه ها نیاز به تمرکز و دقت  و بقول قدیمها  دیده بصیرت ما دارد ، بطور مثال به تشابه های زندگی پنج نفر از رهبران تاریخ معاصر اروپا نگاه کنید .

نام

تاریخ تولد

آغاز زمامداری

طول عمر

مدت زمامداری

جمع

آدلف هیتلر

1889 +

1933  +

53 +

9    =

3884

موسولینی

1883 +

 1922 +

59 +

20  =

3884

استالین

1879 +

1924  +

63 +

18  =

3884

چرچیل

1847 +

1940  +

68 +

 2    =

3884

روزولت

 1882+

1933  +

60 +

 9    =

3884

اگر واقعاً موارد فوق را تصادفی بدانیم ، پس در اینصورت داریم بی انصافی میکنیم ، یعنی سعی میکنیم که مسائل را توجیه کنیم و در واقع داریم ، دگم  و از روی خودمحوری و غیرمنطقی فکر میکنیم  ، اما نشانه ها کم نیستند بطور مثال ؛

انقلاب فرانسه در تاریخ 1789 میلادی و انقلاب آلمان در سال 1918میلادی یعنی به فاصله 129 سال بوقوع پیوست ؛                                       

129  =  1789 -  1918

ناپلئون در سال 1812 میلادی و هیتلر در سال 1941 بخاک روسیه حمله کردند یعنی بفاصله  129 سال ؛

 129  =  1812  -  1941

ناپلئون در سال  1815 و هیتلر در سال 1944 میلادی هر دو شکست خوردند یعنی به فاصله  129 سال  ؛

129  =  1815  -  1944

ناپلئون درسال  1804میلادی امپراطور فرانسه ، و هیتلردرسال 1933میلادی پیشوای ملت آلمان شد یعنی بفاصله 129 سال ؛

129  =  1804  -  1933

ناپلئون در تاریخ 1799 میلادی و هیتلر در سال 1928 روی کار آمدند یعنی بفاصله 129 سال ؛

129  = 1799  -  1928

بنا براین ، در اطراف و در زندگی ما نشانه های فراوانی وجود دارند ، منتهی همانطور که ذکر شد ، نیاز به دیده بصیرت و دقت داریم ، مثلاً  ؛ شاید حتی شماره موبایل ما دارای معنای باشد ویا کلمات و حروف هایی و یا اعدادی در زندگی ما معنادار و نقش داشته باشند  ، مثلاً میگویند ؛ از غرایب زندگی معتصم بالله آنکه ، بسیاری از امور مهم زندگانی او با عدد  8  رابطه داشته ، چنانکه هشتمین خلیفه عباسی بوده و در سال 178هجری متولد و در سن 48 سالگی وفات نموده است . وی هشتمین اولاد هارون الرشید بوده و به مدت 8 سال و 8 ماه و 8 روز خلافت کرده است و پس از خود  8 پسر و 8 دختر و 8 هزار درهم و  18  هزار الاغ و دام باقی گذشت و در زمان او  8 فقره جنگ رخ داد و در هشتم ماه ربیع الاول وفات کرد و به همین مناسبت عربها او را  ( الثمن ) نام داده اند .

اما در رابطه با همین نشانه ها ، اخیراً پژوهشگران متوجه تشبهات عجیبی بین زندگی آبراهم لینکن و جان اف کندی شده اند  به این قرار که  ؛

-          آبراهام لینکن در سال 1846 میلادی به کنگره امریکا راه یافت در صورتیکه کندی در سال 1946 به کنگره راه یافت .

-          آبراهام لینکن در سال 1860 به ریاست جمهوری انتخاب شد در صورتیکه کندی در سال 1960 رئیس جمهور امریکا شد .

-          هر دو جانشینی بنام جانسون داشتند . اندرو جانسون که جانشین لینکن شد در سال 1808 بدنیا آمده بود و لیندون جانسون که بجای کندی نشست در سال 1908 بدنیا آمد .

-          هر دو رئیس جمهور پس از ورود به کاخ سفید فرزندی را از دست دادند .

-          منشی لینکن کندی نام داشت و منشی کندی لینکن نام داشت .

-          هر دو رئیس جمهور به حقوق مدنی تاکید داشتند .

-          هر دو قاتلی که این دو رئیس جمهور را ترور کردند از اهالی جنوب امریکا بودند .

-          قاتل لینکن متولد 1839 بود در حالیکه قاتل کندی متولد 1939 بود . هر دو قاتل قبل از محاکمه به قتل رسیدند .

-          لینکن در یک تاتر کشته شد و قاتلش به یک انبار فرار کرد ، در حالیکه قاتل کندی از یک انبار او را هدف قرارداد و به یک تاتر فرار و در آنجا پنهان شد  .     

در هر صورت ، پیرامون زندگی ما ، پر از نشانه و رمز است ، ولی ما نسبت به آنها بی توجه ، هستیم چرا ؟  . . . چون  سلامت معنوی خود را از دست داده ایم و با دیدگاهها و نگرش های مادی و ظاهری از این موهبت متعالی دور گشته ایم ، در واقع این بحث را پیش کشیدیم تا بدانیم که زندگی بی معنا و پوچ نیست بلکه زندگی ما و جهان هستی دارای معنا و معنوی میباشد و لذا ما برای بدست آوردن تعادل کامل در زندگی لازم است به بهداشت و سلامت معنوی خود اهمیت خاص بدهیم . 

 ( استفاده از این پست و یا بخشهای از آن با ذکر نام منبع بلا مانع میباشد )   

نیاز در الویت ها

این اواخر متوجه شده ام  ، اینکه در زندگی همیشه در برهوت های سرگشتگی جولان داده ام ، اینکه  زندگیم همیشه در کویر های بی آب علف طی شده  ، اینکه هرگز نتوانسته ام سرو سامانی در جنبه های مختلف زندگیم بدم  ، همه اینها به این علت بوده که نیازهایم را الویت بندی نکردم ، متوجه نشده بودم انجام هر کاری قوانین و الفبای خاص خود را دارد . مثلاً هنوز سیر حکمت در اروپا نوشته مرحوم فروغی را نخوانده میخواهم آرای ژان پل ساتر،  سورن کی یر کگارد ٬ گابریل مارسل ٬ و یا کارل یاسپرس را در رابطه با اگزیستانسیالیسم بخوانم ، خوب معلومه دیگه آخرش چی میشه . همینکه دیوانه نشدیم جای شکرش باقیست    

مَثَل قرآن خوانان روزگار ما

زمخشری در ربیع الابرار نقل کرده است ؛

مالک بن دینار گفته است مَثَل قرآن خوانان روزگار ما ٬ مَثَل مردی است که برای شکار پرندگان دام نهاده بود . گنجشکی به آن دام نزدیک شد و از آن مرد پرسید ؛ چرا در خاک نشسته ایی ؟ گفت برای اینکه خاکی و متواضع هستم . پرسید ؛ چرا قدت خمیده است ؟ گفت  : به خاطر عبادت های فراوان است که کرده ام  . گنجشک سوال دیگری کرد و  پرسید ؛ دانه های که روی زمین افتاده است برای چیست ؟  گفت : برای روزه داران آماده اش کرده ام . گنجشک گفت : عجب همسایه خوبی هستی ! خورشید تازه غروب کرده بود که گنجشک بی تابانه بطرف دانه رفت ، اما برداشتن دانه همان بود و به دام اقتادن وی همان ! گنجشک در حالی که در دام دست و پا میزد سخن آخرش اینبود ؛ اگر قرار باشد عبادت کنندگان صیاد این و آن شوند دیگر از بی دینان نباید انتظار مروت داشت .

(( البته داستان فوق در دفتر ششم مثنوی معنوی توسط مولانا برگرفته از همین حکایت است که به زیبایی تمام سروده شده است ))  

  رفت مرغی در میان مرغزار

بود آنجا دام از بهر شکار

دانهٔ چندی نهاده بر زمین

وآن صیاد آنجا نشسته در کمین

خویشتن پیچیده در برگ و گیاه

تا در افتد صید بیچاره ز راه

مرغک آمد سوی او از ناشناخت

پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت

گفت او را کیستی تو سبزپوش

در بیابان در میان این وحوش

گفت مرد زاهدم من منقطع

با گیاهی گشتم اینجا مقتنع

زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش

زانک می‌دیدم اجل را پیش خویش

مرگ همسایه مرا واعظ شده

کسب و دکان مرا برهم زده

چون به آخر فرد خواهم ماندن

خو نباید کرد با هر مرد و زن

رو بخواهم کرد آخر در لحد

آن به آید که کنم خو با احد

چو زنخ را بست خواهند ای صنم

آن به آید که زنخ کمتر زنم

ای بزربفت و کمر آموخته

آخرستت جامهٔ نادوخته

رو به خاک آریم کز وی رسته‌ایم

دل چرا در بی‌وفایان بسته‌ایم

جد و خویشانمان قدیمی چار طبع

ما به خویشی عاریت بستیم طمع

سالها هم‌صحبتی و هم‌دمی

با عناصر داشت جسم آدمی

روح او خود از نفوس و از عقول

روح اصول خویش را کرده نکول

از عقول و از نفوس پر صفا

نامه می‌آید به جان کای بی‌وفا

یارکان پنج روزه یافتی

رو ز یاران کهن بر تافتی

کودکان گرچه که در بازی خوشند

شب کشانشان سوی خانه می‌کشند

شد برهنه وقت بازی طفل خرد

دزد از ناگه قبا و کفش برد

آن چنان گرم او به بازی در فتاد

کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد

شد شب و بازی او شد بی‌مدد

رو ندارد کو سوی خانه رود

نی شنیدی انما الدنیا لعب

باد دادی رخت و گشتی مرتعب

پیش از آنک شب شود جامه بجو

روز را ضایع مکن در گفت و گو

من به صحرا خلوتی بگزیده‌ام

خلق را من دزد جامه دیده‌ام

نیم عمر از آرزوی دلستان

نیم عمر از غصه‌های دشمنان

جبه را برد آن کله را این ببرد

غرق بازی گشته ما چون طفل خرد

نک شبانگاه اجل نزدیک شد

خل هذا اللعب به سبک لاتعد

هین سوار توبه شود در دزد رس

جامه‌ها از دزد بستان باز پس

مرکب توبه عجاب مرکبست

بر فلک تازد به یک لحظه ز پست

لیک مرکب را نگه می‌دار از آن

کو بدزدید آن قبایت را نهان

تا ندزدد مرکبت را نیز هم

پاس دار این مرکبت را دم به دم

                               (( شعر از سایت گنجور کپی شده است )) 

کوروش و رقص ماهی

در زندگی یه کارهای هست که باید در موقع مناسب خودش انجام بگیرد ، فرصت های طلایی که در زمان خودش باید اقدام  ٬ و از آن استفاده کرد ٬ و لذا تعلل در اینگونه کارها ممکن است خیلی برای انسان گران تمام بشه و بقول معروف که میگه دیر اومدی قطار رفت   ، معمولاً در زندگی مادامیکه ما بدور از خود محوری و لجبازیهای بیمارگونه و با صاحبنظران خبره مشورت کنیم این اتفاقات در زندگی ما کمتر اتفاق می افتد در تاریخ داستانهای عبرت آمیزی است که میتواند راه گشای هر سیاستمدار و یا هر انسانی باشد . یکی از این داستانها که حکایتی تاریخی است را نقل میکنم  .

در تاریخ آمده است که کوروش شاهنشاه ایران وقتی میخواست با پادشاه لودیه بجنگد از پادشاه یونان کمک خواست و بارها این درخواست را تکرار کرد اما پادشاه یونان نه تنها به کوروش کمک نکرد بلکه با دودوزه بازی به کرزوس پادشاه لیودیه کمک میکرد بعد از حمله کوروش و شکست سنگینی که لودیه خورد پادشاه یونان با کوروش طرح دوستی ریخت و کاروانی پر از هدایا برای کوروش فرستاد و در واقع به پیغام کوروش جواب مثبت داد اما دیگر شاه ایران این دوستی را نپذیرفت . گفت زمان مناسبی که فرصت داشتی از آن استفاده نکردی و در جواب طرح دوستی پادشاه یونان این حکایت را برای او فرستاد ؛

صیادی با تور ماهیگیری خود کنار دریا رفت و خطاب به ماهیان چنین گفت : دوستان میل دارم که امروز از در صفا و صمیمیت با شما رفتار نمایم ٬ میخواهم بجای دشمنی دیرین ، امروز را با شما بزمی دوستانه و شاد داشته باشیم ٬ من با نی خود مینوازم و شما رقص و شادی نمائید ٬ ولی هر قدر نی زد ماهیان در رقص و شادی با او همکاری ننمودند ٬ پس از مدتی صیاد عصبانی شد و تور در آب انداخت و مقدار زیادی ماهی بیرون کشیده در ساحل ریخت ٬ ماهیان به جست وخیز پرداختند ٬ ولی صیاد گفت : این خوش رقصی شما دیگر فایده ای ندارد ٬ رقصی را که قبلا٬ از شما میخواستم سوای این بود . 

  چو ما را به غفلت بشد روزگار
تو باری دمی چند فرصت شمار

        

تراز نامه اخلاقی و معنوی مارکوس اورلیوس

ترازنامه های اخلاقی و معنوی زیادی هستند که میتوانند برای پیشبرد و پیشرفت  اهداف معنوی به انسان کمک کنند ٬ این ترازنامه ها علیرغم تاثیرات بسیار عالی و عمیق در بسط  دادن روح و پالایش روان انسان ٬ ولی بخاطر مطرح کردن سوالات عدیده برای ترازنامه اخلاقی و یا معنوی گرفتن گاهی خارج از حوصله میشوند و نتیجتا و عملا بی فایده و گاها به فراموشی سپرده میشوند ٬ اما یکی از بهترین و ساده ترین روش ها برای تراز نامه گرفتن معنوی که در حد سادگی میتواند تاثیرات مثبت و فراوانی را در این راستا بگذارد ٬ ترازنامه ایست منسوب به مارکوس اورلیوس که هر شب قبل از خواب ، جواب دادن به این سوالات میتواند تاثیرات بسزایی در کیفیت و ارتقاء روح و روان انسان بگذارد .

امروز چه کردی ؟

امروز چه دردی را دوا کردی ؟

امروز چه زخمی را مرحم نهادی ؟

امروز کدام عیب را از خود دور ساختی ؟

امروز چه ترقی و بهبودی به خود دادی ؟         

باور چیست ؟ قدم دوم

باور یعنی  ؛ یقین ، اعتقاد ، انتخاب کردن و برتری دادن .  

                                             اگر بگوییم سرنوشت هر انسانی را باورهایش می سازند در واقع حرف گزافی نزده ایم . باورهای هر انسان نشان دهنده شخصیت و مرام و معرفت و آگاهی آن می باشد . باورهای ما میتوانند زندگی ما را سرشار از عشق ، محبت و شور و آرامش سازند ، و یا برعکس زندگی ما را تبدیل به کویری سوزان و بی آب علف ، توام با رنج و نفرت و ناامیدی و آشفتگی کنند .

اما این باورها در انسان چگونه رخ میدهد و چه عواملی باعث میشود تا انسان باوری را برای خود انتخاب کند ؟

ابتداء قبل از هر چیز باید بدانیم که انسان ، اساساً یک موجود استدالال پسند است  ، در واقع مهمترین رکن برای انتخاب یک باور بستگی به استدلالها قانع کننده در آن باور میباشد یعنی انسان هر باوری را بر اساس ادله های عقلانی و منطقی خود میپذیرد ، مثلاً به این شعر توجه کنید که میگوید ؛

آنکه شیران را میکند روبه مزاج

احیتاج است احتیاج است احتیاج

در این شعر که بصورت ضرب المثل در جامعه ما رواج دارد و برای خیلی از ما بعنوان یک باور پذیرفته شده است ، اول تزی را عنوان و سپس برای اثبات آن تز دلیل هم آورده شده و چون عقل انسان استدلال پسند است ، بر اساس آگاهی وشناخت خود دلیل این عبارت را بعنوان یک برهان میپذیرد و لذا این گفته جزو باورهای شخص می شود ، بنابراین با همین باور همیشه خود را بسان شیری میداند که بخاطر شرایط و احتیاجاتش عمل میکند ، اگر متملقی میکند ، . . . اگر حقی را ناحق میکند ، . . . اگر پاچه خواری و یا دزدی میکند ، . . . همه اینها بر اساس باورش بدون اشکال است ، چون خود را شیری میداند که فقط بخاطر احتیاجاتش تن به روبه مزاجی داده است ، بنا براین کارها واعمالش با معیارهای و باورهایش مغایرتی ندارد ، چون این باور را بر اساس استدلال عقل خود پذیرفته و لذا هرگز از آن دست بر نمیدارد ، فقط در یکصورت انسان از باورهای خود دست بر میدارد ، آنهم زمانیست که یک باور جدید دیگر از راه برسد و با دلیل و منطق ، برهان های آن باور را منسوخ و باطل کند ، مثلاٌ در مقابل آن باور مضر قدیمی که میگفت ؛  این احتیاج است که شیر را وادار به روبه مزاجی میکند ، بگوید ؛ خیر امکان ندارد ، طبع و خصلت شیر ، حتی در بدترین حالتهای ، نیاز واحتیاج  تبدیل به روبه مزاجی گردد ، چنانچه خیلی از انسانها در بدترین شرایط احتیاج هرگز کرامت های انسانی خود را زیر پا نگذاشته اند ، بنابراین با دلیل یک باور مخرب را نقض کند  ، مثلاً این باور بهتر و منطقی تر است که میگوید ؛

آنکه شیر است کی شود روبه مزاج

گرچه باشد صد هزارها احتیاج

در واقع این شعر و گفته همه ظرفیت های خوب و ایده آل را برای انتخاب یک باور سالم دارا می باشد ، و لذا توانایی منسوخ کردن باور قبلی را دارد ، چون اول تز را بیان کرده سپس با دلیل آنرا قوت بخشیده ، ضمن اینکه این باور همیشه برای انسان باعث غزت بنفس و باعث تعالی میشود و در آن کرامت های انسانی حفظ میشود . کسی که چنین باوری پیدا میکند هرگز تملق و چاپلوسی و یا پاچه خواری نمی کند ، همواره میداند که شیری است که امکان ندارد در هیچ شرایطی تن به روبه مزاجی بدهد . از مهمترین عواملی که میتواند در مورد انتخاب باورهای سالم و متعالی به انسان کمک کند ، اول سلامت عقل و دوم سلامت نفس و سوم آگاهی و شناخت می باشد ، اصولاً هر چقدر سطح آگاهی  و شناخت ، شخص ارتقاء پیدا کند دریافتش نسبت به جذب باورها مناسب بهتر میشود .

باورها ، بطور کلی به چهار گونه  در ما شکل میگیرند ؛

اول ، باورهای عقلی ؛

                                      یعنی ، باوری که بر اساس مفاهیم انتزاعی و یا سوابق شواهدی که در اثر یکسری ادله های عقلانی که بنظر ما درست و منطقی می باشد و ما با استناد به آن دلایل نسبت به چیزی ، یا مفهومی یقین حاصل میکنیم  .  مثلاً ؛

در بیابان رد پای کسی را می بینیم ، هرچند کسی را نمی بینیم ، اما رد پای او نشان دهنده این است که کسی قبلاً بطور قطع از اینجا گذشته است ، بنابراین با وجود اینکه کسی را نمی بینیم اما متقاعد میشویم یعنی  ( باور ) میکنیم کسی اینجا بوده است .

 هرچقدر شناخت و دانش ما بیشتر باشد میتواند پایه های ما را محکمتر و تعمق ما را نسبت به آن باور بیشتر کند ، مثلاً ؛

با اندازه گرفتن جای پای شخص ( مثلاً جای پایش 20 سانت است )  آنرا ضربدر عدد 8 میکنیم و یقین حاصل میکنیم که اندازه قد او ( 160= 20 × 8 )  یکصدو شصت سانتیمتر بوده است .

یکی از عوامل تاثیر گذار دیگر در محکم کردن ارکان اینگونه باورها ، تحقیق و بررسی است که میتواند شناخت ما را نسبت به آن باور بیشتر کند . مثلاٌ ؛

در رابطه با جای پاها تحقیق و کنکاش میکنیم ، وقتی جای پاها را تعقیب میکنیم ، متوجه میشویم تا حدودی مستقیم رفته ، سپس باز بجای اولش برگشته ، بعد کمی به راست رفته بعد باز برگشته و کمی به چپ رفته و ما با دیدن این شواهد متوجه و یقین حاصل میکنیم که این شخص به احتمال قوی در این بیابان گمشده بوده  .

بنابراین ، باورهای عقلی قوانین ومنطق خود را دارند ، هرچقدر شناخت و معرفت در ما بیشتر باشد می تواند یقین های ما را نسبت به آن باور بیشتر کند .

دوم ، باورهای شهودی ؛

                                               یعنی اینکه ما بر اثر حضور و با دیدن یکسری مشاهدات عینی نسبت به رخداد ، چیزی یا عاملی یقین حاصل کنیم . در واقع یعنی تجربه چیزی یا اتفاقی که ما عیناٌ آنرا ملاحظه کرده ایم و در ذهن ما بصورت یک باور شهودی نقش بسته است ، مثلاً ؛

باور اینکه آتش سوزاننده است ، و یا دست زدن به سیم لخت برق خطر مرگ دارد ، و یا معتادی که با رفتن به جلسات انجمن معتادان گمنام از اعتیاد به مواد رها شده و در مسیر بهبودی قرار گرفته و . . .

بنا براین ، باوری که دارای دو ویژه گی فوق باشد میتواند باوری عمیق و کامل باشد ، باور کامل یعنی ؛

         باور عقلی  +  باور عینی   = ===>  باور کامل

[ لذا وقتی در قدم دوم انجمن معتادان گمنام میگویند ؛ ما به این باور رسیدیم ، به این معنا می باشد که باور ما کامل است ، یعنی همه ظرفیت ها را دارا می باشد یعنی هم این باور شهودی است ( یعنی به چشم آنرا مشاهده میکنیم ) و هم این باور عقلانی و منطقی است . ]

سوم ؛ باورهای انتقالی ؛

                                 یعنی ، وقتی ما به دنیا می آییم ، در ذهن خود تعریفی از خوب و یا بد نداریم ، مفاهیم خوب و یا مفاهیم بد در اثر تربیت خانواده و یا محیط رشد به ما منتقل و جزو باورهای ما میشوند ، بعضی از این باورها در طول  زندگی و با رشد ما تغییر میکنند ، اما بعضی از این باورها در ما تبدیل به ایمان مرضی میشوند و لذا هرگز تغییر نمیکنند ، حتی اگر خلاف آن ثابت شود ، مثلاً ؛ دوستی را می شناسم با اینکه تحصل کرده و روشنفکر می باشد ، هر وقت کسی عطسه میکند ،  نسبت به کاری که میخواهد انجام دهد صبر و تعلل میکند ، و یا دوست مارکسیست ، ماتریالیستی را میشناختم  ، که بعد از اعمال جنسی باید حنماً غسل جنابت میکرد ، و لذا بخاطر همین مسئله است که خیلی از روشنفکران و نو اندیشان دینی و یا مکتبی به علت اینکه باورهایشان تبدیل به ایمان مرضی  شده است سعی میکنند ، مفاهیم غیر معقول وغیرمنطقی را به گونه ایی که خواست خود و ایمان مرضی خود است مفاهیم سازی  و تعریف کنند ، و لذا در قرآن به همین منظور در آیات اولیه بقره به پیغمبر میگوید که وقتت را برای کسانی که گرفتار ایمان مرضی هستند تلف نکن و آنها مثل کسانی می مانند که چمشها و گوشهایشان بسته و قلب هایشن بیمار است .  در هر صورت منظورم این است که وقتی  باور ، اصطلاحاً به ایمان مرضی تبدیل شود ، دیگر تا آخر عمر در ما ماندگار میشود .

چهارم ، باورهای اکتسابی ؛

                                     یعنی باوری که ما آنرا خود انتخاب میکنیم  ، که این  بستگی به قوه درک و آگاهی و بخصوص مذاق و طبع ما دارد . همانطوریکه میدانیم انسان موجودی است که همیشه و در همه زمینه ها منافعش را در نظر میگیرد ، یعنی وقتی ما باوری را میخواهیم برای خود انتخاب کنیم از دریچه منافع هایمان به آن نگاه میکنیم  ولذا شرایط ما در آن هنگام مهم است ، منظور از شرایط این است که ، آیا در شرایط سلامت عقل و نفس و بهبودی قرار داریم و یا نه برعکس در شرایط عدم سلامت عقل و نفس و در حالت بیماری قرار داریم ، بدیهیست اگر در شرایط بیماری باشیم بدنبال باورهای هستیم که برای بیماریمان جذابیت دارد و اگر در شرایط بهبودی باشیم بدنبال باوری هستیم که با مذاق و طبع بهبودی ما سازگار باشد .

                                                       اما نکته ای که در مورد باورها لازم است ذکر شود این است که هرانسانی در جیب ذهن خودش یک متر دارد که بر اساس این الگو باوری را میپذیرد ، در واقع منظور این است که معیار این متر در اشخاص متفاوت می باشد ، بطور مثال ؛ همه میدانیم که یک متر استاندارد صد سانتیمتر است ، اما متر ذهنی بعضی های برای اندازه گیری باورها ممکن است با هم متغییر باشد ، مثلاً   ، بعضی ها ممکن است مترشان برای جذب باوری پنجاه سانتیمتر باشد و بعضی سی سانتیمتر باشد و حتی بعضی صدوپنجاه سانیتمتر باشد ، در واقع برای اینکه منظورمان را بهتر بیان کنیم  این است که ما برای انتخاب باورها بیشتر  <<  پروکروست >> هستیم و این اصطلاح  ،براساس یکی از اسطوره‌‌های یونانی   می باشد بنام  " پروکروستس " پسر پوسئیدون که در کنار جاده الئوسیس به آتن مسافرخانه‌ای داشت. او مسافران را به خانه خود دعوت میکرد و سپس به تختی می‌بست اگر قد آنها کوتاه‌تر از تخت بود ، آنقدر آن بیچاره را می‌کشید تا اندازه تخت شوند و اگر بلندتر از تخت بود دست و پایشان را می‌برید تا اندازه تخت شوند ، بنابراین ما هم هر کدام یکی یکدانه از این تختخوابها را در ذهن خود داریم و لذا با مواجه شدن با هر باوری ابتدا آنرا به روی تختخواب پروکروستس خود میخوابانیم .

               تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد
                                                            

 

تصمیم و تصمیم گیری

  قبل از اینکه بخواهیم راجع به تصمیم و تصمیم گیری نگرشی کنیم  ، ابتدا باید این مسئله برایمان روشن بشود که چرا باید تصمیم بگیریم ؟ گرفتن یک تصمیم چه مزایا و چه منافعی برایمان دارد  ؟ اصولاً بازتاب های آن در زندگیمان چه اثراتی را در بر خواهد داشت ؟ ، روشن شدن این مسائل و منافع و مزایا آن  ، میتواند ما را در تعمق و جدیت  ، در نحوه تصمیم گیری  کمک کند .   اساساً انسان برای اتخاذ هر تصمیم وهر گونه روش و یا روابط  ، درهر زمینه ایی  خواسته یا ناخواسته بر اساس منافع خود به آن چیز متمایل می شود .

معنای لغوی تصمیم یعنی ؛ عزم و اراده کردن ،  و تعریف آن یعنی  ؛ انتخاب و گزینه یک هدف و یا یک خواسته  ، همراه با حرکت و عزم راسخ  ، برای دست یافتن به منافع و مزایایی که برایمان اهمیت دارد .

بدیهیست تعریف ما از منافع بستگی به  نوع جنس آن تصمیم دارد مثلاً ؛ تصمیم مادی باشد ، معنوی باشد ، آرامش باشد ، و یا آسایش باشد و و . . .

آنتونی رابینز در کتاب راز موافقیت میگوید : من بیش از هر چیزی اعتقاد دارم که آنچه سرنوشت ما را تعیین میکند ، شرایط زندگی ما نیست ، بلکه تصمیم های ماست . حقیقتاً این سخن درست می باشد ، تصمیمات امروز ما می تواند نحوه زندگی ما را در آینده بسازد ، همانطوریکه تصمیمات گذشته ، امروز ما را ساخته است ، بنا براین تصمیم گیری نقش مهمی در زندگی ما ایفا میکند و لذا ، لازم است حداکثر کوشش خود را برای فراگیری و مهارتهای لازم در این زمینه را بیاموزیم . یکی از مهمترین ارکان که می تواند تصمیم ما را جدی تر و عمیقتر کند احساس نیاز کردن به دستاوردهای حاصل از آن می باشد . بنا براین ، تمایل درونی ما وقتی به مرحله احساس نیاز میرسد ، تصمیم های بزرگ متولد میشوند .

اینکه بیشتر تصمیمات ما بلا اجراء و عملی نمی شوند به این علت است که نیازی احساس نمی کنیم و تصمیمات ما بر اساس شور و یا هیجان های کاذب شکل میگیرد و لذا اینگونه تصمیمات در واقع نوعی ادا در آوردن هستند و با تعریفی که ما از تصمیم کردیم همخوانی ندارد .

امروزه دردنیا مبحث تصمیم و تصمیم گیری و مدیریت و مهارتهای آن ، خود به یک علم انگیزشی تبدیل شده است ، که این خود نشان دهنده حساسیت و اهمیت این موضوع می باشد .

ما بطور روزانه با تصمیمات گوناگونی در رابطه هستیم ، که به آنها تصمیمات کوچک و روز مره میگویم   از قبیل ؛ موارد شغلی ، موارد خانوده گی ، موارد اجتماعی ، و  و . . .  هر چند همین تصمیات کوچک  هم گاهاً میتواند تاثیرات بسیار عمیقی در زندگی ما داشته باشند ، اما در زندگی لحظاتی فرا میرسند که ما بر اساس یک نیاز مبرم و حیاتی  ناگزیر میشویم تا یک تصمیم بزرگ و جدی بگیریم ، تصمیمی که میتواند زندگی ما را بطور کلی دگرگون کند مثل ازدواج کردن یا مهاجرت به خارج برای زندگی کردن و یا انتخاب یک طرز فکر معنوی یا مکتبی ، بنابراین هر چقدر بیشتر با فرهنگ و آداب و نحوه  صحیح تصمیم گیری و ارکان آن آشنایی داشته باشیم برایمان سودمند است ، لذا انتخاب ما در مورد تصمیم گیری صحیح و مناسب بستگی به عوامل زیادی دارد ، بطور مثال ؛

1-    سلامت عقل ، سلامت روح ، و سلامت روان  ؛

 از فاکتورهای اساسی برای گرفتن یک تصمیم درست می باشد ، بنا براین باید سعی کنیم تا بین این سه عامل ، نوعی تعادل بوجود بیاوریم .  چنانچه ما در شرایط تعادل نباشیم ، لاجرم در مسیر تصمیمات خود با مشکل های فروانی مواجه خواهیم شد .

2-    شناخت ؛

یعنی نسبت به تصمیمی که میخواهیم اتخاذ کنیم ، آگاههای لازم را داشته باشیم و آنرا از زوایا و ابعاد مختلف مورد برسی قرار بدهیم ، در واقع شناخت یعنی ؛ ارزش و بها و قیمت تصمیمی را که میگیریم بدانیم ، بخصوص مزایا و منافع و یا هزینه ها و یا مشقت ها را درنظر بگیریم  .

3-    هوش و ذکاوت ؛

یکی از مهمترین عواملی که میتواند در این زمینه بما کمک کند استفاده از هوش و ذکاوت می باشد ، ما  در مقاطعی از اجرای تصمیم گیری ناگریز میشویم از تواناییها و ظرفیت های هوشی خود استفاده کنیم و بهترین روش ها را برای عملی شدن آن اتخاذ کنیم بطور مثال به حکایت زیر توجه کنید ؛

    آقاي جك رفته بود استخدام بشود ، صورتش را شش تيغه كرده بود و كروات تازه اش را به گردنش بسته بود ، و بهترین لباس خود را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاي مدير شركت جواب بدهد.
اقاي مدير شركت بجاي اينكه مثل نكير و منكر ، آقاي جك را سين جين بكند ، يك ورق كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد. سئوال اين بود:
شما در يك شب بسيار سرد و طوفاني ، در جاده اي خلوت رانندگي ميكنيد ، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس ، به انتظار رسيدن اتوبوس ، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه هستند تا اتوبوس بيايد و آنها سوار شوند.
يكي از آنها پيره زن بيماري است كه اگر هر چه زودتر كمكي به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظي را بخواند.
دومين نفر، صميمي ترين و قديمي ترين دوست شما است كه حتي يك بار جان شما را از مرگ نجات داده است.
اما نفر سوم دختر خانم بسيار زيبا و جذابي است كه زن رويايي شما مي باشد و شما همواره آرزو داشتيد او را در كنار خود داشته باشيد .
حال اگر اتوموبيل شما فقط يك جاي خالي داشته باشد ، شما از ميان سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مي كنيد؟؟؟
پير زن بيمار؟ . . .  دوست قديمي؟ . . . ، يا آن دختر زيبا را ؟
جوابي كه آقاي جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضي، برنده شود و به استخدام شركت درآيد.
و اما پاسخ آقاي جك:
آقاي جك گفت: من سوييچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمي ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند و خود من با آن دختر خانم در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند .

4-    مشورت ؛

 یکی از مهمترین عواملی که نقش مهم وکلیدی در مورد تصمیم گیری دارد  مشورت کردن و رایزنی است  .  مشورت کردن در مورد تصمیم گیری نشان دهنده بلوغ و سلامت عقل میباشد ، عاملی که نقش مهمی در این راستا دارد ، بنابراین ، هرچقدر هم که تصمیم ما صحیح و منطقی باشد باز باید در مورد آن با دیگران و بخصوص صاحبنظران در آن رشته مشورت کنیم .

5-    قاطعیت ؛

بعضی اوقات استنباط ما از مفهوم قاطعیت یک درک اشتباه است ، گاهی لجبازی و یکدندگی و یا خودمحوری را قاطعیت میدانیم ، در صورتیکه قاطعیت هم مثل هر چیز دیگری دارای ویژگیها و مفاهیم مربوط بخود میباشد ، لذا قاطعیت باید با درایت توام باشد ، گاه درایت در قاطعیت میطلبد ، ما در مسیر تصمیم خود انعطاف پذیر باشیم ، گاهی سازشکار باشیم ، گاهی در راستای تصمیم خود تاکتیک های خود را بر اساس واقعیت ها تغییر دهیم ، بدون اینکه به هدف نهایی ما لطمه ای بخورد .   

6-    تعریف ؛

یعنی قبل از اینکه بخواهیم تصمیم بزرگی را بگیریم ابتداء باید چارچوبها و حد و مرزها و خطوط قرمزها را مشخص وتعریف کنیم ، اصولاً سالمترین تصمیمات ، آنهایی هستند که ضمن مزایا و بهره های شخصی دارای منافع برای دیگران هم باشد . ما در " تعریف  " تصمیم خود باید متقاعد شویم هر چقدر هم که تصمیممان آرمانی و انسانی و بزرگ باشد باز ارزش آنرا ندارد که از اصول اخلاقی و یا اصول انسانی خارج شویم و در واقع به هر وسیله ایی بخواهیم به هدف خود برسیم و به آن گفته معروف که میگویند ؛ ( هدف وسیله را توجیه میکند ) صحه بگذاریم . درکل منظور این است که بخاطر تصمیم خود حقی را ناحق نکنیم و یا کس دیگری را قربانی تصمیم های خودمان نکنیم .

البته عوامل زیادی میتوانند در اجرای  تصمیم گیری ما نقش داشته باشند ، که شناخت هر کدام میتواند   در بوجود آوردن و استحکام بخشیدن به ارکان  تصمیمات ما  ، موثر  و آنرا تعالی بخشند ،  بطور مثال ؛

                                              اعتماد بنفس  -  آگاهی  -  برنامه ریزی –   تحرک و دوری از تنبلی  –  همت  -   شهامت  –   صبوری  -   دوراندیشی  -   نقشه کشی  –  زمانبندی  -  ایمان  –   دعا و مراقبه –  استقامت  -  امیدواری  -  تراز گرفتن از پیشرفت  -  مطالعه و کسب مهارتها  -  تمرکز  -  صداقت   -  اعتماد  -  خوش بینی واقعگرایانه  -  نیت خیر وانسانی  -  خدمت کردن  -  روشن بینی  -  تواضع وفروتنی   -  و ، . . .  

اما  یکی از کارآمدترین روشها در تصمیمات بزرگ  ( بخصوص تصمیمات معنوی ) این است که ما بطور روزانه ، مختصات و شاخصه ها و عوامل آنرا تمرین کنیم  ، درواقع ما از فرمول " فقط برای امروز "  تصمیمات خود را عملی میسازیم و این فرمول باعث می شود که ما انعطاف پذیر باشیم و از اشتباهات خود سرخورده و مایوس نشویم ، ضمن اینکه این فرمول باعث میشود تا از استرس ها و اضطراب های ما وقتی به تصمیمات بزرگ خود از منظر ، و بعد زمان نگاه میکنیم مرعوب نگردیم .

  همت اگر سلسله جنبان شود  

مور تواند که سلیمان شود                                                                        

  

تعادل در زندگی تعادل کامل

 ریشه کلمه تعادل از کلمه عدل است و منظور از عدل این است که بین ابعاد و اقسام  تعدیل  کننده متعددی که در زندگی ما نقش دارند یک نوع حالت تراز بوجود بیاوریم  ، بطور واضح یعنی اینکه معیار و ترازوی داشته باشیم که با عدالت بین عوامل موثر در کسب  وتناسب تعادل  ، آنها را تراز و با هم میزان کنیم  . بنا براین   ، تعادل در زندگی ما موقعی رخ میدهد که ما این ابعاد و این اقسام را بشناسیم تا بتوانیم بین آنها تعادل برقرار کنیم  ، بی شک تعادل کامل در زندگی به سه بخش اساسی مرتبط می شود .

1 –   تعادل درونی  .

2 -  تعادل بیرونی  .

3 – تعادل روحانی  . 

  اگر بتوانیم بین مجموع این سه بخش تناسب برقرار کنیم در آن صورت است که تعادل در زندگی ما حکفرما میشود پس یعنی  ؛  

عوامل درونی+عوامل بیرونی+عوامل روحانی =====> تعادل کامل در زندگی )                   

بنابراین هر زمانی که بتوانیم این سه اصل و بخشهای اساسی آنرا شناسایی و آنها را با هم تراز کنیم ، یا به بیان دیگر ارتباط این سه اصل را با هم  مچ و میزان کنیم در آنصورت به تعادل خواهیم رسید .  حال ابتداء اصل اول تعادل ؛

 اصل اول ؛

تعادل درونی

تعادل درونی  ؛ یعنی عواملی که ما با شناخت و سعی در مرتبط کردن آنها بهم  یک شرایط متعادل و متناسب  را در درون خودمان بوجود بیاوریم ، که این خود از سه بخش تشکیل میشود .

اول ، سلامت جسم ؛

                      یعنی اینکه سلامت جسم از الویتهاست ، باید به جسم خود اهمیت بدهیم ، از چیزها و عواملی که می توانند به جسم ما صدمه بزنند پرهیز کنیم در مسیر تعادل کامل ، سلامتی جسم مهم است ، لذا باید کوشا باشیم و با جسم خود مهربان باشیم و به بهداشت و سلامت جسممان توجه کنیم ، فلاسفه قدیم معتقد بودند ؛ که عقل سالم در بدن سالم است .

دوم ، سلامت روان  ؛

                    یعنی اینکه به بهداشت روان خود بسیار اهمیت بدهیم ، از چیزها و عواملی که می توانند روان ما را تیره کنند ، پرهیز کنیم البته همانطور که میدانیم روان انسان بسیار پیچده و مرموز می باشد و این مسئله کار ما را سخت میکند و لذا ما باید روان خود را مورد بررسی و خودشناسی قرار بدهیم ، احساسات و عواطف خود  وهمچنین احساساتی مانند ، کینه ، نفرت ، رنجش ، خودآزاری ، خودمحوری ، ترسها  ، روابط جنسی  ، عقده ها و خلاصه خیلی از موارد دیگر که در بستر و یا در عمق روان ما تلنبار شده اند و ما را اذیت میکنند و تعادل روانی ما را نامتعادل میکنند ، را مورد شناسایی و سپس با یک روش عملی مثل قدمهای دوازده گانه انجمن معتادان گمنام و یا هر روش خود شناسی دیگر که بتواند به ما در این زمینه کمک کند ، رجوع کنیم .  ما وقتی متمرکز به روی خودشناسی میشویم همراه با مراقبه  ، در واقع  یعنی در مسیر بهداشت و سلامت روان قرار گرفته ایم که فرایند آن برای ما سلامت نفس را به ارمغان می آورد .

سوم سلامت ، عقل یا خرد ؛

                 عقل ما عموما و همیشه در مجاورت ویروسهای قرار دارد  که این ویروسها میتوانند کارایی عقل ما را مختل و خرد ما را بیمار کنند . ویروسهای خطرناکی مثل باورها غلط و مخرب و یا عدم آگاهی و یا  ، دگم و بسته فکر کردن و . . .  ، بنا براین باید همیشه هوشیار باشیم و دانش خود را ارتقاء دهیم تا به این وسیله در مسیر بهداشت خرد و عقل قرار بگیریم  ،  بهداشت عقل ایجاب میکند تا از آلایش های که میتوانند عقل و خرد ما را بیمار کنند ، دوری کنیم در واقع ما با  استفاده از فیلتر روشن بینی در ذهن و مرکز اندیشه خود افکار یا آموخته های خود را پالایش میکنیم   ، اتخاذ این روند عاقبت برای ما سلامت عقل را به ارمغان می آورد .  بنا براین ،  اگر بتوانیم بین مجموع این سه بخش تناسب و تعدیل برقرار کنیم در آن صورت است که تعادل درونی در ما حکفرما میشود  . پس یعنی  ؛ 

 سلامت جسم  +  سلامت روان +  سلامت عقل  ====>  تعادل درونی

 

اصل دوم ؛

تعادل بیرونی

تعادل بیرونی  ؛ یعنی سلسه عواملی که ما با شناخت و سعی در مرتبط کردن آنها بهم  یک شرایط متعادل و متناسب  را در بیرون از خودمان بوجود میاوریم ، در واقع یک درک و فهم از ، بیرون از خودمان که به تعادل درونی ما کمک میکند ، که این خود از سه بخش تشکیل میشود .

اول ، سلامت حیات  ؛

                         یعنی اینکه به زندگی و حیات احترام بگذاریم و سپاسگزار ، تمام تلاش هستی و کائنات که منجر به حیات و زندگی شده باشیم ،  و پاسدار این موهبت از طریق اعمال و رفتار خیر خود باشیم و از شر بعنوان یک ضد حیات دوری کنیم . ما باید درک کنیم که سلامت حیات چقدر نقش مهم در تعادل ما دارد ( سلامت حیات یعنی دوری و پرهیز از اعمالی که باعث ضعف و یا اضمحلال حیات شود ) ، بنابراین ، باید خود را در در مسیر پویایی حیات قرار بدهیم و به بهداشت و سلامت حیات اهمیت ویژه بدهیم  ، نسبت به نعامات زندگی شاکر باشیم  ، و خود را همگام و همراه و هماهنگ با هدف حیات قرار بدهیم و در غفلت بسر نبریم  ، بقول شیخ شیراز  گفت ؛

ابر و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو ، نانی به کف آریی و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

 

دوم ، سلامت طبیعت ؛

                          یعنی اینکه به سلامت طبیعت اهمیت بدهیم و متوجه باشیم مسائل زیستی و طبیعی چقدر در متعادل زندگی کردن ما موثر هستند . برای طبیعت به هر شکلی ( چه طبیعت زنده و چه طبیعت بیجان )احترام بگذاریم ،  و سعی کنیم ارتباط سالم با آن داشته باشیم ، صدا و صمیمیت طبیعت را که سعی میکند پیامهای عشق ومحبت ، همراه با صلح و آرمش و برکت به ما ارزانی دارد را بشنویم ، و متوجه این باشیم که طبیعت قانونمند و منظم و مهربان است و دارای شعور و منطق است و لذا ، برای بهداشت و سلامت طبیعت هر کوششی که بکنیم در واقع به متعادل شدن خودمان کمک کردیم .

سوم ، سلامت انسان  ؛

                  یعنی اینکه برای انسانها کرامت قائل باشیم و این واقیعت را بپذیریم که انسانها درهر صورت از نظر ،  ادیان و مذاهب وفرهنگ و اخلاق ،  دارای باورها و سلایق متنوع گوناگون و متعددی هستند  ، در واقع سلامت جوامع انسانی ایجاب میکند که دست از خود محوری برداشته و به این مسئله  فکر کنیم  ، که ما فقط با پذیرفتن تکثرگرایی  ، یعنی  ( پلورالیسم ) در جامعه بشری میتوانیم سلامت آنرا حفظ کنیم  ، و اینکه  ، فکر کنیم حقیقت را فقط ما میدانیم و بس !  در واقع تصوری باطل است ، ما باید به یک نوع بلوغ فکری برسیم  و بدانیم که همه چیز را همگان دانند ،  وهیچ چیز به تنهایی کامل نیمتواند باشد  ، ما باید از خورشید ، مهربانی  ، و از زمین ، بخشندگی را بیاموزیم ، و برای بهداشت و سلامت انسانیت آنرا بکار بگیریم  ، و زندگی کنیم و بگذریم دیگران هم نیز زندگی کنند .  اینکه ما بخواهیم  با زور و تهدید ،  اندیشه های خود را ،  چه درست ، وچه غلط  ، به دیگران تحمیل کنیم  اشتباه است ، این دقیقاً روشی است که در طول تاریخ  هرگز جواب نداده و حاصلی جز جنگ و خونریزی و ریا و ریاکاری ببار نیاورده ، تنها چیزی که میتواند به سلامت و بهداشت جوامع انسانی کمک کند ، روابط سالم و درک متقابل ، همراه با مهر ومحبت  و توام با عشق وخدمت صادقانه کردن است .  هر چند ما اینجا فقط  بطور اجمال درباره هر کدام از این اصل ها بحث میکنیم و لذا میطلبد مِن بعد  برای درک و دریافتن این اصول بیشتر مطالعه و تفکر کنیم ، ما برای اینکه بتوانیم در زندگی متعادل شویم ، باید به سلامت نوع انسان و روابط سالم ،  با آنها را در راس زندگی خود قرار بدهیم ،  واین پند شیخ خرقانی را در سر لوح زندگی خود قرار بدهیم .

گویند بر، سردرِِگاه، خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی نوشته بودند ؛

هرکه بدین سرا ، درآمد ، آبش دهید ، و از نامش مپرسید ، نانش دهید و از ایمانش مپرسید ، چه آنکه به جان ارزد ، به نان ارزد .

  بنا براین ،  اگر بتوانیم بین مجموع این سه بخش تناسب برقرار کنیم در آن صورت است که  تعادل بیرونی در ما حکفرما میشود  . پس یعنی  ؛

 سلامت حیات+سلامت طبیعت+ سلامت انسان===> تعادل بیرونی

 

  اصل سوم 

   تعادل روحانی

             همانطوریکه میدانیم کلمه  و اصطلاح روحانی از کلمه روح ریشه گرفته است ، یعنی چیزی که به روح مربوط میشود ، بنابراین ، ما با حس های پنج گانه زمینی و ناسوتی خود و یا با علوم تجربی نمی توانیم تعریفی برای آن قائل شویم ،  وهرچقدر بکوشیم آنرا  توضیح بدهیم بی فایده است چون این مسئله  خارج از محدوده ماده و یا جسم  و یا فهم ماست ، در حقیقت درک ما از روح  ، مثل توضیح دادن فرق رنگها با هم برای یک کور مادر زاد است  ، و لذا روح و عالم لاهوت ودرک آن با حس های پنج گانه برای ما مقدور نیست ، اما در درون ما انسانها بجز حس های پنج گانه ، حس های غریبی ، هم هستند که ما به آنها ، حس های الهی و یا ماورایی میگویم ، گاهی در زندگی در رابطه با ، این فراحس ها ، تجربه های کسب میکنیم که خارج از قوه بیان و یا فهم ماست ، این تجربه های ،  فرا زمینی را موقعی که ،  بخصوص ، بیشتر در مسیر تعادل قرار میگیریم مکاشفه میکنیم ، در هر صورت بیان اصطلاح روحانی در اینجا به معنا و مفهوم اینکه بخواهیم آنرا از دیدگاه دینی و یا مذاهب خاصی آن را بررسی کنیم نیست ، بلکه منظور ما از تعادل روحانی  ، حقیقتی است که هر انسانی نیاز به آن را در خود احساس و لازم میداند   ، وسیر و سیاحت در عالم روحانی را یک واقیعیت میداند ،  که  بسیاری از انسانها آنرا تجربه کرده و هموراه  مشعوف  و مشتاق تکرار این تجربه هستند ، و بخاطر همین میکوشند تا به اسرار تعادل پی برده  ، و خود را متعادل سازند و از زندگی روحانی  حظ های فرا زمینی و فراجسمی ببرند . بنا براین ، تعادل روحانی   ؛ یعنی اصولی که ما با شناخت و سعی در مرتبط کردن آنها بهم  یک شرایط متعادل و متناسب  را در روح خودمان بوجود میاوریم  ،  در واقع درک  یک پیام صلح وآرمش از عالم ماورا  ، و یا تجربه روحانی در حیطه عالم ملکوت ، که به تعادل روحانی ما کمک میکند ، و لذا بهداشت روح و سلامت آن ،  در تعادل کامل ما نقش اساسی دارد  که این خود از سه بخش تشکیل میشود .

اول ، سلامت شناخت  ؛

ما در این بخش نمیخواهیم بحث "شناخت" را از منظر فلسفی و یا تخصصی بررسی کنیم  ، ما فقط جویای این هستیم که مطلبی را درک کرده  ، تا برایمان کارایی داشته باشد در واقع "شناخت و یا معرفت " یعنی زیبا را زیبا دیدن و زشت را زشت دیدن  ، بنابراین ، شناخت یعنی ، سنگ محکی که ما باید همیشه در زندگی خود داشته باشیم تا توسط این سنگ محک  خوب را از بد و نادانی را از دانایی و غلط را از درست  تشخیص بدهیم  ، پس باید سنگ محک ما اصل باشد و اگر سنگمان معمولی  و یا خللی داشته باشد ما نمیتوانیم فرق طلا و غیر طلا را بشناسیم و لذا سنگ محک ما که همان شناخت ومعرفت ماست باید ، کارا و از حساسیت بیشتری برخوردار باشد  ، بدیهست برای اینکه بهداشت و سلامت "شناخت" را در خود داشته باشیم داشتن چند ویژگی ضروریست ؛

-          آگاهی و مطالعه و تحقیق ، بطور روزمره

-          -در شرایط و خواسته های هوای نفسانی و یا تحت تاثیر بیماریهای روانی و یا عقده های درونی نباشیم

-          -شناخت یا معرفت ایجاب میکند که فروتن باشیم و با تعصب به مسائل نگاه نکنیم .

-          صادق و راست پسند باشیم  ، کسانی که صادق هستند شجاع نیز هستند زیرا حقیقت را میپذیرند هرچند مخالف باورهای خودشان باشند .

-          اصول اول  و دوم تعادل که در بالا ذکر شده است را درخود ارتقاء بدهیم .

در رابطه با سلامت و بهداشت "شناخت و یا معرفت " ،  عوامل و ویژگی های زیادی میتوانند تاثیر گذار باشند  ، اما مهمترین آنها در انسان ویژگی عدم وابستگی می باشد .

 

دوم ، سلامت معنا ؛   

معنا یعنی ، معنوی و یا معنانگری ، یعنی ضمن توجه به مفاهیم ظاهری به مفاهیم درونی آن نیز توجه کردن ،  و مفاهیم مخلتف را از سه بعد مورد توجه قرار دادن ، یعنی فقط به پوست نگاه نکردن بلکه به پوست و گوشت و استخوان نگاه کردن ، یعنی فقط به ظاهر اکتفا نکردن و به محتوا و پیام نهفته در آن توجه داشتن ، هر چند عالم معنوی به نظر پیچیده میرسد ، اما اگر ما در شرایط و مسیر تعادل باشیم واصول فوق را بکار گیریم و بخصوص در حیطه " شناخت و معرفت " پیشرفت کنیم میتوانیم به این وسیله ، هم بهداشت ، و هم سلامت معنوی خود را ارتقاء بدهیم  ، و اگر ما از شناخت و معرفت کافی برخوردار نباشیم ممکن است به بیراه رفته و گرفتار ، طامات و خرافات و یا جادوگری و یا موارد و انحرافهای عدیده دیگری قرار بگیریم ، بنابراین ،  بخاطر منحرف و سرگشته نشدن و برای رعایت سلامت معنوی خود در این مسیر باید الگو و یا راهنمایی که  در مسیر تعادل قرار گرفته و از ما جلوتر است اعتماد کرده و دست در دست او به راهمان ادامه بدهیم ، همینطور که ذکر شد عالم معنانگری مفهوم بسیار ساده ای دارد ، لاکن دیدن و درک این سادگی بستگی به نوع تمرکز و نگرش و توجه ما به آن دارد . کسانی که در حیطه معنا متمرکز هستند با دیدن یک گل کوچک ، مثلا ، مثل گل ناز ، یا گل شاه پسند و حتی یک برگ درخت ،  پیامها و نشانه های نهفته در آن را درک کرده و به یقین معنوی میرسند و نیاز دیگری برای ادله دراین مقام را ضروری نمیبینند  ، بقول شیخ شیراز که گفت ؛

برگ درختان سبز در نظر هوشمند

هر ورقش دفتریست ، معرفت کردگار

بنابراین ، معنوی و یا معنانگری یعنی ، زندگی وهستی را معنا دار بدانیم ، یعنی شعورهستی و کائنات را درک کنیم ، یعنی اینطور فکر نکنیم که دنیا همینطوری و باری بهر جهت به گردش خود ادامه میدهد ، ما چون روی عالم معنا متمرکز نیستیم ودر زندگی  بقدری درگیر روزمره گی و ،  وابستگی های دنیوی قرار گرفته ایم که خود را گم کرده ایم  ، و لذا قوانین دنیا و هستی را متوجه نمیشویم و با ساده نگری مسائل را اتفاقی و تصادفی میدانیم  ، در صورتیکه جهان هستی پر از نشانه است ولی ما غافلیم . دنیا و هستی پر از قوانینی است که ما  فکر میکنیم آنها تصادفی اند در حالیکه به هیچ وجه اینطور نیست حتی وقتی در خیابان تنه ات ،  به تنه  ، کس دیگری میخورد این تصادفی نیست ، باور کن تصادفی نیست ، اگر الان این مقاله را میخوانی باور کن تصادفی نیست ، همانطوریکه در بالا ذکر شد نشانه ها زیادند ، اما دیدن این نشانه ها نیاز به تمرکز و دقت  و بقول قدیمها  دیده بصیرت ما دارد ، بطور مثال به تشابه های زندگی پنج نفر از رهبران تاریخ معاصر اروپا نگاه کنید .

نام

تاریخ تولد

آغاز زمامداری

طول عمر

مدت زمامداری

جمع

آدلف هیتلر

1889 +

1933  +

53 +

9    =

3884

موسولینی

1883 +

 1922 +

59 +

20  =

3884

استالین

1879 +

1924  +

63 +

18  =

3884

چرچیل

1847 +

1940  +

68 +

 2    =

3884

روزولت

 1882+

1933  +

60 +

 9    =

3884

اگر واقعاً موارد فوق را تصادفی بدانیم ، پس در اینصورت داریم بی انصافی میکنیم ، یعنی سعی میکنیم که مسائل را توجیه کنیم و در واقع داریم ، دگم  و از روی خودمحوری و غیرمنطقی فکر میکنیم  ، اما نشانه ها کم نیستند بطور مثال ؛

انقلاب فرانسه در تاریخ 1789 میلادی و انقلاب آلمان در سال 1918میلادی یعنی به فاصله 129 سال بوقوع پیوست ؛                                        129 =  1789 -  1918

ناپلئون در سال 1812 میلادی و هیتلر در سال 1941 بخاک روسیه حمله کردند یعنی بفاصله  129 سال ؛

 129  =  1812  -  1941

ناپلئون در سال  1815 و هیتلر در سال 1944 میلادی هر دو شکست خوردند یعنی به فاصله  129 سال  ؛

129  =  1815  -  1944

ناپلئون درسال  1804میلادی امپراطور فرانسه ، و هیتلردرسال 1933میلادی پیشوای ملت آلمان شد یعنی بفاصله 129 سال ؛

129  =  1804  -  1933

ناپلئون در تاریخ 1799 میلادی و هیتلر در سال 1928 روی کار آمدند یعنی بفاصله 129 سال ؛

129  = 1799  -  1928

بنا براین ، در اطراف و در زندگی ما نشانه های فراوانی وجود دارند ، منتهی همانطور که ذکر شد ، نیاز به دیده بصیرت و دقت داریم ، مثلاً  ؛ شاید حتی شماره موبایل ما دارای معنای باشد ویا کلمات و حروفی و یا اعدادی در زندگی ما معنادار و نقش داشته باشند  ، مثلاً میگویند ؛ از غرایب زندگی معتصم بالله آنکه ، بسیاری از امور مهم زندگانی او با عدد  8  رابطه داشته ، چنانکه هشتمین خلیفه عباسی بوده و در سال 178هجری متولد و در سن 48 سالگی وفات نموده است . وی هشتمین اولاد هارون الرشید بوده و به مدت 8 سال و 8 ماه و 8 روز خلافت کرده است و پس از خود  8 پسر و 8 دختر و 8 هزار درهم و  18  هزار الاغ و دام باقی گذشت و در زمان او  8 فقره جنگ رخ داد و در هشتم ماه ربیع الاول وفات کرد و به همین مناسبت عربها او را  ( الثمن ) نام داده اند .

اما در رابطه با همین نشانه ها ، اخیراً پژوهشگران متوجه تشبهات عجیبی بین زندگی آبراهم لینکن و جان اف کندی شده اند  به این قرار که  ؛

-          آبراهام لینکن در سال 1846 میلادی به کنگره امریکا راه یافت در صورتیکه کندی در سال 1946 به کنگره راه یافت .

-          آبراهام لینکن در سال 1860 به ریاست جمهوری انتخاب شد در صورتیکه کندی در سال 1960 رئیس جمهور امریکا شد .

-          هر دو جانشینی بنام جانسون داشتند . اندرو جانسون که جانشین لینکن شد در سال 1808 بدنیا آمده بود و لیندون جانسون که بجای کندی نشست در سال 1908 بدنیا آمد .

-          هر دو رئیس جمهور پس از ورود به کاخ سفید فرزندی را از دست دادند .

-          منشی لینکن کندی نام داشت و منشی کندی لینکن نام داشت .

-          هر دو رئیس جمهور به حقوق مدنی تاکید داشتند .

-          هر دو قاتلی که این دو رئیس جمهور را ترور کردند از اهالی جنوب امریکا بودند .

-          قاتل لینکن متولد 1839 بود در حالیکه قاتل کندی متولد 1939 بود . هر دو قاتل قبل از محاکمه به قتل رسیدند .

-          لینکن در یک تاتر کشته شد و قاتلش به یک انبار فرار کرد ، در حالیکه قاتل کندی از یک انبار او را هدف قرارداد و به یک تاتر فرار و در آنجا پنهان شد  .      

در هر صورت ، پیرامون زندگی ما ، پر از نشانه و رمز است ، ولی ما نسبت به آنها بی توجه ، هستیم چرا ؟  . . . چون  سلامت معنوی خود را از دست داده ایم و با دیدگاهها و نگرش های مادی و ظاهری از این موهبت متعالی دور گشته ایم ، در واقع این بحث را پیش کشیدیم تا بدانیم که زندگی بی معنا و پوچ نیست بلکه زندگی ما دارای معنا و معنوی میباشد و لذا ما برای بدست آوردن تعادل کامل در زندگی لازم است به بهداشت و سلامت معنوی خود اهمیت خاص بدهیم .    

سلامت خداوند ؛

خداوند ، حقیتی است که ما چه به آن معتقد باشیم و چه در انکار آن باشیم  ، در درون خود آنرا احساس و درک میکنیم  ، و در شرایط های سخت زندگی از درون به او پناه میبریم و در تنهایی ها و یا دلتنگی ها  با او درد دل میکنیم و آنرا خیر مطلق  و بخشنده ومهربان میدانیم ، و همیشه با یک حس فرامادی با او در تماس و در ارتباط هستیم ، وجود او را در خود احساس میکنیم  و احساس وجودش برای ما ، مایه تسلی و آرامش است اما واقعیت این است که چون خود را در مسیر تعادل کامل قرار نمیدهیم لذا به بهداشت و سلامت  ، خداوندی که خود درک میکنیم لطمه میزنیم  ، و این ارتباط شفاف و صمیمی را مکدر میکنیم ، ما هرگاه اصول تعادل را که در بالا ذکر شد در زندگی پیاده میکنیم در واقع ارتباطمان با خداوند بیشتر و بهتر می شود و میتوانیم از این منبع خیر و برکت که برای ما همیشه سعادت و امید وآرامش به همراه می آورد  در زندگی بهرمند شویم  .         

  بنا براین ،  اگر بتوانیم بین مجموع این سه بخش تناسب برقرار کنیم ، درآن صورت است که  تعادل روحانی ، در ما حکفرما میشود  . پس یعنی  ؛

سلامت شناخت +سلامت معنوی+سلامت خداوند ===> تعادل روحانی 

پس در واقع اگر ما بخواهیم در زندگی به تعادل کامل برسیم ، باید مجموع  سه اصل فوق  را در زندگی خود بکار بگیریم ،  تا در زندگی به تعادل کامل برسیم  ، یعنی ؛

سلامت درونی+سلامت بیرونی+ سلامت روحانی===> تعادل کامل

البته بدیهیست در زندگی عوامل های بسیاری هستند که ما باید تعادل آنها را نیز در نظر بگیریم مثل کار و یا خانواده و .. و .... اما موضوع مهم این است که ما تا زمانی که حد وسط و میان را رعایت کنیم و از افراط یا تفریط دوری کنیم در اینگونه روابط سلامت تعادل خود را تامین میکنیم . 

            ( استفاده و کپی از این مقاله و یا مضامین آن با ذکر منبع ،  مجاز می باشد )

                                                                                                         فرزین

اصل روحانی اعتماد

در حاشیه قدم دوم

اعتماد یکی از مهمترین ارکان روند ایمان آوری می باشد  ، ما تا زمانیکه نتوانیم به این اصل روحانی دست پیدا کنیم متاسفانه نمی توانیم به یک ایمان سالم و کامل برسیم ، در واقع روند ایمان آوری بدون فاکتور اساسی ، اصل روحانی اعتماد ، مقدور نمی باشد لذا می طلبد در مسیر بهبودی و فرایند ایمان آوری به این نکته مهم توجه خاص و آنرا در خود مرتفع سازیم .

برای بدست آوردن اعتماد مجبوریم این مسئله را از زوایه بهبودی و از بُعد خوش بینی آگاهانه نگرش کنیم ، و اگر بخواهیم از منظر بیماری این اصل را مورد برسی قرار بدهیم و با دیدگاهها و انحراف فکری های معتادگونه و پیش داوری های مغرضانه به آن بنگریم ، عملا هیچ حاصلی بدست نخواهیم آورد .  ما در گذشته به علت نداشتن سلامت عقل متاسفانه اتفاقاتی  برایمان رخ داده است که در نهایت منجر به عدم اعتماد کلی در ما شد .

در باب پنجم از کتاب جوامع الحکایات ، عبدالرحمن عوفی ، حکایتی نقل شده که به مفهوم شدن مطلب ما کمک میکند ؛

چنین گویند که روستایی ای به بغداد آمد و بر دراز گوشی نشسته بود . و بزی را که زنگوله ای در گردن او محکم بسته بود در پی او همی می دوید . سه نفر دزد او را دیدن ، یکی از دزدان گفت : من بروم و آن بز را از روستایی بدزدم و بیاورم ، دیگری گفت  : منهم خر او را بدزدم و بیاورم ،  سومی گفت : اینها همه سهل است من جامه های او را بیاورم . سپس آن یکی بر عقب روستایی روان شد و در شرایطی مناسب زنگوله از گردن بز، باز کرد و بر دم خر بست ! خر ،  دم را می جنبانید و روستایی گمان میکرد بز از پی او روان است .  چون به سر کوی رسید ، دزد دوم  بلند ریشخند زد و گفت : واقعا چه ساده اند این روستائیان همه زنگوله را به گردن خر می بندند ، او بر دم خر بسته ! روستایی در نگرید و بز را ندید . فریاد برآورد که بز را که دید ؟ دزد دوم گفت : من مردی دیدم که بزی داشت و بدین کوچه شد . روستایی به دزد گفت : ای خواجه لطف کن و خر ، من نگاه دار تا من بز را برگردانم .  دزد گفت : بر خود منت دارم و من موذن این مسجد هستم ، زود باز آی که منتظر خواهم بود . وقتی روستای از پیدا کردن بز نامید شد ، برگشت و دید اثری از دراز گوش و مرد موذن نیست ، حیران وگریان همی میگشت تا به چاهی رسید . دزد سوم برسر آن چاه نشست بود و تا روستایی را دید شروع به شیون و زاری کرد ،  روستایی گفت : مرد حسابی خر و بز مرا دزده اند ، تو چرا گریه و زاری میکنی ؟  دزد سوم گفت : صندوقچه پر از زر و سکه اربابم از دست من در این چاه افتاد و من در این چاه نمی توانم شدن ، ده دینار سرخ می دهم اگر انرا برایم از ته چاه بیاوری  . پس روستایی به خیال جبران زیانها جامه بر کشید و بدان چاه فرو شد .  دزد هم سریع لباس ها را برداشته و فرار کرد . مرد روستایی از ته چاه فریاد میزد که اینجا صندوقچه ایی نیست و جوابی نمی شنید و بالاخره از چاه بیرون آمد و متوجه شد نه از لباسها خبری هست و نه از آن مرد طرار .  در حالیکه فقط یک شورت تنش بود چوبی را بالای سر خود می چرخاند و از شهر بغداد در حال فرار بود . مردمان گفتند : ای روستایی مگر دیوانه شده ای ؟ گفت : نه ، پاس خود میدارم مبادا که مرا نیز بدزدند ! . .

بنا براین در گذشته  ، ما ، بعلت عدم سلامت عقل ، و هم ، در اثر اعتیاد فعال ، خود را در مکانها یا محیط ها و یا زدو بندهای قرار میدادیم  و لذا  بدیهی بود در چنین بستری شرایط برای ناصداقتی مهیا بود ، از طرفی ما خودمان هم چون در شرایط بیماری فعال بودیم و با عدم صداقت زندگی میکردیم ، لذا  دیگران هم به ما اعتماد نداشتند   و حاصل این ناصداقتی ها سر انجام ما را به یک فرهنگ و باور عدم اعتماد نسبت به دیگران سوق داد و سرانجام باعث ظهور ترسی عمیق و بدبینانه نسبت به واژه اعتماد در ما شد . بنا براین صحبت ما این است که وقتی به انجمن می آیم در درجه اول باید چوب بی اعتمادی به دیگران  را که بالای سر خود می چرخاندیم کنار بگذریم . و همانطوریکه ذکر شد از زوایه بیماری و با فرهنگ ومعیارهای بدبینانه گذشته به اصل روحانی اعتماد ، نگاه نکنیم .

اما ابتداء ما باید بعنوان اعتماد کننده ، یکسری شرایط را درخود داشته باشیم تا در آینده با مشکلی روبرو نشویم بطور مثال ؛

-          اطمینان  ؛  یعنی شناخت کامل و کافی از معتمد داشتن در واقع اعتماد بدون اطمینان مثل لاستیک اتومبیلی می ماند که باد نداشته باشد ، یعنی اعتماد بدون اطمینان کارایی ندارد .  

-          آگاهانه  ؛  یعنی بر اساس تحقیق و بررسی و پس از مشورتهای لازم معتمد را انتخاب کنیم .

-          مسئولانه ؛  یعنی انتخاب معتمد ، بر اساس شور و یا از روی سهل انگاری و یا احساساتی و عجولانه نباشد .

ما وقتی صحبت از اعتماد می کنیم ، منظورمان یک اعتماد معمولی نیست ، مثلا ، فقط دارای یک جنبه باشد  ، بلکه این اعتماد بسیار گسترده است  ، اصلی است که ما میخواهیم  ، روح و روان و افکار و اسرار و احساس و نحوه زندگی خود را با او درمیان و از اعتماد و همراهی او کمال مساعی را بهرمند شویم . لذا میخواهیم یاوری داشته باشیم تا درمسیر بهبودی تنها نباشیم و همانطوریکه میدانیم در فرایند بهبودی ما بارها و بارها باید تغییر کنیم و طبیعی است که در این تغییرات دردهایی را باید متحمل شویم و لذا یک همراه مورد اعتماد می تواند باعث کاهش این دردها  ، و یا حداقل  این آلام را برای ما تحمل پذیر کند  . بنا براین ما نسبت به این اصل روحانی باید حساسیت بیشتری نشان دهیم ، بدیهیست  به کسی که میخواهیم اعتماد کنیم ، طبعا باید دارای ویژه گیهای خاصی باشد ، بطور مثال ؛

-          ظرفیت ؛ یعنی دارای قابلیت های باشد که بتواند ما را همراهی کند .

-          جاذبه  ؛ یعنی  وجودش برای ما مایه تسلی و آرامش و جاذبه باشد و شوق و تمایل ما را بر انگیزد .

-          علم وحلم ؛ یعنی دارای دانش و تجربیات لازم باشد  .

-          الگو  ؛  یعنی برای ما نمونه و الگو باشد و ما تاثیرات اصول روحانی ( صداقت – روشن بینی – تمایل – فروتنی – اعتماد – ایمان – امید –   و در کل تسلیم و رضا را به وضوح در او مشاهده کنیم ، معتمد باید بخشنده و مهربان و بزرگتر از ما باشد .   

اعتماد کردن در برنامه بقدری مهم است که حتی علی الرغم همه این گفته ها گاهی شاید لازم باشد برای اعتماد کردن مجبور به ریسک کردن بشویم  . هر چند تمامی اصل های روحانی لازم و ملزوم هم هستند و همه و همه ، مهم هستند اما اصل روحانی اعتماد در بهبودی تعیین کننده می باشد ، اصل های روحانی را اگر دانه های تسبیح در نظر بگیریم اصل روحانی اعتماد دقیقا نقش نخ این تسبیح را دارد .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

اصل روحانی روشن بینی

 

قبل از اینکه بخواهیم راجع به اصل روحانی روشن بینی  بگوئیم ابتدا لازم است متذکر شویم منظور ما از روشن بینی در اینجا اصطلاح عرفانی آن نیست که میگوید : ( روشن بینی  ؛  چشم سومی است که شخص در خواب  ،  و یا در بیداری ،  و یا با دیدن تصورات ذهنی اش ،  و یا با احساسش ( حس ششم ) ، اتفاقات ، آینده را می بیند و آنرا پیش بینی میکند . اصولا اینگونه روشن بینی ها اشراقی می باشند یعنی منظورم بیشتر پایگاه دلی  دارند  ) .

اما اینجا منظور ما از تعریف این پدیده اینستکه  : ( روشن بینی ؛ چشم سومی است که شخص در عقل و خرد خود بوجود میاورد و بر اساس استدلال ها و استنتاجات عقلی ، اتفاقات آینده را پیش بینی میکند ، در واقع می شود بیان کرد ، اینگونه روشن بینی ها مشائی می باشد ، یعنی بیشتر پایگاه عقلی دارد . ) .

قبل از اینکه بخواهیم در باره روشن بینی صحبت کنیم مجبوریم ابتدا ، کمی راجع به ایدولوژی صحبت کنیم ، زیرا فرایند روشن بینی سرانجام می شود ، جهان بینی .  

یکی از فرقهای انسان با موجودات دیگر این است که انسان دارای جهان بینی و یا ( ایدولوژی ) است ، جهان بینی انسان بر اساس  -  زمان -  مکان  - و سطح آگاهی که از آن اکتسب میکند شکل میگیرد . آنچه که میتواند بر جهان بینی انسان تاثیر بگذارد تا حدود زیادی مربوط میشود بر ارتباط ها و اخلاق و باورهای و نوع آموزش و پرورش و دین ومذهب . اما مهمترین و تاثیر گذارترین عامل برای انتخاب نوع جهان بینی ، بستگی به طبع و مذاق و میل درونی  ( بیماری یا بهبودی ) انسان دارد . در واقع تمایلات درونی انسانها در کسب ایدولوژی نقش مهم دارد .

بنابراین نوع انتخاب جهان بینی درست و منطقی که به واسطه روشن بینی حاصل می شود در هر انسانی به دو عامل اساسی بستگی دارد . اول سلامت عقل ، دوم سلامت نفس .

اما ما بعنوان بیمار نه سلامت عقل و نه سلامت نفس داشتیم وطبیعتا بجای قوه روشن بینی گرفتار تاریک بینی بودیم و لذا همیشه ، خطرناکترین و مخربترین باورها را برای خود انتخاب میکردیم ، بدیهیست در اینصورت بعلت عدم سلامت عقل  و عدم آگاهی  ، به مسائل بصورت  رفرم و ظاهری نگاه میکردیم و از مفاهیم درست استنباط ها و نتایج غلط میگرفتیم  ولذا جهان بینی ما مسموم و بیمار بود ،  گذشته از اینها مذاق و طبع بیمارما ، خواهان تاریک بینی و میل به ناهنجارها و باورهای مخرب و بحران زا داشت   . اگر اصل روحانی روشن بینی نبود شاید ما خودمان را نمی توانستیم از زیر یوغ این باورهای غلط برهانیم .  اگرچه می پذیرم که همه باورهای ما مخرب نبودن و بخش کوچکی نیز احتمالا سالم بوده اند ، اما اصل روحانی روشن بینی مثل غربال در حقیقت اندیشه های غلط و درست ما را الک کرد . روشن بینی یعنی فیلتری تعقلی که خوب و بد را از هم جدا میکند و فقط اندیشه های تعالی بخش و سالم را بعنوان باورها و نوع جهان بینی در ما شکل میدهد . روش بینی در ما دقیقا مثل دستگاه گوراشی یمان عمل میکند ،  چیزهای و اندیشه های درست وعقلانی را جذب و بقیه افکار و اندیشه و باورهای غلط را بصورت فضولات و سمومات دفع میکند . اصل روحانی روشن بینی بود که ما را متقاعد ساخت که لزومی ندارد در زندگی رنج ببریم و ما هم می توانیم از زندگی کردن بدون هیچگونه وابستگی لذت ببریم ، همین اصل است که به ما حکم میکند تا مثل گذشته بطور بسته و تحت تاثیر بیماری فکر نکنیم و افق دید خود را گسترش دهیم و به مسائل از زوایا ی بالاتر و منطقی تر و عقلانی تر نگاه بکنیم بقول کتاب مقدس پایه که میگوید ؛ ( عقیده جدید را نمی توان به ذهن بسته پیوند زد ، روشن بینی  ، ما را بسوی همان بینشی رهنمون می سازد که در طول زندگی از آن گریزان بودیم ) .

ما در گذشته تحت تاثیر بیماری اعتیاد و ایدولوژی بسته خیلی از چیزها که بیماری و قوه تاریک بینی حکم میکرد امتحان کردیدم ، مثلا استفاده کردن از مواد مخدر و یا دروغ و دزدی و خیلی از چیزهای دیگر ، اما سرانجام به آشفتگی کامل رسیدیم ، و نتیجتا زندگیمان غیر قابل اداره شد .

حال با توجه به نتایج ایده آلی که در انجمن برای دوستان همدردمان اتفاق افتاده و عینا بازتاب مثبت آنها را مشاهده میکنیم ، چه اشکالی دارد که ما هم بهبودی را امتحان کنیم ، و بقول کتاب پایه که میگوید ؛ (  امروز بدنبال را حل میگردیم نه مشکل ، آنچه آموخته ایم را بطور تجربی آزمایش میکنیم ) .

ما اکنون در آستانه راه بهبودی قرار گرفته ایم ممکن است ، مزایای بهبودی را هنوز بصورت تجربی درک نکرده باشیم ، اما  روشن بینی  در این مقطع بما میگوید ؛ حتی اگر فکر میکنیم ، یا احساس میکنیم که در جلسات بهبودی ناصداقتی و یا با نقاب حضور پیدا میکنیم هیچ اشکالی ندارد ، فقط مهم این است که راهمان را ادامه بدهیم .

 بنابراین روشن بینی ما را وامیدارد ، که امروز باید هر چیزی را خودمان تجربه کنیم ، البته منظور ما از امتحان کردن به هیچ وجه این نیست که شخصا بخواهیم هر چیزی را که در دیگران تاثیرات منفی داشته و یا بطور کلی مخرب است را امتحان کنیم ، این طرز برداشت دقیقا اشتباه و کمال تاریک بینی است ، بلکه منظور ما از امتحان کردن  ، مربوط به مواردی می شود که دیگران از آن نتایج مثبت وسازنده گرفته اند ، مثل مسیر بهبودی .

در واقع بهترین پیام روشن بینی برای ما این است که ما دیگر محکوم به زندگی توام با درد و آشفتگی نیستیم و می توانیم از اندیشه های باطل و مضر خود دست برداریم و با روشن بینی بجای آنها باورهای مثبت و نو و سازنده بوجود بیاوریم .

روشن بینی یعنی درست اندیشی و از قید هوای نفس رهایی یافتن وعقلانی فکر کردن و دست یافتن به یک خرد جمعی و از قید وبند تعصبات کورکورانه دست برداشتن .

روشن بینی یعنی برای امروز زندگی کردن و امید به آینده داشتن همراه با عشق ومحبت و خدمت کردن و مزایای بهبودی را تصورکردن و به نتایج عالی آن فکر کردن و به آن دست یافتن .

حال برای اینکه بتوانیم اصول روحانی روشن بینی راتمرین بکنیم ابتدا باید دست از خودمحوری برداریم و از بسته فکر کردن و دگم بودن دست برداریم ، اصولا دگم بودن نقطه مقابل و متضاد با اصل روحانی روشن بینی است .

کسی که بسته فکر میکند ، چهاردیواری بتونی غیرقابل نفوذی دور خود می سازد و همیشه در خودمحوری بسر میبرد ، اما اصل روحانی روشن بینی برای ما بستری فراهم میکند که از خودمحوری و ناصداقتی دست برداریم ، حرفها و ایدهای دیگران را بدون حب بغض و بدون تعصب در شرایطی عقلانی و آگاهی و با مشورت و سپس برسی های لازم گوش کرده و به نتایج مثبت آن بیاندیشیم .

اصل روحانی روشن بینی ما را وامیدارد تا پنجره افکار و ذهن خود را باز نگهداریم واز باورهای جدید و سازنده مراقبت کرده و از آنها دست بر نداریم ، مگر اینکه خلاف آن ثابت شود .

کسی که بسته و دگم فکر میکند ترسو است  ، ولی آنکه باز فکر میکند ،  روشن بین و شجاع است .

کسی که به نقطه روشن بینی میرسد میداند که نمی داند و لذا باید سطح آگاهی و دانش خود را ارتقاء بدهد .

اصل روحانی روشن بینی ما را سرانجام به فروتنی میرساند .          

   

امید چیست ؟

امید یعنی آرزو و انتظار برای بدست آوردن و محقق شدن  ، اهداف و نیت های و آرمان ها . در واقع فاصله رسیدن به آرزو همراه با شوقی که از انتظار تحقق امری برای انسان حاصل می شود را امید میگویند . امید قوه ایست که عامل محرک در انسان بسوی کمال است و هر کس به چیزی امید داشته باشد برای رسیدن به آن ، بایستی سعی و کوشش کند .

اینکه بدون هیچگونه تلاش و سعی بخواهیم بگویم امیدوار هستیم در واقع معنای امید را ندانسته ایم . برای اینکه امیدی را در خودمان بیانگیزیم لازم است به ظرفیتها و توانهای خودمان نیز از نقطه نظر منطقی نگاه کنیم . ما نباید به مسائل و اهداف واهی دل ببندیم و از خودمان خارج از توانایی و ظرفیتهایمان انتظار داشته باشیم و از روی شور و یا احساسات بدون منطق ، دل به امید چیزی که امکان ندارد ببندیم ،  بدیهست با دل بستن به اینگونه امیدواریهای بیمارگونه ،  فقط  وقت و انرژی وپتانسیلی که می توانیم صرف یک امید سازنده و نتیجه بخش کنیم را از دست میدهیم و خدای ناکرده سرخورده و مایوس شویم .

بنا براین ما باید از روی منطق و روشن بینی به چیزها و خواسته های عملی خود امیدوار باشیم چیزی که دیگران با داشتن شرایطی مثل ما توانسته اند از آنها نتیجه بگیرند .

برای بهره وری بیشتراز ( امید ) باید الگو و حتما چشم اندازهای وجود داشته باشد ، و از پیش هدف و یا اهدافی در قالب تعریف شده و معین وجود داشته باشد .

ما باید امید را در خودمان بطور زنده تصور کنیم ، و آنرا حس کنیم ، و آنرا ببینیم ، همانطوریکه موسی آتش را بر سرکوه دید و به طرف آتش رفت ، ما هم باید با دیدن امید در تصوراتمان ،  بسوی آن قدم برداریم ، و اگر بخواهیم در راستای امیدمان  تنبلی کنیم واضح است که این شعله به خاموشی میگراید ، بنا براین برای  اینکه به امیدمان نائل شویم طعبیی است که باید سختی ها را هم متحمل شویم و در این راه راحت طلبی برای ما مشکل ساز و سم است ،  و بقول مولانا در این رابطه که میگوید ؛

    گر گریزی بر امید راحتی               زان طرف هم پیشت آید آفتی

وقتی ما خود را در شرایط امید واقعی قرار میدهیم باعث میشود که سختی ها در نظر ما آسان شوند ، امید باعث می شود که روحیه ما دائما تقویت شود .

ما با امید منطقی و با جدیت و تلاش و استقامت میتوانیم به آرمانهای خودمان دست پیدا کنیم .

موریس مترلینگ میگوید ؛ خوشبختی در  این سه پند است --  فراموش کردن گذشته  -  غنیمت شمردن دم و لحظه   - و امید به آینده .

فدریش فیلرهم در رابطه با امید میگوید ؛ امید با مرگ هم از بین نمی رود . .

شب و زمستان در اشعار فارسی

میگویند کشورهای که درنزدیکی قطب هستند ، بعلت شرایط جغرافیایی ، شب های زمستانیشان شش ماه طول میکشد .

اما این پدیده در گستره جغرافیای ما در طولانیترین زمانش ، شاید شانزده ساعت باشد ، اما دربستر تاریخی این مرز و بوم ، شبهای سرد زمستانی ، گاه چندین قرن طول میکشد ، شبها وسیاهی و سرمای که دل شاعران ما را هموراه آزرده و آنها را وادار به خلق شاهکارهای بی بدیل کرده ، آثار ماندگاری که در نوع خود بی نظیر هستند و میتوانند دل هر وطن پرست در هر ، برهه ای  از تاریخ را بدرد آورند ، هر چند این آثار گاهی مایوس  کننده وگاهی با حسرت خوردن از گذشته و گاهی چشم امید به آینده داشتن است ، اما درهرحال گویا واقعیت های تاریخی ما هستند . بدیهیست در اینجا منظور ما از شب و یا زمستان ، استعاره است  ، به این مفهموم  که در تاریخ پر فراز و نشیب این مرز و بوم همواره استبداد وجود داشته  ، چه به شکل استیلاگران ومتجاوزان اجنبی و چه به شکل مستبدان خودیِ بدتر از بیگانه ، و همین مسائل پیوسته ، باعث تشویش و نگرانی وطن پرستان بوده وازآنجایکه شعرا عموما بیان کنند احساسات درونی خلق خود می باشند ، لذا می کوشیدند تا این احساس و هیجانات را به بهترین شیوه ممکن بیان کنند ، اما اولین شعری که در این رابطه انتخاب کرده ام ، شعری از حکیم ابوالقاسم فردوسی می باشد که بخاطر هجوم وحشیانه اعراب به این سرزمین ایزدی سروده است ، هجومی که چندین قرن ترس و وحشت و سرکوب و سکوت و شب وسوزو زمستان با خود به همراه آورد .  اقوامی که در بدوی ترین شرایط تاریخی و فرهنگی و اجتماعی بودند و بوی از مدنیت و انسانیت نبرده بودند .  مردمی وحشی که حتی نوه ی پیغمبرو سید خود را  ، که برای آنها اعتبارو قدرت فراهم کرد  بود به آنصورت وحشیانه و دلخراش که حقیقتاً مایه ننگ تاریخ است به شهادت رساندن ، و تاریخ را عزادار این حادثه کردند .  دغدغه های فردوسی از حاکمیت چنین اقوام وعناصری او را واداشت تا هر جاییکه درشاهنامه فرصتی بدست میاورد این قوم را نکوهش کند ، حکیم توس در رابطه با یکی از طولانیترین شبهای زمستانی وطن ، چنین میسراید ؛       

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

 گذشته این مرزوبوم همیشه حکایت تلخ ازاین تجربه تاریخی دارد ، که دراثر ستایش مداحان حقوق بگیر و پاچه خوران دنیاپرست و تکریم گویان درباری از ، امرا و پادشاهان ،  عاقبت آنها را گرفتار نوعی خودشیفتگی و خودمحوری میکردند ،  و درنتیجه ، این مسئله باعث ظهور ومنش استبدادی در آنان میشد ، ولذا استبداد پادشاهان ، همراه با بی لیاقتی  و همچنین انتخاب روش های سیاسی ناسالم شرایطی را بوجود می آوردند تا دشمنان این آب و خاک را تحریک به سوء استفاده از این شرایط ناپایدار کنند و بقول هوراس شاعر یونانی که گفت :" به خاطر دیوانگی پادشاهان این رعایای ایشانند که رنج میبرند .

 بعد از گذشت شش قرن از هجوم ویرانگر اعراب ، هنوز زخمهای مام وطن التیام نیافته بود که دراثرعدم کیاست و خودمحوری سلطان علاءالدین محمد خورازمشاه ، اینبار زمستانی دیگری از راه رسید و در واقع بی سیاستی این پادشاه باعث شد تا دستاویزی به قوم وحشی و خونریز تاتار یا همان مغول  داده شود تا به مردم بیگناه حمله ورشوند بطوریکه فقط در نیشاپور حدود یک میلیون وچهارصدو پنجاه هزار نفر مرد و زن  هموطن ما را کشتند و حتی سگها و گربه ها را هم  کشتند و درسبزوار بیش ازهفتاد هزار نفر را سر بریدند  ودر واقع  تاوان خیره سرهای سلطان محمد خوارزمشاه را مردم بیگناه با چه بهای گزافی پرداختند . در اثر این هجوم وحشیانه و استیلای این قوم خونخوار باز فضای کشور به تاریکی و سرمای زمستانی گروید و درچنین شرایط تیره وتاری بود که شاعرعارف جناب سیف الدین محمد فرغانی چکامه زیبا و معروف خود را بنام ( رونق زمان شما نیز بگذرد ) را سرود که بیان کنند این واقعیت است که هر چقدر هم زمستان سرد باشد و شب یلدای آن طولانی باشد عاقبت رفتنیست .    

  هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

 سرزمین مادری ما ایران  ، تا روزیکه که حافظ شاعر نامدارمان بدنیا آمد ، دو بار مورد تاخت تاز بیگانگان  قرار گرفته بود ، و حافظ هم شدت سوز و سرما و تاریکی این شبها را در بستر تاریخمان احساس میکرد ، و لذا همین احساس خود را در یکی از زیباترین غزل های خود به یادگار گذاشت که اینک بنام بیداد معروف است و استاد شجریان انصافاً آنرا به بهترین شکل اجراء نموده است . خواجه در این غزل محزون گاهی با ، " بک فلش " به گذشته و گاهی با گله از مرغان و عندلیبان (  مرغ و بلبل در ادبیات عرفانی یعنی  سخنگویان خداوند یا اولیاء ) و گاه چشم انتظاری بیهوده از سواران و گاه با گله از چرخش فلک ، سرانجام در اوج سرخوردگی ، دور روزگارن را به خداوند می سپارد ! ..

  یاری انـدر کــس نـمـی‌بـیـنـم، یـاران را چـه شد؟         

دوستی کی آخر آمد، دوست‌داران را چه شد؟

آب حیوان تیره‌گون شد، خضر فرخ پی کجاست؟           

  خـون چـکید از شاخ گل، ابر بهاران را چه شد؟

کـس نـمـی‌گـویـد که یاری داشت حق دوستی          

  حق شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟

لـعـلـی از کـان مـروت بـرنـیـامـد، سـالـهـاســت             

 تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

شـهـر یـاران بـود و خــاک مـهـربـانـان ایـن دیــار             

مـهـربـانـی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟

گـوی تـوفـیـق و کـرامــت در مـیـان افـکـنــده‌انـد             

 کـس به میدان در نمی‌آید، سواران را چه شد؟

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست             

 عندلیـبـان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟

حــافــظ اسـرار الـهـی کـس نـمـی‌دانـد خموش             

از کـه مـی‌پرسی که دور روزگاران را چه شد؟

هر چند در قرون گذشته در این زمینه شعرهای دیگری موجود است ، اما اوج اینگونه اشعار پس از انقلاب مشروطه و بخصوص پس ازمنحرف شدن آن ، که سرانجام ختم به  استبداد شد و نتیجتا ، باعث شکوفایی اینگونه اشعار گردید به چشم میخورد ، انقلابی که میرفت تا به آمالها و آرزوهای دیرینه ملتی بیانجامد ، به ناگه در مقابل چشم آنان ، نهال نورسته آن شکست و همین اتفاق باعث سرخوردگی در میان مردم شد و ناخواسته سیبی را از دست جادوگری مستبد گاز زدن که نتیجه اش باعث خوابیدن این زیبای خفته شد ، یکی از شعرای آن زمان که توانست به بهترین شکل ممکن این شرایط  و این فضا را بیان کند ، که انصافا از شاهکارهای این دست از اشعار می باشد مرحوم نیما یوشیج است ؛

                                       می‌تراود مهتاب

                                     می‌درخشد شبتاب،

                         نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

                                       غم این خفته چند

                                خواب در چشم ترم می‌شکند

                                  نگران با من استاده سحر

                                    صبح می‌خواهد از من

                 کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر

                                    در جگر لیکن خاری

                                 از ره این سفرم می‌شکند .

 

                                   نازک آرای تن ساق گلی

                                       که به جانش کشتم

                                    و به جان دادمش آب

                                  ای دریغا! به برم می‌شکند

 

                                           دستها می‌سایم

                                          تا دری بگشایم

                                         بر عبث می‌پایم

                                         که به در کس آید

                                   در ودیوار بهم ریخته‌شان

                                         بر سرم می‌شکند


                                         میتراود مهتاب

                                         میدرخشد شبتاب

                                    مانده پای آبله از راه دراز

                                     بر دم دهکده مردی تنها

                                    کوله بارش بر دوش

                                        دست او بر در

                                      می گوید با خود:

                                    
غم این خفته ی چند

                               خواب در چشم ترم می شکند

 درشب وتاریکی و سرمای زمستانی وطن ، یکی از با احساسترین اشعاری که در این دروه سروده شد و مورد علاقه بسیاری از دوستداران شعر وادب همواره قرار گرفته ، که الحق در نوع خود بی نظیر است ، شعر معروف مرحوم استاد علی اکبر دهخدا است که آتش به دل سوختگان میزند ، اما یکی از ویژگی های این شعر با دیگر آثار از همین قبیل ، اینستکه  استاد در این شعر محزون خیلی هم بدیده ناامیدی به آینده نگاه نمیکند و چشم امید به زمانه نو و دوره طلائی دارد . استاد دهخدا که تا قیامت مثل فردوسی حق به گردن زبان پارسی دارد در رابطه با سرودن این شعر میگوید ؛

(( در روز 24 جمادالاوال1326 قمری مرحوم میرزا جهانگیرخان شیرازی رحمه الله علیه ، یکی از دو مدیر " صوراسرافیل " را قزاقهای محمدعلی شاه دستگیر کرده ، به باغ شاه بردند و در همان ماه در همانجا او را به طناب خفه کردند .

بیست و هفت هشت روز دیگر چند تن از آزدایخواهانو از جمله مرا از ایران تبعید کردند و پس از چند ماه با خرج مرحوم ابولحسن خان معاضدالسلطنه پیرنیا ، بنا شد در " ایوردن " سویس روزنامه صوراسرافیل طبع شود .

  در همان اوقات شبی مرحوم میرزا جهانگیر خان را بخواب دیدم در جامه سپید و بمن گفت :  چرا نگفتی او جوان افتاد ! . . ، من از این عبارت چنین فهمیدم که میگوید  : چرا مرگ مرا در جائی نگفته و یا ننوشته ا ی ؟ . . و بلافاصله در خواب این جمله بخاطر من آمد ؛  یادآر ز شمع مرده یاد آر"  در اینحال بیدار شدم و چراغ روشن کردم و تا نزدیک سحر سه قطعه از مسمط ذیل را ساختم ، و فردا گفته های شب را تصحیح کرده و دو قطعه دیگر بر آن افزودم و در شماره اول " صور اسرافیل " منطبعه چاپ شد )) .

ای مرغ سحر، چو این شب تار

بگذاشت ز سر سیاهکاری

وز نفخه روح بخش اسحار

 

رفت از سر خفتگان خماری

بگشود گره ز زلف زرتار

 

محبوبه نیلگون عماری

یزدان به کمال شد پدیدار

 

و اهریمن زشتخو حصاری

                            یادآر ز شمع مرده، یادآر

ای مونس یوسف اندرین بند!

 

تعبیر، عیان چو شد ترا خواب

دل پر ز شعف، لب از شکر خند

 

محسود عدو،به کام اصحاب

رفتی بر یار و خویش و پیوند

 

آزادتر از نسیم و مهتاب

زان کو همه شام با تو یک چند

 

در آرزوی وصال احباب

                            اختر به سحر شمرده، یادآر!

چون باغ شود دوباره خرم

 

ای بلبل مستمند مسکین

وز سنبل و سوری و سپرغم

 

آفاق نگارخانه چین

گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم

 

تو داده، ز کف زمام تمکین

زان نوگل پیشرس که در غم

 

ناداده به نار شوق تسکین

                            از سردی دی فسرده، یادآر!

ای همره تیه پور عمران

 

بگذشت چون این سنین معدود

وان شاهد نغز بزم عرفان

 

بنمود چو وعد خویش مشهود

وز مذبح زر چو شد به کیوان

 

هر صبح شمیم عنبر و عود

زان کو به گناه قوم نادان

 

در حسرت روی ارض موعود

                            بر بادیه جان سپرده، یادآر!

چون گشت ز نو زمانه آباد

 

ای کودک دوره طلائی

وز طاعت بندگان خود شاد

 

بگرفت ز سر خدا خدایی

نه رسم ارم، نه اسم شداد

 

گل بست زبان ژاژخایی

زان کس که ز نوک تیغ جلاد

 

مأخوذ به جرم حق ستایی

                             تسنیم وصال خورده، یادآر!

اما گویا دغدغه های شعرا معاصر ما در این دوره ، نسبت به شب وطن و استبداد  ، پایانی نداشت و در همین دوره بود که ملک الشعرا بهار تصنیف مرغ سحر را جاودانی کرد.

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرربار این قفس را بَرشِکَنُ و زیر و زِبَر کن


بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سُرا

وَز نفسی عرصهٔ این خاک توده را پر شرر کن


ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد

ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن

 

نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است

این قفس، چون دلم، تنگ و تار است


شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین


جانب عاشق نِگَه‌ ای تازه گل از این، بیشتر کن

مرغ بیدل شرح هجران مختصر، مختصر کن

 

عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد

ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد


راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد


از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد

دیده تر کن!


جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب

ساغر اغنیا پر می‌ناب، جام ما پر ز خون جگر شد

 

ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن

ساقی گلچهره بده آب آتشین، پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین

 

ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین

کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد

اما وقتی از شب وطن و سوز زمستان صحبت میشود اولین چیزی که به ذهن ما تداعی پیدا میکند یادگار جاوید مرحوم اخوان ثالث است که با سرودن این شعر حقیقتا اینگونه اشعار را به اوج و قله خود رساند .

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

اما همانطور که در بالا ذکر گردید اینها فقط نمونه ، وگلهایی بودن از گلستان ادب این مرز وبوم و نه تمام آنها . حال در پایان بخاطر اینکه از سرما و زمستان کمی در صور خیال فاصله بگیریم ، بعنوان حسن ختام شعر " زیبا یادگار خون سرو " از سروده های جناب هوشنگ ابتهاج ( سایه ) را تقدیم میکنم .

  فرزین شب و سرما و زمستان دراین ملک ندارد درمان

 فکر شمع دگری باش که این شب و سرما ندارد پایان

                                                                                                                                                            فرزین

دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان، گلرنگ و گلگون
جهان، دشت شقایق گشت ازین خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد

ز هر خون دلی، سروی قد افراشت
ز هر سروی، تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است

 

حماقت انسانها

از دست حماقتهای خودم خسته شدم زندگیم آشفته شده اما بازم دست بردار نیستم ، راستی چرا من اینقدر احمقم ؟ آیا احمق بودن جزو ذات و صفات من است و یا  نه ، اکثر انسانها دیگرهم این ویژگی را دارند .

یادمه در قسمتی از کتاب خاطرات سینوهه که طبیب فرعون مصر بود و حدود پنجهزار سال پیش زندگی میکرد میخوندم که میگفت ؛

 در اثر معاشقه با زنی بنام نفرتتی همه ی زندگیمو از دست دادم و بدهکاری سنگین و کلانی برای خودم به بار آوردم و بخاطر ترس از زندانی شدن ، با غلامم  که مردی اسکول مانند بود پا بفرار گذشتیم ، پس از چندین روز راهپیمایی  با جنازه مردی که آشولاش شده بود در حاشیه رود نیل برخورد کردیم ، من پس از گرفتن نبض مرد متوجه شدم که هنوز زنده است و لذا تصمیم گرفتم به او کمک کنم و هر چه غلامم کاپتا گفت  : دنبالمون هستند ، باید زودتر فرار کنیم  ، تو کتم نرفت ، چون از نظر اخلاق پزشکی و مروت دور بود که من بعنوان یک پزشک اون رها کنم و برم ، خلاصه با همه خطراتی که ما را تهدید میکردند ، با اندک داروهای که درکیسه خود بهمراه داشتم شروع به درمان کردم و پس مدتی حال او خوب شد و از او پرسیدم داستانت چیست ؟

او چنین تعریف کرد : نزدیکی اینجای که مرا پیدا کردید آبادی است که من با زن و بچه هایم اونجا زندگی میکردم  ، ملکی و زمینی برای کاشت ، و گاو گوسفندی برای روزی خوردن داشتم ، اما از اقبال بد مدتی بود که خان آبادی گیر داده بود بمن و میگفت ؛ باید زنتو طلاق بدی تا زن من بشه ! اما من زیر بار نیمرفتم ، تا اینکه یه روز خان با آدماش ریختن تو خونه من ، اول زنم گرفتن ، بعد داریی هایم را مصادره کردن و بعد بچه هامو به نوکری و کنیزی بردن و بعد خودمم آوردن اینجا کنار رود نیل ، حالا چی خوردی آش رشته  ، تا میخوردم زدنم و به خیال اینکه مردم ولم کردنو رفتن و اگر شما نیامده بودی حتما مرده بودم .

وقتی مرد اینها را تعریف کرد گریه ام گرفت  ، گفتم  ؛ حالا میخوای چیکار کنی ؟ گفت : اگه خان بدونه من هنوز زنده ام بطور قطع منو میکشه ، بنا براین شما هرجا که میرید منهم با شما میآیم ! . .  سرتونو درد نیارم ما سه نفری با هم از مصرشروع بفرار کردیم . در سوریه من ده سال طبابت کردم و مرد روستایی و کاپتا غلامم بعنوان منشی و نوکر در استخدام من بودن بعد از ده سال با پول زیادی که بدست آورده بودم سه نفری به وطنمون مصر برگشتیم نزدیکی همنوجای که مرد روستایی را پیدا کرده بودیم قبرستانی بود که مخصوص مردمان همان حوالی بود و مصریان معتقد بودند هر کس بنای آرمگاهش با شکوه تر باشد ، نشان دهنده بزرگی و جلال و انسانیت آن شخص مرده در زمان حیاتش می باشد و در آن قبرستان آرمگاه مجلل و با شکوهی بود ، که مرد روستایی بمن اصرار میکرد ، از روی لوح بخوان این آرامگاه مربوط به کدام انسان بزرگ است ، خلاصه من شروع کردم به خواندن مشخصات آرمگاه ، نوشته بود ؛

 "من  ، خامون ، آمون ، خورکوس - هستم  ، خان خانان این نواحی و همیشه به زیردستانم خدمت کردم و امنیت آنان را  وهمچنین نوامیس  مردم راهمیشه پاسداری کردم  و به احدی ، ظلم وستم روا نداشتم " .

 پس از اینکه خواندن  لوح تمام شد ، مرد روستایی یکدفعه مثل کسی که انگار مار نیشش زده باشه بخودش پچید و شروع بگریه زاری کرد ، در عین حال خاک به سرش میرخت و شیون کنان عربده میکشید .

من و کاپتا سعی کردم او را تسلی بدهیم ، و بعد از اینکه مدتی گذشت و مرد روستایی آرام شد پرسیدم ؛ چرا چنین شیون میکنی آیا این مرده با تو نسبتی دارد ؟

مرد روستایی در حالی که گریه میکرد گفت : ای وای بر من ، ای وای برمن ، چه مرد نازنینی بوده است .

بار دیگر از او پرسیدم ؛ آیا او را می شناسی ؟

گفت : آری این همان خان روستای ما بود  ، همان که داستانش را برایت تعریف کردم ، به راستی او چقدر انسان بوده ، ببین نوشته ها می گویند چه کارهای خیری کرده است ، و من نادان و من احمق عوضی همیشه به او لعنت میفرستادم .

و باز خود را بزمین زد و در حالی که گریه میکرد ، از خدا آمون طلب بخشایش میکرد.

سینوهه در اینجا میگوید ؛ دلم بدرد آمد از این همه حماقت انسانها ، مردی را که اموالش را مصادره کرده اند ، بچه هایش را به برده گی برده اند و زنش را جلوی چشمانش . . . دن ، با خواندن یک لوح مکتوب خود را سرزنش و همه آن ظلم های که حداقل خود او به عینه آنها را دیده و لمس کرده ، با حماقت خود انها را دورغ می پندارد  .

[[ ای عزیز ، همه اینارو نوشتم تا به این نکته طلایی که در اینجا سینوهه می گوید برسم ]] در اینجا سینوهه می گوید ؛ منکه امروزدر اینجا ، در ابتدای تاریخ ایستاده ام ، میدانم که ممکن است بشر در اینده لباس و خورد وخوراکش عوض شود ممکن است روزی از نظر پزشکی به پیشرفتهای بزرگی دست پیدا کند ، ممکن است بشر در آینده با علم و دانش حتی آسمانها را مسخر کند  ، اما انسان بلاشک در آن روز ، باز هم احمق خواهد بود .

میگویند انشتین گفته ؛ دو چیز را پایانی نیست ، یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسانها ، البته در مورد اولی مطمئن نیستم .   

اصولا در ادوار تاریخ همیشه صاحبنظران متوجه این خصیصه در انسانها بوده اند و متاسفانه حتی اولیا هم در مقابل این خصیصه ذاتی در انسانها اعلام عجز نموده اند ، بطور مثال  ، غزالی در کتابی موسوم به ( یذکرفیه حماقه اهل الا باحه ، چاب اروپا صفحه یک  ) میگوید ؛ روایت کرده اند که وقتی احمقی را جهت معالجه حماقتش ، نزد حضرت عیسی ( ع ) آوردند . آن حضرت فرمود ؛ من نابینایان را بینا میکنم ، من پیسیان را شفا میدهم ، من حتی مردگان را زنده میکنم ، اما برای من ممکن و عملی نیست که بتوانم احمقی را درمان کنم ، و در ادامه می گوید ؛ فقط درد حماقت است که من از درمان آن عاجزم .

البته همین داستان را مولانا در دفتر سوم  مثنوی ابیات  به 2570 به زیبای ذکر کرده ، که اولین بیتش میگوید ،

عیسی مریم به کوهی می گریخت  //   شیرگویی خون او میخواست ریخت

که خلاصس داستانش به شرح ذیل است ؛

   حضرت عیسی مسیح به سرعت در حال دویدن بود، گویی که از شیری فرار می کند در بین راه کسی او را ديد و از وي پرسيد که  از برای چه اینچنین می دوی؟ حضرت عیسی جوابش نداد و باز می دوید. آن مرد نیز دنبال او دوید و از او خواست که برای رضای خدا بایستد و به او جواب دهد. حضرت مسیح پاسخ داد که از احمق فرار می کند.

 آن مرد با تعجب پرسيد:  مگر تو آن مسیحی نیستی که کور و کر را شفا می دهی و سرَ غیب و اسم اعظم  می دانی و آن را بر مرده می خوانی زنده می شود!!؟

عیسی پاسخ داد: بله من همانم که با سرَ غیب و اسم اعظم  همه کارها را انجام مي دادم. اما با تمام علم خود هزاران بار آن را بر احمق خواندم و درمان نشد!!!

اما مولانا در مضمونی  دیگر ، در مقالات شمس ( نسخه موزه قونیه  ص 6 ) به این مطلب اشاره میکند که از حضرت رسول مصطفی را پرسیدند ؛ تو که همه را از تاریکی بیرون آوردی چگونه است که عموی خود ابولهب را از تاریکی بیرون نیاوری .  حضرت در جواب گفتند : برای اینکه برای حمق چاره ای نیست و مشغول شدن طبیب به آن جهل ورنج بیهوده باشد .

اما خیام در باره حماقت انسانها میگوید ؛

گاویست در اسمان نامش پروین

یک گاودگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین

زیرو زبر ، دو گاو مشتی خر بین

                                                                             

  

مردی برای همه قرون ، یعقوب لیث

 دوازده کیلومتری دزفول آرامگاهی است که مثل خیلی از بزرگان و سرداران جوانمرد و شجاع دیگر این مرزوبوم غریب افتاده است و میگویند مربوط به یعقوب لیث صفاری میباشد ، رشادتهای این مرد بزرگ بود که ما اکنون میتوانیم با زبان شیرین دری  و زبان مادری صحبت بکنیم و به افتخارات ادبیات پارسی خود بنازیم ، همه و همه را از این سردار جوانمرد و خستگی ناپذیر داریم .

دوقرن حکومت اعراب در این سرزمین شرایطی به وجود آورده بود که حتی حکام دست نشانده ایرانی ، کتابت و یا امور دیوانی و حکم ها و فرمانها وشعر ونثر وخلاصه هرچیزی را به زبان عربی انجام میداند ، در چنین اوضاع و احوالی بود که یعقوب لیث به قدرت رسید ، مولف تاریخ سیستان مینویسد که ؛ )) چون یعقوب بر بیشتر خراسان غلبه کرد و مخالفان را بر انداخت ، شعرا او را بتازی شعری میگفتند و چون بر او میخواندند در نیافت و گفت چیزی را که من درنیابم چرا باید گفت ؟ . . . ، محمد وصیف حاضر بود و دبیر رسائل او بود و ادب نیکو میدانست ، و بدان روزگار نامه پارسی نبود . پس محمد وصیف شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت  ، پیش از او کسی نگفته بود .))

یعقوب لیث اولین امیر ایرانی بود که به شعرای ایرانی صله و انعام میداد تا باعث تشویق سرایندگان پارسی شود هر چند مدتی طول کشید تا اینکار یعقوب لیث به ثمر برسد ، اما خوشبختانه در سده بعدی امیرنصربن احمد سامانی و ابوالفضل محمد بلعمی وزیر با کفایت وی هم  ، همین روش را ادامه دادند و پس از آن بود که کم کم گلستان ، شعر و ادب این کشور مانند رودکی و فردوسی و . . . پا به عرصه وجود گذاشتند .

یعقوب مردی بود عیار وسخاوتمند و شجاع و آزاده ، به همین علت ایرانیان گرد او جمع شدند ، وی مردی بود عدالت گستر چنانچه که معروف است ؛ روزی یعقوب از بالای کوشک خود پیرمردی را می بیند که درکوی مقابل کوشک سر به زانو برده و چهره اش غمگین است ، یعقوب فرمان میدهد تا آن پیرمرد را نزد وی آورند . پس از آوردن وی  ، یعقوب از او میپرسد غمی در چهره تو می بینم ، پیرمرد میگوید : ای امیرغمم را نمیتوانم پیش سربازانت بگویم . یعقوب سربازان را مرخص کرد ، سپس پیرمرد گفت : ای امیر یکی از سرهنگان تو که مرد قوی است و من نمیدانم اسم او چیست شبها و یا دو شب در میان از دیوار خانه بالا می آید و به دختر من تجاوز میکند. یعقوب نشانی منزل پیرمرد را میپرسد و میگوید از امشب در نزدیکی خانه ات کسی را که چهره اش را پوشانده میگمارم هر وقت مزاحمت شدن به او خبر بده .

پیرمرد چنین کرد اما آن شب مرد متجاوز نیامد شب دوم مرد سرهنگ برای تجاوز به منزل پیرمرد آمد و در این هنگام او بنزد مرد شمشیر زن رفت و بعد از لحظه ای مرد نگهبان چنان با شمشیر ضربه  ، به متجاوز زد که او را دو نیم کرد ، سپس به پیرمرد گفت آب بیاور که از تشنگی دارم میمیرم ،  بعد از خوردن آب گفت حالا مقداری نان بیاور پس از خوردن نان  ، نقاب از چهره اش برداشت و پیرمرد دید که یعقوب لیث است .

یعقوب گفت : از لحظه ای که تعریف کردی چه ظلمی در حق تو شده ، قسم خوردم تا حق تو را ادا نکنم لب به آب و غذا نزنم . . .   

    

  

انسان کامل  

ما همیشه بعنوان یک انسان خواهان کامل شدن هستیم ، یعنی فکر میکنیم ناقصیم و یا کمبودی یا خلاء ای را در خود داریم ، چه در شادی چه در غم و چه درمشکلات این احساس را داریم  ، و لذا برای کامل شدن به تجربه های گوناگون دست میزنیم که خیلی از آنها برایمان گران تمام میشود . احساس میکنیم سرزمینی از وجود ما مثل قاره آتلانتیس گمشده است ، بعضی اوقات فکر میکنیم چیزی سر جای خودش نیست ، یعنی قطعه ای از پازلی که میتواند ما را کامل کند نیست ، و ما هم نمیدانیم چیست ! ما برای اینکه بتوانیم آن قطعه را پیدا کنیم دست به آزمایش و امتحان گوناگونی میزنیم ، در این رابطه به دو عامل اساسی پناهنده می شویم .

1-      عوامل و عناصر بیرونی ؛

در رابطه با عوامل بیرونی ما مشکلات را دستاویز و یا رفاه را بهانه می کنیم برای امتحان آن چیز گمشده که ما را کامل میکند ، بنا بر این شروع به جستجو میکنیم ، به هر عامل بیرونی مثل قدرت ، ثروت ، پرخوری و یا سکس و مواد مخدر و الکل و . . . روی می آوریم ، اما سر انجام این میل به عامل بیرونی باعث وابستگی شدید در ما میشود و این روش نه تنها ما را کامل نمیکند بلکه باعث نقصان بیشتر ما هم میشود .

2-      عوامل درونی ؛

در رابطه با عوامل درونی ما گمشده خود را در درون خود جستجو میکنیم به هر چیزی که می تواند یاریمان دهد تا خود را کامل کنیم روی می بریم ، به تکاپو می افتم تا شاید گنج گمشده خود را پیدا کنیم و به هر چیزی پناه می بریم ، از مسائل عرفانی ، معنوی گرفته ، تا دین و مذهب و علوم های غریبه و مخفیه ، و . . .  ، اما این مسیرها خطرناک است ممکن است در این جاده از گمشده واقعی خود که کامل کننده است دور شویم ، ممکن است گرفتار خرافات و طامات گردیم ، ممکن است در اثر مسائل معنوی و عرفانی گرفتار شطحیات گردیم ( یعنی حرفها و عمل های که مغایر با عقل و شرع است  ، در واقع شطحیات یعنی اوج تجربه عرفانی که گفتار و رفتار شخص غیر معقول میشود ، مثلا ابن عربی که گفت : من دو سال از خدا کوچکترم ، و یا منصور حلاج که گفت : بین کفر و ایمان فرقی نیست . . ) اما در اینجا منظورمان از شطحیات نوع بیمار گونه آن می باشد ، مثلا دوست همدردی تعریف می کرد ؛ روزی بدنبال دوستی که پاک شده بود به در منزلشون رفتم ، زنش درو که بازکرد سلام کردمو پرسیدم ؛ فلانی کجاست  ، چند وقته نمی بینمش ؟ بیچاره ، زن زجر دیده زد زیر گریه و گفت : الان حدود یه ماه ، ما را ول کرده و رفته ؟ گفتم : رفته ! کجا رفته ؟  گفت : رفته بیابونا چله نشینی کنه ! . . بدجوری حالم گرفته شد ، پرسیدم به راهنماش اطلاع دادی ؟ بیچاره در حالیکه گریه میکرد گفت : الهی خیر نبینه با همون راهنماش با هم رفتن . . .  ، بنا بر این ممکن است در نتیجه این روش ها ، گرفتار وهم و خیالات ویرانگر قرار بگیریم . در اینجاست که ما متوجه میشویم که باید  کسی همراهمان باشد کسی که به او اعتماد داریم و از ظرفیت های لازم و دانش برخوردار است در واقع کسی که راه را از ما بهتر بلد است بقول جناب حافظ که میفرماید ؛

          قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن                  

            ظلمات است بترس از خطر گمراهی

بنا براین ، اگر صدمه و آسیب اینگونه وابستگی ها بیشتر از وابستگی های بیرونی نباشد  مثل مواد و الکل و سکس و قمار بطور حتم کمتر از آنها نیست .

اینکه ما هر چیزی را امتحان میکنیم ( چه موادهای مادی ، یا ایسم ها یا عقاید های معنوی یا هرچی ) فقط به این علت است که میخواهیم خود را کامل کنیم اما متاسفانه در این راه گرفتار از خود بیگانگی میشویم ، یعنی در واقع مشگل ما از خود بیگانگیست  یا بقول دکتر شریعتی ( الیناسیون ) یعنی انسان به گونه ای زندگی را در وجود شئی دیگری ببیند ، الیناسیون در واقع حالتی است که در آن شخصیت واقعی انسان ذایل میگردد و شخصیت بیگانه ای مثل ( انسان یا حیوان یا گیاه یا شئی ) در آن حلول میکند ، اما این فقط یکطرف مشگل است ، مشکل اساسی ما این است که گمشده ایم و نشانی یار و منزل را در دست نداریم ، بنا براین به تکاپو افتاده ایم تا آنرا پیدا کنیم ، اما گمشده خود را نمیابیم ، لذا غمگینیم ، احساس می کنیم بجای ، یا سرزمینی تعلق داریم که از آنجا دور افتاده ایم و فقط در آنجا می توانیم کامل بشویم ، اصطلاح ( نوستالژی ) شاید بتواند مفهوم ما را برسند نوستالژی یعنی ، احساس دلتنگی برای مراجعت به زادگاه ،  همه انسانها دانسته یا ندانسته به نوعی احساس نوستالژیک دارند ، بدنبال کسی یا چیزی که حال او را کامل کند می گردند بدون اینکه خود متوجه باشند ، در واقع احساس نوستالژیک یعنی ، خاطره و احساس خوشایندی که آنرا قبلا تجربه کرده ایم ، اما نمیدانیم ؛ کی ؟ و کجا ؟  بقول مولانا ؛

 روزها فکر من این است و هم شب سخنم                  

  که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

  از کجا آمده ام ، آمدن بهر چه بود                            

   بکجا میروم آخر ننمایی وطنم

   مرغ باغ ملکوتم نیئم از عالم خاک                         

   دو سه روزی قفسی ساخته ام از بدنم

در هر صورت نوستالژیک ، احساس غم در غربت است و بقول سهراب ، زندگی حس غربیست که یک مرغ مهاجر دارد . در واقع میل واشتیاقی است برای بازگشت به جایگاه اولیه از دست رفته ، احساس نوستالژیک  ، یک شوق ناخودآگاه است برای بازگشت به اصل خود هر کسی دور مانداز اصل خویش// باز جوید روزگار وصل خویش . ... بنابراین در پی  ، این احساس سرگشته می شویم و چون راه و چاره را نمدانیم مبتلا به بیماری نوستاژیک می شویم یعنی گرفتار اختلالات روحی و روانی حاصل ازمهجوری میشویم .

مشکل ما این است که نمی دانیم مشکل چیست ؟ برای اینکه چشمانمان بسته است ( لایبصرون ) ،  و گوش هایمان ناشنواست ( لهم آذانهم لا یسمعون گوش دارند ولی نمی شنوند ) ، و لذا در خواب روحانی بسر میبریم و نیاز به بیداری روحانی داریم . آدرسی که ما از معشوق یا گمشده یا کامل کننده داریم اشتباه است  یا در وادی مواد مخدر و یا شهوات دیگر گرفتاریم و یا در سراب عقاید و ایسم ها و ادیان ، خود حیرانیم .   

اینکه بتوانیم تصویر تا حدودی روشن تر از معشوق را حداقل در پیاله خود ببینیم ،لاجرم باید به بیداری روحانی برسیم و بالاجبار باید ؛

1-      به سلامت عقل برسیم ، یعنی اعتقاد به اینکه چیزی خارج از ما ، مانند مواد مخدر یا ثروت یا شهوات دیگر ، و یا  پذیرفتن عقیده ای که براساس تقلید کورکورانه و ناآگاهانه و بدون تحقیق باشد ، نمی تواند مشکلات ما را از بین ببرد و احساسات ناخوشایند ما را تغییر و یا ما را کامل کند .

2-      به سلامت نفس برسیم ، یعنی خواسته های درونی خود را بشناسیم و نیازها را فقط برطرف کنیم ، سلامت نفس موقعی مقدور می شود که به روی خود شناسی متمرکز باشیم .

بنا براین  ؛

سلامت عقل+  سلامت نفس+ خودشناسی  ===== >  میشود بیداری روحانی

در واقع ما با بیداری روحانی می توانم تا حدود زیادی خود را  به کمال نزدیک کنیم ، ما به سلامت عقل و سلامت نفس ، همراه با خود شناسی نیاز داریم تا خود را  در حیطه مادی و زمینی کامل ببینیم ، بدیهیست باید در این راه کوشا باشیم و این موقعی برای ما راحتر میسر میشود که دست در دست نیروی برترمان باشد .

                                                                                                                                                                                  فرزین

 

   

 

 

   

ابوریحان بیرونی – جرم داشتن دانش وعلم

از کتاب چند مقاله استاد نصرالله فلسفی

                                          ابوریحان بیرونی ، چنانکه در تاریخ زندگانی پر افتخار وی باید دید ، نخست با شیخ الرئیس  ابوعلی سینا و جمعی دیگر از دانشمندان بزرگ زمان ، در خدمت  ابوالعباس مامون خورازمشاه ، بسر می برد ، سلطان محمود غزنوی ، پس از آنکه سراسر خراسان را گرفت ، سفیری نزد خوارزمشاه فرستاد و آنان را بدربار خود خواست . ابوریحان و چند تن از دانشمندان بخدمت محمود رفتند و ابوعلی سینا به گرگان گریخت .

چون ابوریحان در شهر غزنین بدرگاه محمود رسید ، برخی از بزرگان دربار غزنوی به سلطان گفتند که قدرت وی در علوم ریاضی و نجوم به پایه ایست که هیچ چیز بروی پوشیده نیست .

سلطان گفت : وجودی که بر او چیزی پوشیده نیست آفریدگار است .

ابوریحان در جواب گفت : اگر حضرت سلطان در آنچه ایشان از من گفتند تردید دارند ، خوب است که چیزی از این بنده بپرسد تا حقیفت برو آشکار گردد .

اتاقی که سلطان محمود آنجا نشسته بود چهار در داشت که به باغ معروف ( هزار درخت )  باز می شد . محمود به ابو ریحان گفت که من از این اطاق بیرون خواهم رفت ، حکم کن که از کدام در بیرون می روم و بر کاغذ پاره ای بنویس و در زیر مسند من بگذار .

ابو ریحان اصطرلاب خواست و طالع معلوم کرد ، و پس از حساب و اندیشه بسیار بر روی کاغذ چیزی نوشت و زیر مسند سلطان گذاشت . آنگاه سلطان فرمان داد تا در برابر او ، دیوار شرقی اتاق را شکافتند و از آنجا بیرون رفت . سپس باز گشت و نوشته ابوریحان را بخواند . دید نوشته بود که : (<< سلطان از این چهار در بیرون نشود . بر دیوار مشرق دری باز کند و از آنجا بیرون شود << ) . محمود از حکم درست او خشمگین شد و فرمان داد که آن مرد دانشمند را از بام خانه بزیر اندازند . فرمان سلطان اجرا شد ، ولی اتفاق نیک در میان بام و زمین خانه دامی بسته بودند ، ابوریحان در آن دام افتاد و دام پاره شد و او آهسته بر زمین رسید ، چنانکه آسیب سختی ندید . بفرمان سلطان ابوریحان را دو باره نزد وی بردند . سلطان با خنده گفت : یقین دارم ازین خطری که از تو گذشت آگاه نبودی ؟ . . ابوریحان گفت :  خداوندگارا ، از این خطر نیز آگاه بودم . سپس غلام خود را پیش خواند و دفتر احوالات روزانه خویش را از او بخواست . در احکام آنروز نوشته بود که ؛ مرا از جائی بلند بیندازند ، ولیکن بسلامت به زمین آیم و تندرست برخیزم . این سخن محمود را خشمگین تر ساخت و فرمان داد تا او را بردند و به زندان افکندند . بیچاره ابوریحان شش ماه در آن زندان بسر برد ، تا اینکه سر انجام روزی احمدبن حسن میمندی ، وزیر سلطان محمود ، در شکارگاه بمناسبتی سخن از نجوم و ابوریحان بمیان آورد و بسلطان گفت : بیچاره ابوریحان که دو حکم بدان نیکویی کرد و بجای خلعت و انعام بزندان افتاد  . . ، محمود جواب داد : من میدانم که این مرد را در عالم نظیری نیست ، مگر بوعلی سینا ، ولی هر دو حکمش بر خلاف رای من بود . پادشاهان مانند کودکان خردسالند ، باید سخن به میل ایشان گفت تا از ایشان بهرمند بتوان شد  آن روز که ابوریحان آن دو حکم کرد ، اگر یکی از آن دو خطا میشد ، بزندان نمی افتاد اما فردا دستور ده که او را از حبس بیرون آرند و خلعت و اسب و هزار دینار و غلامی و کنیزکی بدهند .

. . ، [[ خدا روحتو شاد کنه استاد نصرالله فلسفی  خداوکیلی اینو خیلی گل گفتی منم یادمه یه رئیس داشتیم باهش شطرنج بازی میکردیم وای از اون روزی که ما اشتباه میکردیم و علیرغم میل باطنی برنده میشدیم بچارمون میکرد خدا شاهده چون بازیشم ضعیف بود ما تمام زورمون میزدیم تا بازنده بشیم  تازه حالا می فهمم که ابوریحان بیرونی بیچاره چه میکشیده ]]                                                                                     

اصل روحانی صداقت

در حاشیه اصل روحانی صداقت :

بهتر است قبل از اینکه بخواهیم قدری در مورد مزایای صداقت صحبت کنیم بهتر است اول  کمی از مضرات ناصداقتی را بدانیم تا بهتر متوجه مزایای اصل روحانی صداقت بشویم .

اساسا اکثر صاحب نظران به اتفاق معتقدند که نا صداقتی مادر همه امراض چه جسمی و چه روحی و روانی هستند . و اگر ما بگویم یکی از ستون های اصلی بیماری اعتیاد هم ناصداقتی است سخنی به گزاف نگفته ایم  . وجود این شاخصه باعث مشکلات عدیده ای در زندگی ما شد ، وجود این شاخصه در بیماری همیشه باعث رنج و عذاب ما شد بطوریکه سرانجام منزوی شدیم تا جائیکه عاقبت زندگیمان غیر قابل ادراه شد .

عدم صداقت در انسان باعث بروز بیماری های جسمی و روحی و روانی زیادی می شود بطور مثال :

کسانی که با عدم صداقت زندگی میکنند همیشه در ترس و دلهره بسر می برند ، مبادا که ناصداقتی هایشان بر ملا شود .

عدم صداقت درانسان از نظر جسمی باعث بیماریهای مثل  ؛ -  معده درد – سردرد های عصبی – مسموم شدن خون به علت تشویش و اضطراب و نامنظم شدن ضربان قلب  و و .  .  .

عدم صداقت در انسان از نظر روانی باعث ؛  نامتعادل شدن  –  تند خو شدن  –  عصبی شدن  –  بیخوابی یا خواب  با تشویش همراه با کابوس و دغدغه های دائمی روانی   و و . . . .

عدم صداقت از نظر روحی باعث  ؛  ناامیدی – تر س – پوچ گرایی – بی ایمانی  و . . . .

اما این مشکلات عموما قبل از بر ملا شدن عدم صداقت در انسان رخ میدهد . اما پس از بر ملا شدن ناصداقتی ها علاوه بر مشکلات فوق دردسرهای جدی  دیگری هم هویدا می شوند  مثل ؛ - سرخوردگی – انزوا – بی اعتباری – بی اعتمادی و . . .

عدم صداقت همیشه ما را در شرایط های سوء ظن قرار میدهد ( چون فکر میکنیم دیگران هم با ما نا صداقتی میکنند  ) .

بنا بر این رفته رفته به بیمار ی شکاک بودن مبتلا می شویم ، مشکلی روانی ای که خیلی از زندگی های مشترک را ویران کرده است . ناصداقتی باعث می شود تا انسان چاپلوس و متملق بشود و هویت انسانی خود را گم کند زیرا همیشه دغدغه اینرا دارد که دیگران او را نپذیرند . اگر ما بخواهیم در رابطه با تاثیرات منفی و مخرب ناصداقتی بگوییم در این مجال نمی گنجد ، ما فقط بعنوان نمونه اشاره کوچکی به مضرات آن کردیم .

حال قبل از اینکه کمی در باره تاثیرات مثبت و مزایای صداقت بگوییم بجاست قبل از آن یک تعریف از صداقت داشته باشیم .

صداقت یعنی  ؛ راستی  .

 اما مفهوم این کلمه برای ما بیشتر تداعی میشود در واقع صداقت یعنی افکار و کردار و گفتار ما یکی باشد برای رسیدن به خیر . در واقع منظور این است که راستی  برای درستی باشد یعنی در جهت خیر باشد ، که این خود بحث دیگری را می طلبد که در اینجا ممکن است ما را از مطلب دور کند.

صداقت همیشه  برای ما آرامش و تعادل می آورد ما اگر با صداقت زندگی کنیم از خیلی از رنجها و دغدغه ها رهایی می یابیم 0 صداقت برای ما همیشه برکت می آورد داستانی در مثنوی معنوی به همین منظور آمده است که خلاصه اش میگوید : مرد فقیری هرروز به مجلس اعیان میرفته و در آنجا پذیرای شایانی از مراجعه کنندگان میشده ، اما مرد فقیر هر روز قبل از رفتن به مجلس با اینکه گرسنه بود به سیبل هایش دنبه می مالید و آنها را چرب میکرد و در بین مردم با ناصداقتی خود را سیر جلوه میداد و در همین حال از گرسنگی رنج میبرد ، تا اینکه روزی وقتی مرد فقیر و ناصادق در مهمانی بود ، گربه ایی دنبه مرد را از خانه اش می رباید و فرار میکند  پسر مرد فقیر از ترس به مجلس میرود و پیش حضار به او میگوید : ای پدر دنبه ای را که با آن سیبلت را هر روز چرب میکردی را گربه برد . حضار از دیدن این منظره خنده میکنند و متوجه می شوند مرد که ادعای سیری میکند گرسنه است لذا از او پذیرای میکنند و همین مسئله باعث میشود مرد دلی از عزا در بیاورد در ادامه جناب مولانا میگوید :

           دعوتش کردند و سیرش داشتند                    تخم رحمت در زمینش کاشتند

           راستی را پیشه خود کن مدام                      تا شوی در هر دو عالم نیکنام

بنا بر این مولانا میخواهد بگوید که عدم صداقت همیشه برای انسان باعث رنج و صداقت باعث برکت و آرامش می شود .

گاهی بیماری به روی ما متمرکز می شود و از ناآگاهی ما سوء استفاده میکند ، به اینصورت که میگوید : صداقت جواب نمیده یا اینکه صداقت باعث عدم رشد تو می شود . یا اینکه در جای که همه گرگ هستند صداقت مسخره است  و  . .  .   .

در حالیکه به هیچ وجه اینطور نیست . صداقت همیشه برای ما باعث خیر و برکت است ، اولین خیر و برکتش این است که ما را از بیماری تا حدود زیادی  می رهاند  و ما را در مسیر بهبودی قرار میدهد . یک ضرب المثل خوبی رایج است که میگوید : ممکنه کشتی صداقت به صخره بخوره اما هیچگاه غرق نمیشه . صداقت برای ما همیشه آرامش به همراه میآورد ، در حالیکه ناصداقتی همیشه برای ما دغدغه و پریشانی و سوء ظن میاورد  .

داستانی است که میگوید : دو تا بچه بودن که با هم بازی میکردن ، یکیشون تعدای تیله داشته و یکیشون تعدای شیرینی خلاصه تصمیم میگرند که تیله و شیرینی خود را با هم عوض کنند بنا براین اینکار را انجام میدهند  . اما بچه ای که تیله داشت ناصداقتی میکند و  بدونه اینکه دوستش بفهمه بهترین تیله را برای خود نگه میدارد . شب موقع خواب بچه ای که با صداقت شیرینی اش را داده بود در کنار تیله هایش به خواب خوش رفته بود ، در حالیکه بچه ای که ناصداقتی کرد بود تا صبح بیدار بود و مرتب به این موضوع فکر میکرد که حتما دوستش بهترین شرینی اش را به او نداده  . . . .

در هر صورت  صداقت برای ما همیشه آرامش به ارمغان می آورد وهمیشه در مقابل وجدانمان سر بلند هستیم . وقتی از صداقت داشتن حرف میزینم شاید بعضی ها به بما بخندن ،  اما مهم نیست ، ما آنقدر درد کشیده ایم که معنا و مفهوم این حرفها را بدانیم .

هرچند ممکن است ما در اثر صداقت گاها در امور زندگی بظاهر شکست بخوریم ، اما در واقع ما زمانی شکست خورده ایم که در مقابل وجدانمان سرافکنده باشیم . در اثر صداقت ممکن است مدتی سختی بکشیم  ، مثل یوسف به علت صداقت سالها به زندان بیافتیم اما با صبوری سرانجام عزیز مصر خواهیم شد .

در این رابطه بزرگواری میفرمایند : ترجیح میدهم  با صداقت شکست بخورم تا بخواهم با عدم صداقت و دورغ پیروز شوم .

اصل روحانی صداقت به ما می آموزد ؛ ضرر را به منفعت غیر مشروع ترجیح میدهم  ، در واقع ضرر گرچه تلخ است اما آنی و گذارست در حالیکه منفعتی که در اثر عدم صداقت بدست می آید یک عمر هموراه وجدان ما را می آزارد .

در کل ما وقتی با اصل روحانی صداقت زندگی کنیم برای ما مزایا و ارمغانهای فراوانی بهمراه می آورد .پ

صداقت :  باعث سلامت جسم ، روح و روان می شود .

صداقت : باعث پذیرش بیماری و مسئولیت بهبودی در ما میشود .

صداقت :  باعث آرامش و عزت به نفس و همواره باعث اعتبار و اعتماد و . . . ( اعتبار و اعتماد  ، خود از هر گنجی فزونتر است )

صداقت : نخستین فصل دفتر دانایست ، منظور همان معرفت است .

صداقت : باعث فعال شدن کمال های ما میشوند بخصوص شجاعت و سخاوت و فروتنی

صداقت : باعث می شود تا دیگران به ما کمک کنند و باعث همدلی و همدردی با دیگران می شود ، بقول کتاب پایه  معتادان گمنام که میگوید (وقتی ما ماجرای خود را صادقانه تعریف میکنیم ممکن است فردی دیگر با من همدردی کند ) .

صداقت یعنی ..... نیت پاک و انسانی داشتن ( مرکز اصلی منشور انجمن معتادان گمنام ) .

صداقت یعنی . . . همانطوریکه فکر میکنم حرف بزنم .

تمرین اصل روحانی صداقت در ما باعث جلاء روح می شود و ما را به معنویت و روحانیت نزدیک می کند .

اگر با صداقت زندگی کنیم کم کم انوار و اصواتی را که از دنیای روحانی ساطع میشود را می شنویم .

 

ما صداقت را اول از خود و با خود شروع میکیم ، انگاه همچون چرخه طبیعی فرا رسیدن روز از پی شب ، خواهیم دید که با دیگران نیز دیگر نمی توانیم نا صادق باشیم .

در پایان دعا میکنیم .

پروردگارا ؛

                به ما شعور و فهمی عطا فرما ؛

                                                            تا همواره مرز بین حماقت و صداقت را بدانیم  .

                                                                                                                 (( آمین  ))