" کلینک گزیلوکائین "

داشتم از دندون درد میمردم ...

واقعا بد دردی این دندون درد ...

کمکم کردند

مرا بردن به یک درمانگاه

نام آنجا

" کلینک گزیلوکائین " بود

 

کلینک گزیلوکائین عجیب ترین جای دنیاست

یک تزریق آمپول گزیلوکائین تو لثه و کشیدن دندان بدون درد و احساس ناراحتی

عجب آمپولی بود این گزیلوکائین

خاصیت آمپول گزیلوکائین سِرکردن است

تمام عصب های حسی آدم رو فلج میکنه

طوریکه دیگه آدم هیچ دردی رو احساس نمیکنه

عجب آمپولی بود این گزیلوکائین

 

در کاریدور کلینک گزیلوکائین یک صف طولانی دیدم

از نژاد های مختلف

از کشورهای مختلف

در میان صف

 چند نفر از رئیس جمهورهای دنیا را دیدم

بسیاری از وکیلان را دیدم

بسیاری از قاضیان را دیدم

بسیاری از نویسندگان را دیدم

بسیاری از نماینده های مردم را  دیدم

ووو

از همه دنیا آمده بودند

همه در صف بودند

منظم و مرتب

ایستاده بودن برای تزریق گزیلوکائین که مخصوص ،

وجدان درد است

بعد از تزریق

 یک نوع بی تفاوتی

 یک نوع سبکی خاص را احساس میکنند  

عجب آمپولی بود این گزیلوکائین

 

خاصیت آمپول گزیلوکائین سِرکردن است

تمام عصب های حسی وجدان آدم رو فلج میکنه

طوریکه، دیگه آدم هیچ دردی رو احساس نمیکنه

عجب آمپولی بود این گزیلوکائین

 

شبزده

شکست عشقی

 

بعد از اینکه از شکست عشقی برای دکترم گفتم ، اشگاشو  پاک کرد و بلافاصله این نسخه رو برام نوشت ؛ 

 

n7 + o2 ...( هوا ) به مقدار 10 سی سی 

سرنگ 10 سی سی بعتداد یکعدد 

" لطفا در ورید تزریق شود " 

گذر از سنت ها

بعضی از سنت های هر جامعه ایی بطور قطع دارای فلسفه ایی بوده است و ممکن است اینگونه سنت ها در زمان های گذشته دارای مزایا و منافعی برای افراد آن جامعه مخصوصا قشر فقیر بوده باشد ، مثلاً شمع روشن کردن در سقاخانه ها برای ادای نذر باعث میشد تا شب ها معابر تاریک و یا کوچه های تاریک روشن باشد و حقیقتا اینکار در زمان خود یک سنت پسندیده بوده است ، اما اکنون شرایط با گذشته متفاوت شده است و لذا مردم جامعه امروز سعی میکنند نذورات خود را نه با شمع روشن کردن بی فایده بلکه با کمک کردن به موسساتی خیرخواهانه برآورده سازند ، همینطور در ایام قدیم در نذری های دیگر مانند آش یا غذا دادن و یا گوشت قربانی دادن واقعا کاری خدا پسندانه بود و حتی گاهی واقعا گره گشا بود ، ولی امروزه بنظر میرسد در بیشتر اینگونه نذورات جز ریخت و پاچ و اسراف حاصل دیگری برای قشر فقیر و یا نیازمند به ارمغان نمی آورد و لذا مفید و کارگشا نمی باشد ، یادمان باشد خداوند به نیت های ما واقف است و به بهترین نوع عملکرد ما راضی و لبخند میزند . میگویند حضرت امیر مومنان علی علیه السلام در زمانی که والی مسلمین بود شام نمیخورد چرا که مبادا در قلمروی او کسی شب را گرسنه سر ببالین بگذارد ، حالا تصور کنید حضرت امیر در ملکوت اعلی چه حالی خواهد داشت از بارگاهی که برای او هزینه میکنند ، در اینجا یاد شعر برتولت برشت بنام " قالی بافان گویون بولاق " افتادم که بعنوان حسن ختام تقدیم شما عزیزان میکنم .

بارها ستایش شده است
رفیق لنین.
مجسمه های نیم تنه و تمام قد از اومی سازند.
نامش را بر شهرها می نهند، و بر کودکان نیز.
خطابه هایی به همه ی زبان ها می خوانند،
در انجمن ها و میتینگ ها
از شانگهای تا شیکاگو،
برای بزرگداشت لنین.
اما این چنین او را ارج داشته اند، قالی بافان گویون بولاق-
دهکده یی کوچک در جنوب ترکمنستان:
بیست قالی باف، شب هنگام، در آنجا هستند،
از تب، لرزان، و از کارگاه محقرشان
تب، زبانه می کشد.
ایستگاه راه آهن از انبوه پشه پوشیده است. گندنایی
از مرداب برمی خیزد، مردابی که پشتِ
گورستان قدیمی دِه است.
.
.
اما قطاری که
هر دو هفته یک بار، آب آشامیدنی و توتون می آورد،
خبر می آورد که:
روز بزرگداشت رفیق لنین نزدیک است.
و مردم گویون بولاق،
مردم فقیر، قالی بافان، تصمیم می گیرند
که مجسمه ی نیم تنه ای از رفیق لنین
در ده شان برپا دارند.
به هنگام گردآوری پول برای مجسمه،
مردم ده، لرزان از تب، می آیند
و چند کوپِک پولی را که دشوار، به دست آورده اند
با دست های لرزان، می دهند.
« استپا گامالف »از ارتش سرخ،
پول ها را – در نهایت امانت- می شمرد، و به دقت می بیند،
فداکاری ایشان را برای بزرگداشت لنین
و دلشاد می شود؛
اما او، دست های لرزان را نیز می بیند.
و ناگهان پیشنهاد می کند:
با پولی که برای مجسمه گِرد آمده، نفت بخرید
و روی مرداب پشت گورستان بریزید،
مردابی که زادگاه پشه هاست،
پشه هایی که تب آفرینند
بدین سان در گویون بولاق، مبارزه می کنیم
و بدین گونه ارج می نهیم، روانِ آن راد مرد،
رفیق لنین را،
که هرگز فراموش نخواهد شد.
.
.
آن ها بر این کار مصمم شدند – در روز بزرگداشت.
سطل های کهنه،
پر شده از نفت سیاه را
یکی از پی دیگری
به مرداب بردند
و مرداب را با نفت پوشاندند.
.
.
بدین گونه در خدمت خویش بودند،
همچنان که لنین را ارج می نهادند.
و او را می ستودند و به خویش سود می رساندند.
پس، ایشان، خواست آن مرد را فهمیده بودند.
.2
شنیدیم که چگونه مردم گویون بولاق
لنین را ارج نهادند، و آنگاه، به هنگام شب،
پس از آن که نفت را به مرداب ریختند
مردی از جمع به پا خواست و خواست
که تابلویی در ایستگاه راه آهن نصب شود،
و بیان کند تمامی ماجرا را
تغییر نقشه و تبدیل
نیم تنه ی لنین را به ریشه کنی تب
وسیله ی چند تُن نفت
و این همه را، به قصد بزرگداشت لنین.
.این کار را نیز کردند
و تابلو، آویخته شد.



اسپارتاکوس

 

به صلیبم کشیدن 

اما اشکالی نداره 

ارزش اون زمان کوتاهی که آزاد زندگی کردم را داشت .

 

" اسپارتاکوس "

چه صفا به محفلی که ، تو در آن مکان نباشی

 

 

چه صفا به محفلی که ، تو در آن مکان نباشی
چه کویر شورزاریست چمنی ، که تو سروآن نباشی


به جهنمی که در آن ، ملک العذاب تو باشی
به از آن بهشت برین ، که تو حور آن نباشی


همه عمر در عبادت به  امید مزد جنت ، که کنار من تو باشی
چه جهنمیست بهشتی ، که تو اجر آن نباشی


به چه کار من آید ، حَیوان و جام جمشید
که در این گذار وحشت ، تو کنار من نباشی


به خراب خانه ای که درآن ، تو نگار آن باشی
به از آن تاج محل وَ قصری ، که تو خاتونش نباشی


همه شب بفکر اینم بود آیا لحظه ایی تو ، بفکر من باشی
به ندا در امد و گفت قرار ما اینبود ، که توقع ایی نباشی
 

فرزین حیدری

مشق نام تو

 

 

مدرسه که میرفتم

همیشه نام تو را عمدا اشتباه مینوشتم

معلم همیشه مرا جریمه میکرد

جریمه ؛

" نوشتن سه صفحه نام تو بود "

چقدر این جریمه نوشتن ها را دوست داشتم !.....

فقط

در نوشتن نام تو

خط های فاصله آزارم میداد

صد دفتر ، صدبرگی

محصول یکسال درس خواندنم بود

که نود جلد آن

فقط

زیبا نام تو بود

*****

سالها گذشت

پیرشدم

خط شکسته مینوسم

در مشق

نامت را عمدا ، اشتباه رسم میکنم

استاد ،

جریمه میکند مرا

به سیاه مشق نام تو

هرچند دیگر از خط فاصله ها خبری نیست

اما هنوز هم

فاصله آزارم میدهد ....

( شبزده )

زخم ها

روزی بین شمشیر و خنجر و دشنه و چاقو و تیغ جدلی درگرفته بود که کدامیک بیشترین زخم ها را زده اند ، زبان از راه رسید و مقام اول را کسب کرد .

شبزده

مواد مخدر و پدرخوانده

یکی از چیزهای که مرا در زمان اعتیاد تکان داد و تاثیر جدی روی افکار من گذاشت دیالوگ مارلون براندو در فیلم پدرخوانده بود ، البته من دقیقا الان دسترسی به اصل دیالوگ را ندارم  ولی در قسمتی از این فیلم دُن کارلوئنه به همکاران خلافکار خود میگه :

دوستان همانطور که میدانید من خلاف های زیادی انجام میدم ، قمارخانه ها دارم ، باجگیری میکنم ، قاچاق سیگار و مشروب میکنم ، اما اگر من با توزیع مواد مخدر مخالفت کردم برای این است ، که مواد مخدر با خلاف های دیگه فرق میکنه ، در واقع مواد مخدر کرامات انسان ها را میکشه و از بین میبره . 

تفاوت بین تخیل و توهم چیه ؟!

گفتم : تفاوت بین تخیل و توهم چیه ؟! ..... 

 

گفت : تخیل یک پنداریست که قابل دیدن نیست ، اما توهم امریست که شخص به وضوح آنرا می بیند . 

 

گفتم : اگر اینطورباشه ما هم دنیا را می بینیم پس یعنی ممکنه ما هم در توهم باشیم .

 

گفت : دقیقا همینطوره ، منتهی یک توهم بزرگ که اسمش گذاشتن " زندگی "

 

                                                                         شبزده

حقیقت چیست ؟!

پرسیدم ای استاد ؛ حقیقت چیست ؟! ... 

گفت : همانطور که میدانی هر چیزی یک ظاهر دارد و یک باطن ، وقتی به باطن رسیدی ، خود آن باطن یک ظاهر دارد و یک باطن اما همین باطن هم باز دو مرتبه خودش یک ظاهر دارد و یک باطن ، با همین فرمول اینقدر جلو میری تا به جایی میرسی که دیگر ظاهر و باطن یکی میشوند ، مانند عاشق و معشوقی که یکی شوند ، مانند کفر و ایمانی که یکی شوند ، مانند .....

                                                                                    شبزده 

شاهکار های برفی

در کناب زندگی میکل آنژ نوشته رومن رولان در قسمتی میخوندم  که نوشته بود ؛

زمستان یکی از سالها ، میکل آنژ مجسمه ساز معروف ایتالیایی مهمان یکی از ثروتمندان آن کشور بود ، در  این هنگام  برف شدیدی شروع به بارش میکنه ، پس از قطع بارش برف ، حُضاری که در آن مهمانی شرکت  داشتند از وی خواهش میکنند تا با برفهایی که در حیات است ، یک مجسمه برفی  خلق کند و میکل آنژ خواهش آنها را میپذیرد ، پس از  گذشت ساعتی یکی از بی نظیرترین مجسمه های جهان در مقابل چشمان بُهت زده مردم شکل میگیرد  ، مرد ثروتمند بخاطر داشتن چنین شاهکاری درحیاط منزلش بخود می بالید ، ولی خوشحالی مرد ثروتمند دیری نپاید،  سرانجام  روزهای سرد زمستانی تمام  شد و هوا رو به گرما رفت و همینطور که آهسته اهسته روزها گرم  میشدند به همان صورت هم کم کم  این شاهکار  بی بدیل شروع به آب شدن کرد ، مرد بیچاره ثروتمند میدید که جلوی  چشمانش  گران بهاترین دارایش ذره ذره آب میشود و در عین حال هیچ کاری نمیتواند بکند ! . . 

(( ای عزیز ، زندگی ما هم همینطوره هر کدام از ما ، به نوع و شکلی دل به  تندیس هاو شاهکارهای برفی  ناماندگار خود داده ایم ، ذره ذره آب شدن آنها را می بینیم اما کاری از دستمان بر نمی آید ، خُب زندگی همینه دیگه  ، چکار میشه کرد ! . . .   )) خواجه اهل راز حافظ شیرازی در این رابطه میفرماید ؛

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

عشق پنهان عین القضات همدانی

عین القضات همدانی درابتدای تمهید ششم میفرماید ؛

هرکه عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد وبر


عشق بمیرد ،شهید باشد! . . .

                خدایا ممنونم که مرا هم جزو شهدا قرار دادی


مضرات پرخوری

یکی از مشاهیر عرفان ، بنام ابو سلیمان دارایی در باره مضرات پرخوری چنین گوید ؛ هرکه سیر خورد مبتلا به شش بلاگردد .

اول ؛ عبادت را حلاوت نیابد ، ( یعنی از عبادت کردن لذتی نمیبرد )

دوم ؛ حافظه او در حفظ حکمت کم شود ، ( مادرم همیشه بمن میگفت ؛ کودنی تو ، مال پرخوریت )

سوم ؛ از شفقت بر خلق محروم ماند و پندارد همه جهانیان سیرند ، ( آمارهای f. a.o میگوید ، در جهانِ امروز  ، از هر هشت نفر یک نفر گرسنه است البته زیاد به این آمارها نباید توجه کرد ، چِرت میگن ، زیرا درهمین جنوب شهر تهران از هر هشت نفر یکنفر سیر است  ) .

چهارم ؛ عبادت بر وی گران شود ، و شهوات بر وی زیاد گردد .

پنجم ؛ همه مومنان گرد مساجد گردن و آنها ( یعنی پرخوران ) گرد مزابل گردند . ( بنابراین ، برای همینِ که در جنوب شهر تهران یا هر جا که فقر است مساجد زیاد اما مزابل یعنی دبلیو سی کم است . )

ششم ؛ چون آدمی سیر خورد جمله اعضای او بشهوات گرسنه شود ، و چون گرسنه شود جمله اعضاء از شهوات سیر گردد .

                                                                در همین رابطه  ، یعنی پرخوری سعدی در گلستان گوید ؛

عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختم قرآن بکردی صاحب دلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار ازین فاضل تر بودی

اندرون از طعام خالی دار       تا درو نور معرفت بینی
تهی از حکمتی به علت آن       که پری از طعام تا بینی


هرگاه دلتنگ شدی قرآن بخوان


بسم الله الرحمن الرحیم

                                                                                    اگر  بخواهم در باره ی آیاتی از قران که خوانده ام چیزی بنویسم و یا برداشت خودم را بگویم ، برایم کاریست سخت و دشوار است ، آیاتی که بزرگترین مفسران و مدرسان هنوز در « بای » بسم الله آن مانده اند ،  پس من چگونه میتوانم شرح و یا مطالبی راجع به آن  بنویسم ، بنابراین ،  حقیقتاً احساس عجز و ناتوانی میکنم و لذا از خداوند همانطوریکه موسی علیه السلام در سوره طه آیه 25 دعا کرد و گفت :

 ((  قَالَ رَب اشرَحْ لي صدْرِي ‏ -  گفت : پروردگارا سينه مرا بگشاي (25) وَ يَسرْ لي أَمْرِي‏ -  و كارم را به من آسان كن  (26) وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّساني -  ‏و گره از زبان من باز كن (27) يَفْقَهُوا قَوْلي - ‏تا گفتارمرا بفهمند  ، ))

بنابراین با استعانت از خداوند مدد می طلبم تا بتوانم با درک شخصی ، فقط در رابطه با اولین آیه قرآن که مزین تمامی سوره های قرآن می باشد بجز سوره توبه مطالبی را عرض کنم

ایزد متعال اولین آیه ای که به پیامبر امین خود وحی کرد بسم الله الرحمن الرحیم بود ، و بر اساس تکرار این آیه در آغاز هر سوره لاجرم انسان کنجکاو میشود که چرا خداوند این آیه را اینقدر تکرار میکند ولذا به اندیشه انسان اینگونه متبادر میشود که گویا چکیده و جوهر و یا ذات پیام آسمانی خداوند در این آیه نهفته است .

بسم الله جزو اولین کلمات مقدسه وحی شده است و لذا کسی که تمامی امور زندگی خود را با بسم الله شروع میکند یعنی بر خداوند توکل کرده ، توکل به خداوند معنایش این است که ای ایزد یکتا  ، من نه میدانم و نه میتوانم  ، و آنچه را که تو برایم رقم میزنی بطور قطع برای من بهترین است ، بنابراین کسیکه مفهوم بسم الله را درک میکند ، متوجه میشود که فقط « الله » است که صاحب وخداوند اوست نه کس دیگری ، ولذا ، کسی که معنای واقعی بسم الله را بداند و درک کند  ، بعید است در زندگی  گرفتار و یا فرمانبردار ، نفس و یا زر و زور و یا قدرت های دنیوی گردد.

اما در ادامه این کلمات  مقدس صفات « الله » توصیف میشود ، یعنی  (( الرحمن و الرحیم )) یعنی خداوند بخشنده و مهربان است ، تاکید خداوند به این دو شاخصه خود برای ما بطورقطع و یقین این پیام را دارد که اگر تو هم میخواهی بنده ما باشی ، بنابراین ، باید بخشنده و مهربان باشی ، همانطوریکه رسول اکرم بنده خدا بود و با جاری کردن این پیام آسمانی در سیره و زندگی خود ، حتی پس از پیروزی بر کفار و دشمنانی که بدترین رفتار و جفاها را با او کرده بودند ، آنها رامورد عفو و رحمت خود قرار داد حتی بَرده ای بنام وحشی را ، که عزیزترین عمو پیامبر را شهید کرده بود مورد بخشایش قرار داد ، حقیقتاً در هیچ یک از ادیان توحیدی نسبت به گذشت و عفو کردن آن قدری که در قرآن به آن سفارش کرده است مورد تکریم قرار نگرفته است ، آیات متعدد و فراوانی در قرآن است که انسان را تشویق به بخشیدن میکند بطور مثال در سوره یوسف آیه 92  میفرماید  ؛ (( قَالَ لاَ تَثْرَيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ -  [يوسف] گفت امروز بر شما سرزنشى نيست ،‏خدا شما را مى‏آمرزد و او مهربانترين مهربانان است )) وحضرت یوسف به فرمان خداوند گردن مینهد و برادرانی که در حق او اینگونه جفا کرده بودند مورد عفو و بخشش قرار میدهد  .

 اینکه خداوند اینقدر بندگان خود را تشویق به گذشت و بخشش میکند بخاطر برکاتی است که گذشت و بخشش برای انسان با خود به همراه می آورد .  گذشت و بخشش باعث میشود تا انسان دل و قلب خود را که جایگاه خداوند است را  ، پاک و از نفرت دور سازد ، و همین مسئله باعث میشود تا انسان تقوای خود را ارتقاء دهد  ، همینطور بخشش و گذشت باعث می شود تا انسان عزیز و با عزت و با اعتبار شود ، همانطوریکه  حضرت رسول اکرم در این رابطه میفرمایند ؛

 « عفو و گذشت سبب عزت و آبرو می­گردد. چرا که عفو چیزی جز عزت بر انسان نمی­افزاید  »

 همینطور در جای دیگر رسول اکرم(ص) می­فرمایند:

«عفو و گذشت سبب سلامت روح و آرامش جان و طول عمر خواهد شد».

 و در همین رابطه امام رضا(ع) می­فرمایند: «هرگز دو گروه با هم رویاروی نشدند، مگر اینکه باگذشت­ترین آنها پیروز شد.»

 یکی دیگر از برکات عفو و گذشت و بخشیدن  ، از بین رفتن کینه توزی هاست ، کینه و نفرت باعث بسیاری از امراض مختلف در انسان میشود مانند  بیماری های قلبی و گوراشی و یا ضعف اعصاب و بیمارهای عدیده روانی ،  و همینطور کینه و نفرت مسبب بسیاری از ناهنجاری مانند خودخوری ، بد خلقی ، جنگ ، دعوا و مرافه و بسیار دیگر از رنجها برای آدمی میشود ، بنابراین هر چقدر از مزایا و برکات عفو و بخشش بخواهیم بگویم کم است و به قول امام علي (ع)  که فرمودند : «العفوُ تاجُ المكارِمِِ» گذشت زينت بزرگواريهاست .

********     

در هر حال قرآن کتابیست نجات بخش که اگر به مفاهیم و معنای آن پی ببریم و به آنها عمل کنیم ، بدون شک از رستگارانیم ، اما در پایان بعنوان حُسن ختام ، نوشته عارفانه شهیدمهدی رجب بیگی در باره قرآن تقدیم میگردد ؛   

 

آنگاه که درون خویش را از خود تهی یافتی ،  و بیرون خویش را خالی از خدا .... . .  قرآن بخوان 

آنگاه که در دریای خروشان زندگی ، در چنگال طوفان جهل و ترس اسیر شدی ، و ساحل صلاح و صلح و کشتی نجات و رهایی را آرزو کردی ، . . . قرآن بخوان


آنگاه که عقلت ، احساساتت را به بند کشید و فکرت «عشقت » را ، و قوۀ پیوستن به یزدان به نیروی عرفان را ، از دست دادی  ،......................  قرآن بخوان

آنگاه که در کوچه باغهای یأس ، حیران و سرگردان ، نا امید و پریشان ، در جستجوی قطره ای آب کشتزار خشک و قحطی زدۀ اندیشه ات را تسلی می دهی، از دریای بی کران امید َلختی بر گیر و. .. . . . . . . . . .

                                                                                                             قرآن بخوان               

آنگاه که مرگ را « ختم » و « معاد » را « وهم » ، و پندار خود را ، «حتم » یافتی ،                                                                                                                                          قرآن بخوان

                                                                                             

آنگاه که غرور ، وجودت را گرفت و تفاخر شعورت را ، و ذلت خویش را عزت ، و نخوت خویش را ، همت یافتی ......                                                                                          قرآن بخوان


آنگاه که از درستی گسستی ، و بر مرکب سستی نشستی ، و به پستی پیوستی ، ودر منجلاب تباهی ،رهایی را خواستی ،........  قرآن بخوان

آنگاه که نسیان گریبانت را گرفت ،و عصیان دامانت را ....  قرآن بخوان

  آنگاه که نهایت سعادت را بودن ، و شهادت را ، نهایت حیات پنداشتی . . . .  . . . . . قرآن بخوان

آنگاه که گذشته را حسرت و حال را عُسرت وآینده را حیرت احساس کردی ،«شب قدر »را به یاد آور و آنگاه .  . . . . .  قرآن بخوان

                                                                                                  آنگاه که در دل سیاه شب و در اعماق تاریک ظلمات ،در جستجوی نور و روشنی ، ره می پویی و در آرزوی صبح و سپیدی ،افق را به امید نظاره فلق مینگری تا شاید طلوع فجر را در نیمه شب تماشا کنی ، « قرآن » را باز کن ، تا در فلق برگهایش و در افق اندیشه ات شفق را دریابی ،آنگاه ،،.......

                                                                         « شهید مهدی رجب بیگی »

                                                                                        التماس دعا


روز واقعه - حسین پناهی :

روز واقعه - حسین پناهی :

گفت :چگونه میتوانم به بت های مرده سنگ بیاندازم درحالیکه بت های زنده فروانند ! . .

                                                  میلاد امام حسین مبارکباد 

اشتغال آفرینی


تو یک قسمت از سریال گرگها  ، داروغه به اهالی شهر میگه : از این به بعد دیگه هیچکس نباید خلاف بکنه !

بعدش معاون داروغه کنار گوشش میگه : قربان این چه حرفی که میزنید ، اگه قرار باشه دیگه کسی خلاف نکنه ،

پس این شهر نیاز به داروغه هم نداره .

راستی تا به حال فکر کردین ، اگه انسان مدنی هیچ خلافی نکنه چقدر از مشاغل جمع میشوند بطورمثال ؛

اگه خلافی صورت نگیرد دادگسترها باید جمع شوند و لذا این همه پرسنل و قاضی و وکیل باید بیکار بشوند .

اگه خلافی صورت نگیرد اینهمه ماموران انتظامی  باید بیکار بشوند . 

اگه در مسائل مربوط به رانندگی خلافی صورت نگیرد اینهمه پرسنل نیروی راهنمایی و رانندگی باید بیکار بشوند .

اگه مردم سیگار نکشند باید اینهمه اقتصادی که مربوط به جریانات دخانیات است تعطیل و پرسنل آنها بیکار شوند.

و و هزاران خلاف دیگر . .

حالا عرض بنده این است که اگه من کاندیدای ریاست جمهوری میشدم برای اشتغال آفرینی سعی میکردم  سطح خلاف مردم را بالا ببرم تا بدینوسیله ، هم اشتغال آفرینی کنم و هم اقتصاد کشور را رونق دهم .

ولی حیف که کاندیدا نشدم . . .


قانون چیست  

مدتهاست به این فکر میکنم  ،  قانون چیست ؟ ! . .  که در هر محفلی از آن صحبت میشود ، اما هر چه بیشتر فکر و تحقیق کردم  ، بیشتر گیج شدم ، از یکی پرسیدم  آقا ،  قانون چیست ، گفت : قانون یک آلت موسیقی است که فقط باید یک نفر در حالیکه چنگال مخصوصی بدست کرده آنرا بنوازد  . . . .گفتم : نه آقا منظورم آلت موسیقی قانون نیست .

                         نمیدونم ، اما فکر میکنم که استاد جمالزاده است که این جمله معروف را گفته است ؛  قانون در دنیای ما مفهومیست که (( قا ی )) آنرا فاکتور گرفته اند و فقط تا میتوانند از نون آن بهره میبرند ، اما یه چیز دیگه هم متوجه شدم و اونم اینه که در طول تاریخ بشرهمیشه ، چگونگی قانون را زورمندان تعریف و تفسیر میکنند ، حتماً داستان متحد شدن شیر و گرگ و روباه برای شکار کردن را در کتاب ؛     "  مُحاضرات الادباء جلد 2 صفحه 417 باب چهاردهم نسخه کتابخانه آستانه رضویه "  شنیده اید ، اگر هم نشنیده اید به روایت طنزگونه اینجانب ، بطور خلاصه آنرا برایتان تعریف میکنم ؛

یه روز این سه تا که اسمشونو گفتم با هم متحد میشند یعنی شیر و گرگ و روباه  تا با هم شکار کنند و سپس آنچه را که بدست آوردن با هم تقسیم عادلانه کنند ، نتیجه این شکار ، یک گورخر و یک آهو و یک خرگوش شد ، وقتی کار به تقسیم کشیده شد ، شیر ، رو به گرگ کرد و گفت : ای پسر عمو بنظر تو ما این شکارها را چگونه باید عادلانه  وطبق قانون تقسیم کنیم ؟ گرگ گفت : ای سلطان عادل ، بهترین نحوه تقسیم قانونی و عادلانه ، این شکارها اینستکه ، گورخر را شما بردارید و آهو را نیز من بردارم و خرگوش هم این روباه بدبخت مادر مرده بردارد .

سلطان جنگل که طاقت بی قانونی را نداشت نگاهی غضب آلودی به گرگ کرد و ناگهان پرید و چون به فنون کاراته آشنایی کامل داشت با یک فن ( سیکن چوکوزوکی توشیرومیفونه ) کله گرگ بدبختو از تنش جدا کرد و پرت کرد انور زیر اون درختها ،  سپس در حالی که خون از دندانهای نیشش سرازیر بود با حالتی خشمگین نگاهی به روباه کرد و گفت : خُب حالا تو بگو بینم عادلانترین راه برای تقسیم این شکارها چیست ؟ ! . . . روباه فلک زده که قالب تهی کرده بود در حالیکه مِنومِن میکرد گفت ؛ ای سلطان عادل ، ای بزرگوار ، ای نجیب ، ای دادگستر ، بهترین روش و عادلانترین راه اینستکه شما  ، صبحانه این آهو را میل کنید ، و سپس برای ناهار این گورخر را نوش جان کنید ، و برای اینکه شب راحت بخوابید شام هم این خرگوش  را تناول کنید .

شیرتبسمی کرد و در حالیکه انگار از قانون مداری و نحوه مفاهیم عدالتی که روباه تعریف کرده بود رضایت داشت ، با چهره ای خندان گفت : دورد بر شرفت ، . . . . .  درود برشرفت ، خوشم اومد ، حالا بگو ببینم تو چگونه به این فهم رسیدی ؟

روباه گفت : ای سلطان ، ای ابر قدرت ، ای دادگستر ، من کتابی خواندم بنام " قانون شما "  و فهم خود را از آن بدست آورده ام که یک ماده اساسی این قانون سر بریده همین گرگ زیر آن درخت می باشد .

شیر درحالیکه داشت غذای خود را میخورد رو به روباه کرد و گفت : خوش گذشت ، حالا پاشو و سیکتیر چوله . . یعنی بزن بچاک .

درک از اراده خدا

مرد فقیر و بدبختی که از روی فقر  برای سیر کردن شکم زن و بچه هایش به در خانه دهقانی برای گدای رفته بود ، پس از موفق شدن و گرفتن دو پیمانه گندم  ، آنها را به دامن
ادامه نوشته

مشکل ایران و امریکا چیه ؟! . .

مشکل ایران و امریکا اینه که ،

وقتی اونا خوابند ما بیداریم ،

و متاسفانه وقتی اونا بیدارند ،

ما خوابیم .

حالا واسه ما هم ؟! . .


یه روز تو جنگل یه گرگی پیش ِ سلطان جنگل میره و میگه ؛ ای امیر ، هر چی باشه منو تو با هم پسر عمو هستیم ، تو چیکار میکنی که همه حیوانات جنگل از تو میترسند ، اگه میشه یه راهکاری هم بما بده تا حیوانهای جنگل از منم حساب ببرنند .

سلطان جنگل میگه : ببین پسر عمو خیلی ساده است ، از این به بعد وقتی به هر حیونی رسیدی محکم دستهاتو رو زمین ستون بکن بعدش ، سینه هات جلو بده ، در همین حال کمی باسن ات را به عقب بکش و گردنتو باد کن و بعد از این کار قیافتو خشمناک کن و چشماتو ورقلمیده کن و در حالی که دندان های خون ریزتو نشون میدی از ته گلو چندتا غرش سهمگین کن ، اون موقع خواهی دید که همه حیوانات از تو هم خواهند ترسید .

گرگ از فردا آنروز همه کارهای را که سلطان گفته بود انجام داد و همه حیوان های جنگل از گرگ دیگر میترسدند و دیگر حیوانی در جنگل نمانده بود که از گرگ نترسد . تا اینکه یه روز گرگ دید  ، شیر زیر سایه درختی نشسته ، بطرف شیر رفت و همه اعمال فوق را انجام داد و با غرشی زوزه مانند خواست که او را بترساند .

سلطان با دیدن این منظره بلند شد و نشست و همراه با خند ه ای گزنده گفت : آخه سیرابی بدرد نخور اینکارهای که میکنی ما خودمون یادت دادیم ، ما این راهکاهارو یادت دادیم که  برای دیگران دورعلی گلابی بیای نه برای خودمون  . . .

با خیال تخت

 

چون پول خریدن تخت رو ندارم ٬ هر شب با خیال تخت میخوابم

                                                                  فرزین

مورچه و فیل

یه روز ، یه مورچه نر با یه فیل ماده عروسی میکنه ، مورچهِ صبح زفاف که از خواب بیدار میشه میبنه ای داد بیداد فیله مرده ،عصبانی میشه و میگه ؛ بخشکی شانس یه شب حال کردیم حالا باید یه عمربرای این تن لش قبر بکنیم !.....

( حالا شده داستان زندگی ما ، گاهی برای یک لذت یک شبه باید یک عمر رنج بکشیم ، درست مثل داستان " گلوبند " گی دوموساپان ، و یا بقول حافظ خودمان که میگوید :   

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش )

اینطرف یا اونطرف

یه روز یه مسته از یه یارو مپرسه :

داداش میبخشیها ! پیاده رو ٬ روبروی کدوم طرفه ؟! . .

یارو میگه : اونطرفه

مسته میگه : بابا دمت گرم ٬ من الان اون طرف بودم گفتن اینطرفه ! . .

( حالا شده داستان زندگی ما ٬ خیلی وقتا اینطرفیم  ٬ ولی فکر میکنیم اون طرفیم  )

قدیس بزرگ

مردی میخواست به صومعه برود تا قدیس بزرگی بشود ٬ اما وقتی فهمید اگر قدیس شود مردم را ناچاراْ باید بشکل حیوانات وحشی ببیند ٬ از رفتن به صومعه منصرف شد ٬ و پیش خود گفت ترجیح میدهم یک آدم معمولی باشم و مردم را همینطوری دوست داشته باشم ٬ تا اینکه قدیسی باشم که مردم را به شکل حیوان می بیند !! . . .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد


 

کافه قناری

حالم بدجوری گرفته بود ، رفتم کافه عرق خوری کنم ، دیدم صاحب کافه یه قناری داره خیلی بیسته ،چِشَممو قناریه بدجوری گرفته بود ، به کافه چیه گفتم : داداش قناریت فروشیه ، گفت : نه سالار فروشی نیست ، گفتم : فی هرچی باشه میدم . گفت : نه داداش این رفیقم .

در حالی که داشتم استکان عرقمو سرمیکشدم ، گفتم : بسلامتی اون مردی که هیچوقت رفیقشو نمیفروشه

           

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

مناظره مارکس و کارگر

میگن یه روز کارل مارکس بنیانگذار سوسیالیسم انقلابی و طرفدار رنجبران و کارگران و ضعفا ٬ با سرو رویی آراسته و با لباسی شیک ٬ روی نیمکت یه پارکی نشسته بوده و روزنامه میخونده و در همین حین یک کارگر با لباسی مندرس و از قشر مستضعف پیشش میشنه ٬ و خلاصه با هم شروع به گپ زدن میکنن  و در حین گفتگو شرایطی پیش می آید که مارکس خودشو معرفی میکنه ٬ کارگره وقتی میفهمه کارل مارکس که طرفدار فقرا و کارگران است اینه ! با تعجب و با لحنی تمسخرآمیز بر میگرده و به مارکس میگه : من فکر میکردم تو هم از جنس ما فقرا هستی ٬ ولی با این لباسهای که تو پوشیدی معلوم توهم از ثروتمندان هستی ٬ کاش تو هم از ماها بودی . . .

در این لحظه مارکس لبخندی میزنه و میگه : دوست عزیز ٬ همه هدف من این است که تو را مثل خودم کنم ٬ نه اینکه خودمم مثل تو بشم ! . .  

    [ ای عزیز هر حکایتی برای خودش پیامی داره ٬ پیام این حکایت برای شما چیست ؟! . .  

شجاع کیست ؟!

 

شجاعتیرین انسانهای روی زمین کسانی هستند که فروتنانه به اشتباه خود اقرار میکنند .

امام حسین و ما

خدایا تو را شکر میکنیم که زندگی ما را در زمان امام حسین قرار ندادی ، چون معلوم نبود که در آنصورت در کدام صف قرار  میگرفتیم .

دل به این قصر حکومت مبند

در تاریخ اومده که یه روز عبدالملک مروان در کاخ سلطنتی کوفه با خواص و اعیان نشسته بوده و گل میگفته و گل می شنفته و اتفاقاً در آن مجلس ابن عمیر هم حضور داشته در این هنگام یکی از سرداران مروان وارد میشه و سربریده ، مصعب بن زبیر را جلوی وی می اندازد ، با دیدن این منظره ابن عمیر با تعجب و حیرت شروع بخواندن شهادتین میکند ، مروان دلیل این رفتار را از او میپرسد و ابن عمیر میگوید ؛ ای امیر مدتی پیش در همین مجلس و در همین جا نشسته بودم که سر مبارک امام حسین را نزد ابن زیاد آوردند ، بعد از مدتی در همین جا سر ابن زیاد را جلوی پای مختار ثقفی دیدم ، بعد از مدتی باز اینجا مهمان بودم اینبار سرمختار را برای مصعب ابن زبیر آوردند و الان باز اینجا هستم و می بینم سر زبیر را پیش پای امیر نهاده اند  ، حقیقت اینه که میترسم دفعه دیگه سر شما را نزد دیگری ببینم . بعد از شنیدن این حرفها عبدالملک مروان چنان از ترس میقورخه و جفت میکنه  که در جا دستور میده تا قصر را خراب کنند . اما یکی از شاعرا همین واقعه را به شعر گفته ؛

تازه جوانی ز عرب هوشمند

گفت به عبدالملک از روی پند

زیر همین قبه و این بارگاه

روی همین مسند و این تکیه گاه

بودم و دیدم بر ابن زیاد

آه که چه دیدم که دو چشممم مباد

تازه سری چون سپر آسمان

طلعت خورشید ، ز رویش عیان

بعد ز چندی سر آن خیره سر

در بر مختار به روی سپر

بعد که مصعب سر و سردار شد

دستخوش وی سر مختار شد

این سر مصعب بتقاضای کار

تا چه کند با تو دگر روزگار

حماقت آدمها 2

پیکاسو نقاش معروف تعریف میکنه که یه روز خانمی بسیار ثروتمند که ظاهرش مثلِ روشنفکرها بود به آتیله نقاشی من آمد  وبعد از بازدید از نقاشی ها گفت : آقای پیکاسو واقعاً آثار شما خارق العاده است  !، اما در پایان بازدیدش ناگهان چشمش به یکی از کارهای من افتاد با دیدن این اثر در جا میخکوب شد و گفت : آه خدای من ، این باور کردنی نیست ، این احساس لطیف ، این رنگهای جادویی نمیتواند زمینی باشد ، بطور قطع این یک اثر آسمانیست و در ادامه گفت : من این تابلو را از شما میخرم .

منکه همینطور مات و مبهوت مانده بودم گفتم : اما مادام خیلی عذر میخوام این تابلو فروشی نیست .

زن روشنفکر پولدار ضمن اصرارهای فراوان گفت : آقای پیکاسو ٬ مبلغ مهم نیست هر قیمتی که باشه با کمال میل پرداخت میکنم ، شاید خود شما هم نمیدونید که چه اثری را بوجود آورده اید ، این یک شاهکار است ! . .

خلاصه پیکاسو میگه ؛ هرکاری کردم تا این خانم از خریدن این اثر منصرف بشه ، نشد که نشد ، و سرانجام آنرا با قیمت گزافی از من خرید و برد .

(( بعدها پیکاسو به دوستانش  در حال مستی گفته بود ؛ این یکی از بوم های نقاشی من بود که به علت خراب کشیدن نقاشیش تبدیل به قلم پاک من شده بود و در واقع وقتی نقاشی های دیگر را میکشیدم ، برای اینکه قلمم را از رنگ پاک کنم به روی این بوم میکشیدم )) .

اما ای عزیز ؛ در وادی ، نقاشی فقط یکنفر در زمان زندگیش از هنرش بهرمند شد ، آنهم ، همین جناب پیکاسوست ، در واقع از عجایب است  ،که ایشان دقیقاً مثل میداس افسانه ایی به هر چیزی که قلمش را میزد حکم طلا را پیدا میکرد ، اما در عوض هنرمندان دیگری مثل ، رامبراند ، ونسان ون گوگ ، فرانسیسکو گویا ، و یا حتی همین کمال الملک خودمان در اوج تنگدستی و فقر و تنهایی از این دنیا رفتند .