هر شب

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
بدین سان خواب ها را با تو زیبا می كنم هر شب


تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آن گاه
چه آتش ها كه در این كوه برپا می كنم هر شب


تماشایی است پیچ و تاب آتش ها، خوشا بر من
كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب


مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
كه این یخ كرده را از بی كسی، ها می كنم هر شب


تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب


دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب


كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب

محمد علی بهمنی

استاد شهریار خوبی و دلبری

.

خوبی و دلبری و حُسن ،

حسابی دارد


بی‌حساب

از چه سبب

اینهمه زیبا شده‌ای ؟


شهریار

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای؟

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای؟
گفت: یا آب است ، یا خاک است یا پروانه ای!

گفتمش احوال عمرم را بگو،این عمر چیست؟
گفت یابرق است، یا باد است، یا افسانه ای!

گفتمش اینها که میبینی، چرا دل بسته اند؟
گفت یا خوابند، یا مستند، یا دیوانه ای!

گفتمش احوال جانم را پس از مردن ، بگو؟
گفت یا باغ است، یا نار است، یا ویرانه ای!

بانو سیمین بهبهانی

.

به عشقت
خو چنان کردم
که خواهم از خدا هر دم
که سرکش تر شود این شعله و
در جانم آویزد ...


بانو سیمین بهبهانی

نامه به خود

 

امید محالیست ز تو یک
نامه رسیدن
گاهی
زجنون از تو به خود
نامه نویسم

 

" فرزین "

مرهم شاملو

 

 

مرهم زخم های کهنه ام کنج لبان توست!


 بوسه نمیخواهم،

چیزی بگو

. . .
شاملو 

تا نگهبانان ابرو

تا نگهبانان ابرو دستشان بر خنجر است

فتح چشمان قشنگت مثل فتح خیبر است

یک دو تار از کاکلت دل را اسارت برده است

الامان از روسری، زیرش هزاران لشکر ‌است

یک گره بر بخت من زد یک گره بر روسری

هر کدامش وا شود، من روزگارم محشر است

خواهشی دارم، جسارت می‌شود، اما اگر

موی تو آشفته باشد دور گردن بهتر است


مهدی ذوالقدر

وای اگر دیوان من افتد به دست دلبرم

ﻭﺍﻱ ﺍﮔﺮ ﺩﻳﻮﺍﻥ ﻣﻦ ﺍﻓﺘﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﻟﺒﺮﻡ

 

ﻣﺴﺖ ﮔﺮﺩﺩ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺷﻌﺮ ﻣﻦ ﻧﻴﻠﻮﻓﺮﻡ

 

ﻣﻦ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ

 

ﭼﻪ ﺷﻮﺩ ﮔﺮ ﺗﻮ ﺑﻨﻮﺷﻲ ﺑﺎﺩﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺳﺎﻏﺮﻡ

 

ﺍﻓﺘﺨﺎﺭﻱ ﺑﻴﺶ ﺍﺯﻳﻨﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﺩﻟﺪﺍﺭﻡ ﺗﻮﻳﻲ

 

ﺯﻳﻦ ﺳﺒﺐ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺩﺍﺋﻢ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﺎﻛﺮﻡ

 

ﺁﺩﻣﻴﺰﺍﺩﻱ ﺑﺪﻳﻦ ﺧﻮﺑﻲ ﻧﺪﻳﺪﻡ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ

 

ﺩﻟﺒﺮﻱ ﺟﺰ ﺗﻮ ﻧﻴﺎﻣﺪ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﻧﺪﺭ ﺧﺎﻃﺮﻡ

 

ﺧﺮﻣﻦ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﺷﺮﺍﺭ ﻋﺸﻖ ﺳﻮﺧﺖ

 

ﺟﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻛﻒ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺯ ﻫﺠﺮﺕ ﺻﺎﺑﺮﻡ

 

ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﻛﻦ ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣُﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﻏﻤﺖ

 

ﺑﺎ ﻭﺻﺎﻟﻲ ﺳﺮﺧﻮﺷﻢ ﻛﻦ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺷﻮﺭﻳﺪﻩ ﺳﺮﻡ

اسیر بوسه ای هستم

اسیربوسه ای هستم که ازرویت طلب دارم 

تمام بوسه هایم را نبوسیده به لب دارم 

 

طبیبی ناخوش احوالم ،حبیبم گشته بیمارم

به شوق عافیت عمری دراین وادی مطب دارم

 

دلم می سوزد از سوز کیار زمهریر عشق

گمانم خود نمی دانی که از عشق تو تب دارم

 

بر آماج لبان تو دمادم می زنم بوسه 

زصدها خال مهرویان ، نشانی منتخب دارم

 

نمی دانم خدایی یا که حورالعین من هستی

زمینی بودنت را من در این عالم عجب دارم

 

تو از جنس معمائی ، دمادم در تو حیرانم

دلی سرگشته وتنها که از عشقت سبب دارم..!!!❤

با تو هر شب غرق رویا میشوم

عشوه هایت مست مستم می کند...

خـــــنده هایت بت پرستم می کند...

 

حرف هایت بوی باران می دهد...

آرزوهای مرا جـــــــــان می دهد...

 

چــشم هایت جام لبریز از شراب...

می برد از دل قرار و صبر و تاب...

 

برق چشمت شعله فانوس عـــشــق...

آه تـو طوفان اقیانوس عــــشـــق...

 

با تو هر شب غرق رویا می شوم...

هـــمچو قطره محو دریا می شوم...

 

در نــــگاهت حـــرف های صـد کتاب...

شوق وصلت می برد از دیده خواب...

عشق درد است و تحقیر است

عاشقی درد است و تحقیر است فکرش را نکن.

دست و پا گیر است و زنجیر است فکرش را نکن.

 

هم جدایی هم وصالش قصه و افسانه است.

دم به دم با ناله درگیر است فکرش را نکن.

 

قلب عاشق دائما در معرض نیش است و بس .

عاقبت هم زخم شمشیر است فکرش را نکن.

 

اولش آسان خودش را میزند جا نانجیب .

آخرش عاشق زمین گیر است فکرش را نکن.

 

عمر عاشق میشود صرف خیالات عبس.

در جوانی چهره اش پیر است فکرش را نکن.

 

گه غمین است و گهی شاد و گهی بی اعتنا.

هر که شد از زندگی سیر است فکرش را نکن.

جنس  دریاست  صدایت

ﺟﻨﺲ ﺩﺭﯾﺎﺳﺖ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ

ﺑﻪ ﺗﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﯼ ﻣﻦ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺭﻭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ

 

ﻧﻔﺴﺖ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯼ ﮔرم ﺍﺯ ﺍﻟﻄﺎﻑ ﺧﺪﺍﺳﺖ

ﺷﻮﻕ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﻝ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ

 

ﺍﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﺖ ... ﻭﺍﯼ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺩﺍﺭﺩ

ﻗﻠﺐ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﭼﻮﻥ ﺿﺮﺑﺎﻥ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ

 

ﻋﻄﺮ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺗﻨﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻓﻀﺎ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﺪ

ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻋﺸﻖ ، ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ

 

ﺁﺑﯽ ﭘﯿﺮﻫﻨﺖ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺗﻨﺖ ﻣﯽ ﻟﻐﺰﺩ

ﺟﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻏﺰﻝ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ

               ★★★★★★

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر تومور 1

 

شعر انتخابی امروز از ، علیرضا آذر

 

زهرترین زاویه ی شوکران
مرگ ترین حقه ی جادوگران

داغ ترین شهوتِ آتش زدن
تُهمت شاعر به سیاوش زدن

هر که تو را دید زمین گیر شد
سخت به جوش آمد و تبخیر شد


ادامه نوشته

حالمان بد  نیست

شاعر: حمید رضا رجایی

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم

کم که نه هرروز کم کم می‌خوریم

آب می‌خواهم سرابم می‌دهند

عشق می‌ورزم عذاب میدهند

 

لطفا به روی ادامه  مطلب  کلیک کنید

ادامه نوشته

چــه حـــــسـن اتفاقی ...اشتراک ما پریشانیست

اشعار انتخابی امروز ؛ از وبلاگ پاییز

مـــــــــی رنجــــــــــــــم اگــــــــرکاخ مـــرا ویــــرانه میخواهـــــــــــد

کـه راه عـــــشــــــــــق آری طــاقتـــــــــــی مــــــردانــه میخواهد

کمی هم لـــــطـــف باید گاه گاهی مــــــــرد عــــاشــــــــق را

پــــرنــــــده در قــــــفــــــــــس هم باشد آب ودانه میخواهــد

چــه حـــــسـن اتفاقی ...اشتراک ما پریشانیست

که هم موی تو..هم بغض من..آری...شانه میخواهد

تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست

تسلی دادن این فاجعه...میخانه میخواهد
اگر مقصود تو عشق است...پس آرام باش ای دل
چه فرقی میکند میخواهدم او یا نمیخواهد؟

منبع از ؛http://respinayeziba.blogfa.com



زیر باران بنشینیم کـه باران خــــوب است

گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است

با تــو ، بی تابی و بی خوابـی و دل مشغولی

با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است

روبرویــم  بنشین  و  غزلـــی  تـازه  بخـــوان

اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است

مــوی ِ  خود وا کن و بگذار به رویت برسم

گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است

شب ِ خوبــی ست ، بگــو حال ِ  زیارت داری؟

مستی جاده ی گیلان به خراسان خوب است

نم نم نیمه شب و نغمــــه ی عبدالباسط

زندگی با تو...کنار تو...به قرآن خوب است

منبع از ؛http://respinayeziba.blogfa.com

در گذرگاه زمان

شعر انتخابی امروز از ؛ مهدی اخوان ثالث

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
...
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند!
 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

شعر انتخابی امروز از ؛ هوشنگ ابتهاج سایه


نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

وطن داری آموز

شعر انتخابی امرزو از ؛ علی اکبر دهخدا


هنوزم زخردی به  خاطر درست


که در لانه ماکیان برده دست


به منقارم آن سان به سختی گزید


که اشکم  چو خون از رگ آن دم جهید


پدر خنده بر گریه ام زد که هان


وطن داری آموز از ماکیان


                              

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند


شهر انتخابی امروز از ؛ کاظم بهمنی

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

 

كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟


شعر انتخابی امروز از ؛ فروغی بسطامی

كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟
كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟

غیبت نكرده ای كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته ای كه هویدا كنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی كه من
با صد هزار دیده تماشا كنم تو را

چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا من به یك مشاهده شیدا كنم تو را

بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را

مستانه كاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت برافكنم
خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا كنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یكجا فدای قامت رعنا كنم تو را

زیبا شود به كارگِه عشق كار من
هر گه نظر به صورت زیبا كنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را

گوش کن

شعر امروز

 

گوش کن  ،

              با لب خاموش با تو سخن میگویم

                                                         پاسخم گو به نگاهی که زبان منو  توست

موی سپید را فلکم رایگان نداد

شعر انتخابی امروز از ؛ رهی معیری


اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام


خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام


با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام


چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام


من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام


از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام


موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام


ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام


گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

دلم آشفته ی آن  مایه ی  ناز  است   هنوز

شعر انتخابی امروز از ؛عماد خراسانی

دلم آشفته ی آن  مایه ی  ناز  است   هنوز

مرغ پرسوخته در  پنجه ی  باز  است  هنوز

جان  به  لب  آمد  و  لب بر لب  جانان  نرسید

دل به جان آمد  و  او بر سر  ناز است  هنوز

گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق

یار عاشق کش و بیگانه نواز  است  هنوز

خاک   گردیدم  و   بر  آتش  من    آب   نزد

غافل  از   حسرت   ارباب  نیاز  است  هنوز

گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پر آب

دل  سودا زده در سوز و گداز  است  هنوز

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع

قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

گرچه رفتی، ز  دلم حسرت  روی تو  نرفت

در  این  خانه  به امید  تو  باز  است  هنوز

این چه سوداست عمادا که تو در سر داری؟

وین چه سوزی است که در پرده ی ساز است هنوز

شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

شعر انتخابی امروز از ؛ مهرداد اوستا


وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

با جوجه‌های نشسته در آشیانه چه می‌کنید

شعر انتخابی امرروز از ؛ خسرو گلسرخی

گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام

و ساقه‌های جوانم از ضربه‌های تبرهاتان زخم‌داراست

با ریشه چه می‌کنید ؟! . .

گیرم که بر سر این بام

بنشسته در کمین پرنده‌ای

پرواز را  ، علامت ممنوع می‌زنید

با جوجه‌های نشسته در آشیانه چه می‌کنید ؟! . . .

گیرم که می‌زنید

گیرم که می‌بُرید

گیرم که می‌‌کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنید ؟! ...

منبع ؛ http://jomalatziba.blogfa.com/cat-212.aspx

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

شعر انتخابی امروز از ، مولانا

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

آواره عشق ما آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز

وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

آن را که منم منصب معزول کجا گردد

آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز

وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیده من لیکن

بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق اما به نَمی میرد

ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر

آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

آواره عشق ما آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز

وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

آن را که منم منصب معزول کجا گردد

آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز

وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیده من لیکن

بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق اما به نَمی میرد

ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر

آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن

شعر انتخابی امروز ، از شفیعی کدکنی

نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن

نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن


ای نگاه تو پناهم !‌ تو ندانی چه گناهی

خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن

تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی

خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن

دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان

لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن

امشب اشک من آزرد و خدا را که چه ظلمی ست

ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن

سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست

آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن

جدایی

شعر انتخابی امروز از ؛ ایرج میرزا

ندانم از کجا این قصه دیدم

و یا از قصه پردازی شنیدم

که دو روبه یکی ماده یکی نر

بهم بودند یکچند یارو و همسر

ملک تازان شد به نخجیر

کشیدن آن دو روبه را به زنجیر

چو آغاز گشت روز جدایی

عیان گشت روز ختم آشنایی

یکی مویه کنان با جفت خود گفت

که دیگر در کجا خواهیم شد جفت

جوابش داد آن یک از سرسوز

همانا در دکان پوستین دوز

هر لحظه بشكلی بت عیّار بر آمد

شعر انتخابی امروز از ، مولانا


هر لحظه بشكلی بت عیّار بر آمد
دل بر دو نهان شد
هردم بلباس دگر ،آن یار بر آمد
گه پیر وجوان شد
گاهی به تك طینت صلصال فرو رفت
غواص معانی
گاهی به تك كهگل فخار بر آمد
زآن پس به جهان شد
گه نوح شد و كرد جهانی را به دعا غرق
خود رفت به كشتی
گه گشت خلیل و بدل نار بر آمد
آتش گل از آن شد
می گشت دمی چند برین روی زمین او
از بهر تفرج
عیسی شد و بر گنبد درآور بر آمد
تسبیح كنان شد
بجمله همو بود كه می آمد و می رفت
هر قرن كه دیدی
تا عاقبت آن شكل عرب وار بر آمد
دارای جهان شد
منسوخ چه باشد نه تناسخ كه حقیقت
آن دلبر زیبا
شمشیر شد و در كف كرار بر آمد
قتال زمان شد
نی نی كه همو بود كه می گفت انا الحق
در صورت بوالحّی
منصور نبود آنكه بر آن دار بر آمد
نادان به گمان شد
رومی سخن كفر نگفست و نگوید
منكر مشویدش
كافر شده آن كس كه به انكار درآمد
از دوزخیان شد

تا بود زلف تو اسباب پريشانی ما

شعر انتخابی امروز از ، صغیر اصفهانی


تا بود زلف تو اسباب پريشانی ما

رو به سامان ننهد بی سر و سامانی ما

نه تو رحم آوری و نی اجل آيد ما را

از دل سخت تو فرياد و گران جانی ما

ديد هر كس رخ تو واله و حيران تو شد

نه همين حسن تو شد باعث حيرانی ما

ز آستين اشك بيفزود و ز دامان بگذشت

آه از اين سيل كه دارد سر و یرانی  ما

همچو خورشيد عيان است كه در ملك جهان

مهوشی نيست چو دلدار صفاهانی ما

كافری سخت شد از سستی ما در ره دين

 سبب رونق كفر است مسلمانی ما

روز محشر چو سر از خاك لحد برداريم

نام نيكوی تو نقش است به پيشانی ما

 نبرد صرفه يقين روز جزا ای زاهد

 زهد فاش تو ز می خوردن پنهانی ما