سعدی تک بیتی

.

دیوانه تر از خویش

کسی می جستم

دستم بگرفتند و

به دستم دادند...


"سعدی"

ای دریغا گر شبی در بر ، خرابت دیدمی


  ای دریغا گر شبی در بر ، خرابت دیدمی

سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی

روز روشن دست دادی در شب تاریک هجر

گر سحرگه روی همچون آفتابت دیدمی

گر مرا عشقت به سختی کشت سهلست این قدر

کاش کاندک مایه نرمی در خطابت دیدمی

در چکانیدی قلم بر نامه دلسوز من

گر امید صلح باری در جوابت دیدمی

راستی خواهی سر از من تافتن بودی صواب

گر چو کژبینان به چشم ناصوابت دیدمی

آه اگر وقتی چو گل در بوستان یا چون سمن

در گلستان یا چو نیلوفر در آبت دیدمی

ور چو خورشیدت نبینم کاشکی همچون هلال

اندکی پیدا و دیگر در نقابت دیدمی

از منت دانم حجابی نیست جز بیم رقیب

کاش پنهان از رقیبان در حجابت دیدمی

سر نیارستی کشید از دست افغانم فلک

گر به خدمت دست سعدی در رکابت دیدمی

این تمنایم به بیداری میسر کی شد

کاشکی خوابم گرفتی تا به خوابت دیدمی

بندگانرا نبود جز غم آزادی و من


کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی

دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی

آرزو می‌کندم با تو دمی در بستان

یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی

با من کشته هجران نفسی خوش بنشین

تا مگر زنده شوم زان نفس روحانی

گر در آفاق بگردی بجز آیینه تو را

صورتی کس ننماید که بدو می‌مانی

هیچ دورانی بی فتنه نگویند که بود

تو بدین حسن مگر فتنه این دورانی

مردم از ترس خدا سجده رویت نکنند

بامدادت که ببینند و من از حیرانی

گرم از پیش برانی و به شوخی نروم

عفو فرمای که عجزست نه بی فرمانی

نه گزیرست مرا از تو نه امکان گریز

چاره صبرست که هم دردی و هم درمانی

بندگان را نبود جز غم آزادی و من

پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی

زین سخن‌های دلاویز که شرح غم توست

خرمنی دارم و ترسم به جوی نستانی

تو که یک روز پراکنده نبودست دلت

صورت حال پراکنده دلان کی دانی

نفسی بنده نوازی کن و بنشین ار چند

آتشی نیست که او را به دمی بنشانی


سخن زنده دلان گوش کن از کشته خویش

چون دلم زنده نباشد که تو در وی جانی

این توانی که نیایی ز در سعدی باز

لیک بیرون روی از خاطر او نتوانی

 

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی

به کجا رَوَم ز دستت که نمی دهی مجالی

نه ره گریز دارم نَه طریق آشنایی

چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی

چه خوش است در فراقت همه عمر صبر کردن

به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم

که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

چه نشینی ای قیامت؟ بنمای سرو قامت!

به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی

که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد

به طپانچه ای و بربط برهد به گوشمالی

دگر آفتاب رویت منمای آسمان را

که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی

خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی

قلم غبار می رفت و فروچکید خالی

تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد

گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی

بهترین های سعدی

سر آن ندارد امشب

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد  

  بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند    

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم   

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد    

 که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش برآید   

  مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری    

 تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی   

 عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن   

که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

 

شب عاشقان بیدل

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

دگرش چو باز بینی غم دل مگو سعدی

که شب وصل کوتاه سخن دراز باشد

 

 شب فراق نخفتیم

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

جماعتی که نظر را حرام می‌گویند

نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مردست در کمند غزال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه دانند قدر آب زلال

اگر مراد نصیحت کنان ما اینست

که ترک دوست بگویم تصوریست محال

به خاک پای تو داند که تا سرم نرود

ز سر به درنرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به آب دیده خونین نبشته صورت حال

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی

ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال

 

 همه عمر برندارم

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

 چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

 دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

 برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

 چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

 

 سفر بسیار تا پخته شود خامي

سفر بسیار تا پخته شود خامي
صوفي نشود صافي، تا در نکشد جامي
گر پير مناجاتست، ور رند خرابتي است

هر کس قلمي رفتست، بر وي به سرانجامي
فردا که خلايق را، ديوان جزا باشد
هر کس عملي دارد، من گوش به انعامي
اي بلبل اگر نالي، من با تو هم آوازم
تو عشق گلي داري، من عشق گلندامي
سروي به لب جويي، گويند چه خوش باشد
آنان که نديدستند، سروي به لب بامي
روزي تن من بيني، قربان سر کويش
وين عيد نمي باشد، الا به هر ايامي

اي در دل ريش من، مهرت چو روان در تن
آخر ز دعا گويي، ياد آر به دشنامي
باشد که تو خود روزي، از ما خبري پرسي
ور نه که برد هيهات، از ما به تو پيغامي؟
گر چه شب مشتاقان، تاريک بود اما

نوميد نبايد بود، از روشني بامي
سعدي به لب دريا، دردانه کجا يابي؟
در کام نهنگان رو، گر مي طلبي کامي

 

 در آن نفس که بميرم

در آن نفس که بميرم در آرزوی تو باشم
بدان اميد دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قيامت که سر ز خاک برآرم
به گفتگوی تو خيزم، به جستجوی تو باشم
به مجمعی که درآيند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم، غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه، به بوی موی تو باشم
حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم، دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار باديه سهلست با وجود تو رفتن
وگر خلاف کنم سعديا به سوی تو باشم

 

 هرگز حسد نبردم

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آن که دارد با دلبری وصالی

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید

چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی

خرم تنی که محبوب از در فرازش آید

چون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی

همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه

با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی

دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد

کو را نبوده باشد در عمر خویش حالی

بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش

وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی

سال وصال با او یک روز بود گویی

و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی

ایام را به ماهی یک شب هلال باشد

وان ماه دلستان را هر ابرویی هلالی

صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی

سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی

ای ساربان آهسته 

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او بر استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می رود

با این همه بیداد او وان عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

گفتم بگریم تا ابد چون خر فرو ماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبودی بی وفا
طاقت نمی دارم جفا کار از فغانم می رود

 

 شرط مهربانی

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

که به دوستان یک دل سر دست برفشانی

دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد

که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو

که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم

تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

دل عارفان ببردند و قرار پارسایان

همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد

و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی

تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری

عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی

نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم

که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی

مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم

تو میان ما ندانی که چه می​رود نهانی

مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم

خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

نه به وصل می​رسانی نه به قتل می​رهانی

خروس نا به هنگام 

امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس      

  عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس

 پستان    یار    در    خم    گیسوی    تابدار 

    چون  گوی  عاج در  خم چوگان آبنوس

یک شب که دوست  فتنه خفتست    زینهار       

  بیدار باش  تا  نرود  عمر   بر  فسوس

تا  نشنوی   ز   مسجد    آدینه   بانگ  صبح          

 یا  از   در   سرای   اتابک  غریو  کوس

لب  بر  لبی  چو  چشم  خروس  ابلهی بود          

 برداشتن    بگفته     بیهوده   خروس