یه روز یکی از رفیق هام برام تعریف میکرد و میگفت ؛ چند سال پیش بعد جوری به مواد مخدر آلوده و معتاد شده بودم ، هر کاری میکردم نمیتونستم موادو ترک کنم ، خلاصه خیلی آشفته شده بودم برای ترک به خیلی جاها مراجعه کرده بودم اما جواب نمی گرفتم . تا اینکه یه روز وقتی اومدم خونه ، ننه ام گفت فلانی مژده بده . گفتم : چی شده ؟ . . برای چی ؟ . .
گفت : دوای دردتو پیدا کردم ! . .
گفتم : چطور ؟ . .
گفت : یعنی یه دعا نویس پیدا کردم ، تاپ ، 2012 ایزو 9002 ، خودشم نبش دو بر ، میگن کارش حرف نداره .
گفتم : ول کن ننه ، این حرفا چیه میزنی ، بذار به درد خودم بمیرم .
گفت : الا و بلا نمیشه باید بریم پیشش .
بعد از اصراهای زیاد ننه م ، یه لحظه تو دلم گفتم : فلانی خدا را چی دیدی ؟ شاید واقعا کارساز باشه ، در هر صورت قبول کردم و با واسطه بازی و هزار جور پارتی بازی ، یه وقت ویزیت گرفتیم .
وقتی وارد سالن انتظار شدیم ، همه جور آدم اونجا نشسته بود رفتم کنار یه آدم حسابی نشسته ام بعد از لحظه ای سر صحبت و باز کردم . گفتم : ببخشید آقا شما به این چیزا اعتقاد داری ؟ مرد که ظاهری انتلوکتئیل مانند داشت ، سرشو تکون دادو گفت بقول خواجه که میفرمایند ؛
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نئی جانم خطا اینجاست
فهمیدی آقا جان منظور خواجه چیه ؟ . .. . منکه نفهمیده بودم ولی گفتم : بله ، بله ، پس اینطور .
بلاخره نوبت ما شد رفتیم تو . بعد از اینکه مشکلمو گفتم ، جنابش ، بمن گفت : فرزندم باید زودتر از اینها می آمدی پیش من ولی غصه شو نخور درستت میکنم ، خوب جای اومدی ، دوای دردت پیشِ منه، در دفتری که داشت شروع بنوشتن دعا کرد ، بعد کاغذو از دفتر کندو اون چند لایه کرد و بعد دورشو با نخ قرقره تا اونجا که راه داشت باندپیچی کرد و گفت : ببین جانم این دعا را که نوشتم باید ببری بندرعباس بندازی تو دریا و برگردی ، اینشا. . . بعدش خوب میشی ، در ادامه گفت : مبادا ، الحذر، الحذر ، شیطون تو جلدت بره اینو باز بکنی .
گفتم : چشم حاج آقا .
گفتم : حاج آقا نمیشه ببرم دریا شمال بندازم ، چون دریای شمال نزدیکتر .
حاج آقا گفت : نه ، نه ، اصلا نمیشه ، باید حتما به دریایی بندازی که به اقیانوس راه داشته باشه .
کارم که تموم شد ، اومدم حق الزحمه حاج آقا رو از تو جیب پیرهنم بدم ، موقع پول در آوردن بی صاحب یه بسط شش نخودی تپل که لای پولام بود افتاد جلوی تشکچه آقا ، جنابش ، تیز آنرا برداشته و به زیرتشکچه خود گذاشت و گفت : فرزندم انشاا . . . دیگر نیازی به این نخواهی داشت ، برو بسلامت . وقتی داشتم از سالن میرفتم بیرون شنیدم که جناب حاج آقا شاگردش را صدا میزد و میگفت : عین ا . . . عین ا . . . چای بیار .
بعد از سه روز بد بختی به بندر عباس رسیدم گرمای تابستون کلافم کرده بود . دعارو از جیبم در آوردم که به دریا بندازم ولی از اونجایی که گفته اند (( ان ابن ادم لحریص علی ما منع . . . . یعنی آدمی نسبت به آنچه منعش کنند حریص می شود )) یه لحظه نمیدونم چطوری شد که بسرم زد دعارو باز کنم ببینم آخه چی توش نوشته ، خلاصه هرکاری کردم نتونستم جلوی خودم بگیرم. تا اینکه شروع کردم نخهای که دور دعا پیچده شده بودنو باز کردن ، بعد از باز کردن نخها، کاغذ دعای چند لایه شده را آروم باز کردم وقتی صافش کردم شروع به خوندن کردم دیدم با خط شکسته پکسته نستعلیق نوشته بود :
(( تف به ذاتت بیاد مردیکه معتاد ، آخر طاقت نیاوردی دعا رو باز کردی ، حالا کرمت خوابید ))
. . . . بعدش رفقیم ادامه داد و گفت باور کن یکی از اتفاق های که به روی من تاثیر گذشت و برای من عجز شد تا بعدها از دنیای اعتیاد خداحافظی کنم هیمن اتفاق بود ، حالا که فکر میکنم می بینم دعای حاج آقا بلاخره جواب داد ......... ، ننم راست میگفت کارش حرف نداره .
فرزین