دمدمی - علی اکبر دهخدا

اگرچه دردسر می دهم، اما چه می توان كرد نُشخوار آدمیزاد حرف است. آدم حرف هم كه نزند دلش می پوسد. ما یك رفیق داریم اسمش دَمدَمی است. این دمدمی حالا بیشتر از یك سال بود موی دماغ ما شده بود34 كه كبلایی ! تو كه هم از این روزنامه نویس ها پیرتری هم دنیا دیده تری هم تجربه ات زیادتر است، الحمدلله به هندوستان هم كه رفته ای پس چرا یك روزنامه نمی نویسی؟! می گفتم: عزیزم دمدمی! اولاً همین تو كه الآن با من ادعای دوستی می كنی آن وقت دشمن من خواهی شد. ثانیاً از اینها گذشته حالا آمدیم روزنامه بنویسیم بگو ببینم چه بنویسیم؟ یك قدری سرش را پایین می انداخت بعد از مدتی فكر سرش را بلند كرده می گفت: چه می دانم از همین حرفها كه دیگران می نویسند: معایب بزرگان را بنویس؛ به ملت، دوست و دشمنش را بشناسان. می گفتم: عزیزم! والله بِالله این جا ایران است این كارها عاقبت ندارد. 

ادامه نوشته

هفت هشتا

طنز

هفت  هشتا

 ... یادم میاید اونشب بطور خیلی جدی داشتم جدول ضرب حفظ میکردم ، چون معلمِ مون میخواست فردا از من جدول ضرب بپرسه ، قسم خورده بودم که سنگ ِ تموم بذارم .

    

 

ادامه نوشته

جشن روز عاشورا

اصغر الهی  

من میگم آقا جون ، قربون مظلومیتتون ، من یه سگ درگاهتونم بیشتر نیستم . چقدر آرزو دارم بیام تربتتو زیارت کنم ، خاک مزارتو ، توتیای چشمم کنم ، . . . آخ . . . که اگه

ادامه نوشته

درمان اعتیاد با دعا نویسی

 

یه روز یکی از رفیق هام  برام تعریف میکرد و میگفت ؛  چند سال پیش بعد جوری به مواد مخدر آلوده و معتاد شده بودم ، هر کاری میکردم نمیتونستم موادو ترک کنم ، خلاصه خیلی آشفته شده بودم برای ترک به خیلی جاها مراجعه کرده بودم اما جواب نمی گرفتم . تا اینکه یه روز وقتی اومدم خونه ،  ننه ام گفت فلانی مژده بده . گفتم : چی شده ؟ . .  برای چی ؟ . .

گفت : دوای دردتو پیدا کردم ! . .

گفتم : چطور ؟ . .

گفت : یعنی یه دعا نویس پیدا کردم ، تاپ ، 2012 ایزو 9002 ، خودشم نبش دو بر ، میگن کارش حرف نداره .

گفتم : ول کن ننه ، این حرفا چیه میزنی ، بذار به درد خودم بمیرم .  

گفت : الا و بلا نمیشه باید بریم پیشش .

 بعد از اصراهای زیاد ننه م ، یه لحظه تو دلم گفتم : فلانی خدا را چی دیدی ؟ شاید واقعا کارساز باشه ، در هر صورت قبول کردم و با واسطه بازی و هزار جور پارتی بازی ، یه وقت ویزیت گرفتیم .

وقتی وارد سالن انتظار شدیم ، همه جور آدم اونجا نشسته بود رفتم کنار یه آدم حسابی نشسته ام  بعد از لحظه ای سر صحبت و باز کردم . گفتم  : ببخشید آقا شما به این چیزا اعتقاد داری ؟  مرد که ظاهری انتلوکتئیل مانند داشت ، سرشو تکون دادو گفت بقول خواجه که میفرمایند ؛

                چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست              سخن شناس نئی جانم خطا اینجاست

فهمیدی آقا جان  منظور خواجه چیه ؟ . .. . منکه نفهمیده بودم ولی  گفتم : بله ، بله ، پس اینطور .

بلاخره نوبت ما شد رفتیم تو . بعد از اینکه مشکلمو گفتم ، جنابش ، بمن گفت : فرزندم باید زودتر از اینها می آمدی پیش من ولی غصه شو نخور درستت  میکنم ، خوب جای اومدی ، دوای دردت پیشِ منه، در دفتری که داشت شروع بنوشتن دعا کرد ، بعد کاغذو از دفتر کندو اون چند لایه کرد و بعد دورشو  با نخ قرقره تا اونجا که راه داشت باندپیچی کرد و گفت : ببین جانم این دعا را که نوشتم باید ببری بندرعباس بندازی تو دریا و برگردی  ، اینشا. . . بعدش خوب میشی ، در ادامه  گفت : مبادا ، الحذر، الحذر ، شیطون تو جلدت بره اینو باز بکنی .

گفتم : چشم حاج آقا .

گفتم : حاج آقا نمیشه ببرم دریا شمال بندازم ، چون دریای شمال نزدیکتر .

حاج آقا گفت : نه ، نه ، اصلا نمیشه ، باید حتما به دریایی بندازی که به اقیانوس راه داشته باشه .

کارم که تموم شد ، اومدم حق الزحمه حاج آقا رو از تو جیب پیرهنم بدم ، موقع پول در آوردن بی صاحب یه بسط شش نخودی تپل  که لای پولام بود افتاد جلوی تشکچه آقا ، جنابش ، تیز آنرا برداشته و به زیرتشکچه خود گذاشت و گفت : فرزندم انشاا . . . دیگر نیازی به این نخواهی داشت ، برو بسلامت . وقتی داشتم از سالن میرفتم بیرون شنیدم که جناب حاج آقا  شاگردش را صدا میزد و میگفت : عین ا . . . عین ا . . . چای بیار .

بعد از سه روز بد بختی به بندر عباس رسیدم گرمای تابستون  کلافم کرده بود . دعارو از جیبم در آوردم که به دریا بندازم ولی  از اونجایی که گفته اند  (( ان ابن ادم لحریص علی ما منع . . . .  یعنی آدمی نسبت به آنچه منعش کنند حریص می شود  ))  یه لحظه نمیدونم چطوری شد که بسرم زد  دعارو باز کنم ببینم آخه چی توش نوشته ، خلاصه هرکاری کردم نتونستم جلوی خودم بگیرم. تا اینکه شروع کردم نخهای که دور دعا پیچده شده بودنو باز کردن  ، بعد از باز کردن نخها، کاغذ دعای چند لایه شده را آروم باز کردم وقتی صافش کردم شروع به خوندن کردم دیدم  با خط شکسته پکسته نستعلیق نوشته بود :

(( تف به ذاتت بیاد مردیکه معتاد ، آخر طاقت نیاوردی دعا رو باز کردی ، حالا کرمت خوابید ))

                                . . . . بعدش رفقیم ادامه داد و گفت باور کن یکی از اتفاق های که به روی من تاثیر گذشت و برای من عجز شد تا بعدها از دنیای اعتیاد خداحافظی کنم  هیمن اتفاق بود ، حالا که فکر میکنم می بینم دعای حاج آقا  بلاخره جواب داد  ......... ، ننم راست میگفت کارش حرف نداره .

                                                                                                                          فرزین