طنز

 

هفت  هشتا

 

 ... یادم میاید اونشب بطور خیلی جدی داشتم جدول ضرب حفظ میکردم ، چون معلمِ مون میخواست فردا از من جدول ضرب بپرسه ، قسم خورده بودم که سنگ ِ تموم بذارم .

 

آقای ملکان یعنی همون معلممان که یادش بخیر و اگر فوت کرده خدا بیامرزدش ، یه عادت خوبی که داشت اینبود که از روز قبل ، اسم چند دانش آموز را میخوند و فردای آنروز اسامی را به ترتیب صدا میکرد و ازشون درس میپرسید ، ولی یه عادت دیگه ای هم داشت که من هنوزم بعد از گذشت سالها  ، وقتی به آن نگاه میکنم نمیدونم درست بوده یا نه ؟! . . و اون اینبود که بعضی وقتا دانش آموز را دو به شک میکرد ، مثلاً از دانش آموز میپرسید : چار چهار تا ؟ دانش آموز جواب میداد : اقا شانزده تا . . . . ناگهان آقا چنان قیافه وحشتناکی بخود میگرفت که بیا و ببین و بطرف دانش آموز بیچاره هجوم میبرد و مثل شیری که به بچه آهویی بغرد حمله میبرد و با هیبتی که انگار کسی به او حرف نامربوطی زده باشد ،  با حالتی عصبانی و صدای بلند سر محصل بیچاره داد میزد و با لحنی تلخ و گزنده  همراه با تعجب که انگار جواب خیلی پرت و غلط  است  ، میگفت : شانزده تا ؟!!! ...  و در همینجا بود که محصل بدبخت مثل کسی  که حرف غلطی زده باشد حالت تردید بخود میگرفت و بند را آب میداد و با صدای شکسته پکسته توام با شک و دو دلی و مِن مِن کنان ، البته با حالتی که انگار داره فکر میکنه جواب میداد : نه ، نه آقا میشه هیجده تا ! . . . . . . دو مرتبه آقای ملکان با چشمان ور قلمیده خود در حالتی که به طرف شاگرد خم میشد و در حالی که ابروها را درهم میکشید با تردید میگفت :  هیجده تا ؟ ! . . . شاگرد بدبخت که انگار  خود را در باتلاقی احساس میکرد که هرچه تقلا میکرد وضع بهتر بشه ، بدتر فرو میرفت ، و یهو میگفت : نه . . . . . نه ، آقا اجازس . . میشه چارده تا ،

القصه کار بجایی کشیده میشد که آقای ملکان با ترکه ای که همیشه در دست داشت ، چار پنج تا کف دست محصل مادرمرده میزد و آخر سر دفترچه پاره پورشو  را بسر محصل میزد و میگفت : اینجوری درس خوندن بدرد عمه ات میخوره  . . .  ، آخه بدبخت تو که جوابتو درست داده بودی ، چرا بعدش پرت و پلا گفتی ، میدونی اشکال چیه ؟ اشکال اینه که طوطی وار درس خوندی ، سپس رو به ما شاگردان میکرد و میگفت : بچه ها من دوست دارم شما واقعاً چیزی را که یاد میگیرید ، به اون ایمان داشته باشید ، نه مثله این فلک زده که زود قافیه را باخت ، در واقع این نشان میده که این خنگ خدا روی هوا یه چیزی میگه و به حرفی که میزنه ایمان نداره .  دانش آموز باید از ته دلش درس بخونه  ، دانش آموز باید طوری درس خونده باشه که با اعتماد بنفس جواب بده و به درسی که خونده ایمان کامل داشته باشه ، این یعنی نمونه یک محصل واقعی ، با وقار ، با ایمان ، و با اعتماد بنفس کامل  ، . . . خُب حالا متوجه شدین ؟ . . . . . ، همه ی  بچه ها ؛ بله آقا . . . . ، هرچند من در آنزمان هنوز نمیدانستم ، اصلاً اعتماد بنفس یعنی چی ، ولی اینطوری بنظرم می اومد که  ، به چیزی که میدونیم درست است هرگز نباید شک کنیم و کم بیاریم و به حرفمان که میدانیم درست است باید تا سرحد مرگ پاش بایستیم .

اونشب من چندین بار جدول ضرب رو خوندم و خوب حفظ کردم ، و پیش خودم میگفتم به هیچ عنوان پیش آقا کم نمیارم ، فردا من کاری میکنم کارستون ، من چنان درس میخونم که  کم نیارم و قرص و محکم از ایمان و دانش خودم پاسداری و با هیچ کلکی هم از جواب درست خودم بر نمیگردم ، فردا نوبت منه ، حالا نشون میدم که من کی هستم ، کاری مکنم که آقا خودش مرا ، آنهم  نه فقط در کلاس خودمان بلکه به تمام مدیران و معلمان دیگرمعرفی و مورد تشویق قرار بدهد ، تا پاسی از شب درس خوندم  . .  4= 2 × 2 ،  16 = 8 × 2و . . . . 

آقاخلاصه فردا از راه رسید ، یه بَل لِه گوشتکوبیده از آبگوشت بدون گوشت دیروز ، لای نون بربری بیات ،  وسط دفتر کتابام گذاشتم و همه اینها را داخل یک مشعمع که مثلاً کیف مدرسه ام بود جا دادم  ، و با بچه های دیگه طبق معمول بطرف مدرسه روانه شدم  ، ولی من تو یه هوای دیگه ایی بودم ، خلاصه بقول معروف دل تو دلم نبود ، بقول امروزی ها تو یه حس دیگه ای بودم ، و تو دلم بخودم قوت قلب میدادم و میگفتم ، مبادا ، کار دیگه  ، اگه یهو آقا مثل اکوان دیو بطرفت اومد بترسی و جواب درست را ، غلط کنی و بذاری آقا تو را تو شک بندازه و خلاصه اونطوریکه اون میخواد بشه ، خیلی مواظب باش ، اصلاً نترس ، خیلی خونسرد باش ، آدم وقتیکه میدونه چیزی رو که میگه درسته دیگه ترس نداره . . .

رسیدیم به مدرسه و زنگ خورد ، ما هم طبق معمول به سرکلاس های خودمون رفتیم ، تا چشممونو واز کردیم آقا توی کلاس واستاده بود و همه ما دست به سینه نشسته بودیم ، اول  ، آقا کمی عرض کلاس رو مثل آدمهای که دغدغه ای دارند و به مشکلشون فکر میکنن ، چند بار سرو ته کرد  ، بعدش بطرف میزش رفت و پشت صندلیش نشست و دفتر کلاس را باز کرد ، یه لحظه به دفترش خیره شده و یهو اسم منو خوند ؛ فرض الله حیدری

من با اینکه دلم مثل گنجشکها تند تند میزد اما سعی کردم خودم خونسرد نشون بدم ، از جام بلند شدم و بطرف میزا آقا رفتم ، وقتی رسیدم آقا دفتر را از من گرفت و نگاهی به آن انداخت ، یادم میاد آقا اونروز مثه روزهای دیگه نبود ، انگار که موضوعی افکارش را نگران کرده باشه تو خودش نبود ، حالت بیحوصلگی و تفکر در صورتش دیده میشد ، در همین حین که داشت دفترمو ورق میزد ، خیلی به آرامی از من پرسید : ببینم درس ات رو خوب خوندی و بهش ایمان داری ؟ ! . . . 

گفتم : بله آقا .

خُب بگو بینم ، هفت هشتا ؟

من بادی در گلو انداختم و با قیافه حق بجانبی ، گفتم : 68 تا .

حالا نمیدونم اون روز آقا همینطور که گفتم حال و حوصله نداشت ، یا چه جوری و جریان چی بود ، خیلی خونسرد برگشت و به آرامی بمن گفت : نه عزیزم  میشه 56 تا .

ولی من از طرفی پیش خودم مطمئن بودم که میشه 68 تا و ایشان این بار با این کلک میخواد منو امتحان کنه و ببینه من چی میگم ، بنابراین جراتی بخودم دادمو گفتم : نه آقا همان 68 تا درست است .

 اَداَ آقا با شنیدن این حرف مثلِ فیلم های کارتونی تام وجری که یهو گربهِ صورتش از بالا رو به پایین قرمز میشه ، صورتش قرمز شد طوری که انگار یه دیگ آب جوش رو سرش ریخته باشی ، درجا تغییر خُلق داد و باز مثل همیشه چشمانش را ورقلمیده کرد و گره در ابروهایش انداخت و گفت :  پسره ِ خرفت منو دست میندازی ؟ میگم میشه 56 تا . . . .  ، بعد با حالتی سوالی و خشمگین پرسید میشه چند تا ؟

از طرفی من پیش خودم مطمئن بودم که جواب رو درست دادم و نباید روحیه خودمو ببازم ، هرچند خیلی سخت بود که مقابل آقا ایستادگی کنم و از حرفم بر نگردم ، مخصوصاً با اون جذبه ای که گرفته بود ، ولی بخودم قوت قلب میدادم و پیش خودم و تو دلم میگفتم : آقا داره نقش بازی میکنه نترس کم نیار ، الان وقتش خودتو نشون بدی ، بعداً هینطور که سرم پایین بود زیر چشمی نگاهی به آقا کردم و آهسته گفتم : نه آقا میشه 68 تا . . . . ، تصورم اینبود که الان دیگه آقا منو تشویق میکنه و میگه آفرین پسرم ، بارک الله ، معلومه که درس ات رو با دقت خوندی ، بچه ها براش دست بزنید .

ولی برعکس آقا از شنیدن این حرف من طوری غضبناک شد که انگار بهش فحش ناموس دادم ، بعدش بلند فریاد زد : الله اکبر .. . ، الله اکبر ، گیر عجب بچه زبون نفهمی افتادم و در ادامه گفت : پسرهِ احمق منکه خودم دارم بهت میگم میشه 56 تا ، باز تو حرف خودتو میزنی ، حالا بگو ببینم هفت هشتا میشه چندتا ؟

زانوهام داشتن میلرزیدن ولی چون فکر میکردم درست میگم و باورم براین پایه بود که آقا داره منو امتحان میکنه ، یکبار دیگه جراتی بخود دادم و گفتم : نه آقا همان شصت و هشتا درست است و در همان لحظه که داشتم جواب رو میدادم پیش خودم میگفتم ، دیگه اینبار منو تشویق میکنه و به بچه ها میگه ببیند ؛ اَبلفضلی شاگرد یعنی این ، درس یعنی این ، جدول ضرب یعنی این ، علم و دانش و ایمان یعنی این . . .

اما باشنیدن جواب من ، آقا چنان متغیر شد که با کلمات هم نمیتوانم حالتی را که در چهره اش بوجود آمده بود را تشریح کنم ، مثل ِ آدمهای که شوکه شده باشند به چشمان من زول زده بود و صورتش مثل لبو سرخ شده بود ، انگار باور نمیکرد که یکی بالاخره گفته ، نه آقا ! . .  و پاش هم واستاده .

کلاس را سکوتی سنگین احاطه کرده بود و این سنگینی سکوت داشت روح مرا پِ رس میکرد .

آقا عادت داشت وقتی میخواست کسی رو ناجور تنبیه کنه ، اول به آرامی کتشو در می آورد و به دوش صندلیش آویزون میکرد ، و در مرحله دوم انگشتر عقیقی که نگین گُندی هم داشت از انگشتش در می آورد و سپس آستین هایش را بالا میزد ،  من با دیدن این مراحلی که آقا طی کرد فهمیدم که  میخواد واقعاً منو امتحان بکنه و ببینه نقطه تحمل من کجاست و تا کجا پای حرفم وامیستم و چقدر به حرفم ایمان دارم ،  بعد از این مراحلی که گفتم ، آقا بطرف من آمد و دستش را زیر چانه من قرار داد و با حالت غضبی که داشت در حالی که دندوناشو بهم فشار میداد با حرکت لبهایش گفت : حالا بگو ببینم هفت هشتا چندتا میشه ؟ هان چندتا میشه ؟ ! . . .

باور کنید اگر صداقت کودکانه در من وجود نداشت ، دیگه همونجا تسلیم میشدم و میگفتم ؛ هرچی شما بگید آقا .

اما بچه ها تو اون سن و سالی که هستن ،  عجیب ذهنشان تصویر سازی میکنه ، من قشنگ یادم میاد که مثلاً با یک نمکدان یا یه اسباب بازی ساعت ها بازی میکردم و در تخیلات کودکانه خودم چقدر تجسم های عجیب و غریب خلق میکردم و در آن شرایط هم من گرفتار و افسون همین تصویر سازی های اغوا کننده شده بودم و پیش خودم تجسم میکردم وقتی از این امتحان سربلند بیرون اومدم چقدر مورد تشویق قرار خواهم گرفت ، به همین دلیل احساس کردم نباید نقطه مقاومت خودمو بشکنم ، لذا در حالیکه موزائیک های کف کلاس رو نگاه میکردم ، گفتم : آقا اجازست . . . ، آقا . . . . 68تا .

با گفتن این حرف من ،  یهو سکوت کلاس شکسته شد و همه بچه ها زدند زیر خنده .  آقا ،  با عصبانیت یقه منو گرفت و چند دفعه منو زد به در و دیوار و چون آدم قوی ای هم بود منو مثه جنگ رستم و سهراب بلند کرد رو هوا و گفت : بزغاله حالا نشونت میدم ، . . . . منو دست میندازی بزمچه ، و منو از رو هوا پرت کرد کف کلاس ، . . . کلاس دور سرم میچرخید ، در اثر خوردن زمین نمیدونم اسمش چیه ! . . .  لگن خاطرس ، لگن خاضرس ، لگن خاصره اس ، خلاصه کار نداریم لگنم خیلی درد گرفت ، هنوز صدای قهقهه بچه ها ادامه داشت و من در وضعیت گنگی بسر میبردم ، وقتی خودمو پیدا کردم ، دیدم آقا بالی سرم واستاده و با خشم میگه : بلند شو . . .

میدونی یه چیزی رو بگم خیلی سخته وقتی آدم تصور میکنه مثه یه قهرمان باید باهش رفتار کنند ، برعکس مثه یه خائن با اون رفتار کنند و من در چنین وضعیتی گیر کرده بودم .      

من بخودم همتي دادم و از كف كلاس بلند شدم ،  آقاشروع كرد بقدم زدن در حالي كه يكي از انگشتهايش روي لب و سبيل هاي مردانه اش  بود و انگار كه داره فكر ميكنه  به حالت تفكر  به طرف من برگشت و  با لحني آرام ولي گزنده  گفت : ببين حيدري يه فرصت ديگه بهت ميدم دوست دارم مثه يه بچه آدم حال بگي 8 * 7 تا   ميشه چند تا ؟

حقيتش بعد از گفتن اين حرف آقا  ، يه لحظه بمن شك دست داد پيش خودم گفتم نكنه آقا راست ميگه و من در اشتباه هستم    ولي بلافاصله اين شك رو از فكرم بيرون آوردم چون من پيش خودم مطمئن بودم كه 8 * 7 تا    ميشه 68تا   اگه كم بيارم و بگم آقا شما درست ميگي به ناگاه تمام  چَك هاو لگدهاي كه خوردم دود شده و به هوا مي رود و بعد آقا حتماٌ با طعنه مي گويد : ديديد اين هم به حرفي كه ميزد ايمان نداشت و بجاي تشويق مرا مورد تمسخر قرار مي دهد و تمام زحماتم بر باد مي رود بعد باز بخودم روحيه دادم و پيش خودم گفتم : باوركن باور كن تو داري درست ميگي ايندفعه كم نياري    ديگه كار تمومه  بنا بر اين هميطور كه انگشت هاي دستم را بهم گره كرده بودم و در هممي چرندانم و با معصوميت بچگانه اي به كف كلاس نگاه مي كردم يواش گفتم : آقا  ... . . . آقا ميشه همون 68 تا  /

بعد از شنيدن اين حرف من  آقا مثه ديگه بخاري كه منفجر بشه آه بلندي كشيد و يهو دستش را قائم به پيشانيش زد و گفت : خدايا من چه گناهي كردم  . . . . . يا ابلفضل عجب گيري كردم .. ...خدايا چكار كنم ؟

يهو بطرف من هجوم آورد و من تو دلم گفتم  خدايا خودم و بخودت مي سپارم و بعد از رسيدن بمن مچ دست منو گرفت و منو با شدت بطرف در كلاس برد و با حالت خشمي كه من همان لحظه  متوجه لريزدن دستش در اثر عصبانيت شدم از كلاس با يك اردنگي قائم بيرون كرد و با داد و بيداد بمن گفت : بچه سرتق حالا نشونت ميدم كره خر يابو  ميري تو حيات ، من از پشت پنجره دارم نگاه مي كنم كف دستهاتو مي مالي به يخ هاي وسط حياط مدرسه و هر وقت به تو اشاره كردم زود ميدوي و به كلاس ميائي حالا گمشو برو تا صدات كنم .

من بدو بطرف حيات دويدم وتو راه پيش خودم فكر ميكردم كه اينديگه آخرين كلك آقاس حتماً بعد از برگشتن از حيات به تمام    بچه هاي كلاس ميگه : بچه ها وقتی حيدري برگشت و در را باز كرد همه برايش دست بزنيد و من در كلاس و مدرسه به يك قهرمان تبديل خواهم شد آخ جون چه حالي ميده .

دراين اثنا به وسط حيات رسيدم اونموقع ها وقتي زمستان مي آمد نميدانم چرا تهران هوايش انقدر سرد مي شد ، تو زمستان هميشه روي زمين يخ ميزد و برف هاي مي آمد كه من قشنگ يادم جاهاي كه سايه مي افتاد تا خرداد ماه برف ها آب نمي شدند ، من كف دستهاي بچگانه ام  را همانطور كه آقا گفته بود به يخ هاي حياط ميماليدم و در هيمن حال گردنم را كج كرده و بطرف كلاس نگاه ميكردم و ديدم كه آقا داره با بچه هاي كلاس حرف ميزنه نمي دانم اين اوهام بود يا همانطور كه گفتم تصوير سازي هاي ذهن كودكانه اي  بود كه گرفتارش شده بودم در هر صورت آن لحظه احساس كردم آقا داره تو كلاس ميگه : ببينيد بچه ها وقتي ميگم آدم بايد به حرفش كه ميدونه درسته ايمان داشته باشه يعني همين ، نمونش همين حيدري كه چون درسش را درست خونده و ميدونه چيزي را كه داره ميگه درسته بنا بر اين اعدامش هم بكني از حرفش بر نمي گرده ، تو همين فكر ها بودم كه متوجه شدم دستهام يخ زده و سر شده ، و آقا از پشت شيشه پنجره كلاس اشاره مي كرد كه بيا ومن پس از بلند شدن تو ايكي ثانيه خودمو به كلاس رساندم وقتي در كلاس را باز كردم ، ديدم همه بچه ها ساكت نشستن و آقا با ترکه چوبي بلندي كه در دستش داشت بطرف من امد و با لحني تمسخر آميز بمن گفت حالا بهت ميگم ، کف دستهات بيار بالا ، من دو تا دستهام بالا بردم و آقا گفت خوب حالا بگو بيبيم 8 * 7 ميشه چند تا ؟

من تو سكوت فرو رفتم و خاموش واستم ديگه جواب ندادم ، تو فكر هاي خودم بودم كه چيكار كنم كه آقا با همان ترکه چنان زد بدستم كه يك لحظه فكر كردم كف دستم آتش گرفت و از شدت درد همان دستم را پائين بردم و تكان تكان دادم ، آقا روبروي من  واستاده بود بطوريكه پشتش به بچه هاي كلاس بود و من ديدم پرویز دوستم روي كاغذ بدون اينكه آقا متوجه بشه بزرگ نوشته ميشه 56

بعد از ديدن اين نوشته پرويز راستش خيلي بشك افتادم گفتم : بابا شايد من دارم اشتباه ميكنم در همين حالا يكي از بچه هاي ديگر هم كه در نيمكت جلو مي نشست با ايما و اشاره به من فهماند كه 56تا درست  است ،

تو وضعيت عجبي گير كرده بودم بين درست و نا درست بين واقعيت و غير واقعيت خدايا ما را هميشه از اوهام دور نگه دار ،  تو اين  حال نمي دونم چرا فكر كردم اينها هم دست بدست هم داده اند كه مرا گول بزنند ، حتماٌ وقتي من به حياط رفتم اين كلك را آقا سوار كرده تا توسط هم كلاسي هايم مرا گول بزنند ،  البته تمام اين فكرها را من در يكحظه ميكردم ، آقا با خط كش اين يكي دستم را هدف قرار داد و گفت : خوب حالا ميگي 8 * 7 تا ، ميشه چندتا ؟

من كه همه اينها را يك توطئه عليه خودم مي دانستم يكبار ديگر ترس را كنار گذشتم و پيش خودم گفتم اين ديگه حتماٌ آخرين تير تركش آقاس و بعد از اين من سر بلند از امتحان بيرون مي آيم و در مدرسه به يك افسانه تبديل ميشم ، يك بار ديگر با تمام وجودم در حالي كه از درد اشگ درچشمانم جمع شده بود گفتم : آقا . . . . . آقا اجازس  . . . . . . آقا اجازس ميشه همان 68تا .

با شنيدن اين حرف من آقا چنان ناگهان ترکه را بالا برد كه بدستم بزند كه من از ترس قالب تهي كردم ، ولي خدا خيرش بده وسط هوا دستش را كنترل كرد و به كف دستم نزد وترکه را روي ميزش پرت كرد و با حالتي مستاصل رو به شاگردن كرد و گفت : بچه ها بنظر شما من با اين بوزينه چكار كنم ؟ ،

يكي از بچه ها كلاس كه اتفاقاٌ شاگرد اول كلاس هم بود گفت : آقا ما بگيم ؟

آقا گفت : بفرمائيد .

شاگرد اول كلاس گفت : آقا خيلي ساده اس از روي دفتر جدول ضرب خودش نشونش بدين كه ميشه چندتا .

آقا گفت : اينه كه خودمم ميدنستم ( حالا راست يا دروغ نمي دونم ) ولي من مي خواستم ، هيچي بابا ولش كن .

سپس آقا بطرف ميزش رفت و دفتر مرا كه توش جدول ضرب نوشته بودم آورد و گفت به دفتر خودت كه اعتماد داري ، خوب حالا رديف ضرب هاي 7 را بخوان  و ببين توي دفتر خودت 8*7 تا ، ميشه چند تا ؟ من بدفتر خودم زول زدم و آنچه را كه ديدم برايم حيرت انگيز بود  در دفتر جدول ضربم نوشته بودم 8 * 7 تا ،  56 تا ، باور كردني نبود و تازه متوجه شدم چه حماقتي ميكردم ، از خجالت سرم را پائين انداختم .

 آقا گفت : خوب حالايكبار ديگر ازت ميپرسم 8 * 7 تا ، ميشه چندتا ؟ .. .

من با يك دنيا سر افكندگي و خجالت در حالي كه بغض گلويم را گرفته بود و اشگ از گونه هايم سرازير ميشد گفتم : آقا 56 تا .

آقا كه برنده اين جريان شده بود با حالتي پيروزمندانه رو بمن كرد و دستي رو سرم كشيد و گفت : خوب حالا برو بشين .

از اون روز به بعد ظهرها چند دقيقه قبل از اينكه زنگ تعطيلي بصدا در بياد پس از پايان درس ها  آقا ، من و سعيد يك شاگرد ديگر كه آنهم اين مشگل را داشت كه بجاي كلمه اسب مي گفت ( ابس ) و اقا هم براي تنوع و تفريح و هم براي ادب شدن من و اون مارا بلند ميكرد و ميگفت : تو بگو اسب و حيدري تو بگو 8 * 7 تا 56 تا .

به همين دليل هر روز چند لحظه قبل از خوردن زنگ تا پايان سال تحصيلي   من ميگفتم : 8 * 7 تا 56 تا .

سعيد : اسب

من :   8 * 7 تا 56 تا .

سعيد : ابس . . . . نه آقا اجازس اسب .

ضمناٌ اين را هم گفته باشم بعد از اونروز ديگه آقا خيلي كم بچه ها را دو به شك مي كرد ، و من از همان بچگي بعد از رخ دادن اين جريان متوجه شدم ما آدمها خيلي وقت ها فكر مي كنيم حق با ماست ، آنچه را كه ما مي گوئيم واقعيت است در صورتي كه گرفتار اوهامي بيش نيستم  .

                                                                                        

                                               فرزين حيدري

                                        دهم تير ماه 86 شمسي