در دشت مردی بود ؟ . . . نه !  مردی است

شعر انتخابی امروز از ؛ حسین منزوی

( " روشن " نام قهرمان اسطوره ایی آذربایجان است که بنام کوراغلو معروف است و نام اسبش قیرآت است یعنی اسب سیاه )

دشت شبیخون خورده­ ی زخمی

در ذهن متروک قبایل

یاد مصیبت­های خود را

                                    زنده می­دارد

لطفاً به روی ادامه مطلب کلیک کنید

قدچهارم . . . سوال 41 - روابط

                       ما با درمیان گذاشتن آنچه که داریم میتوانیم آنرا حفظ کنیم
توجه  ؛جواب این سوال تجربه و درک گروهی کلاس قدم ما میباشد و به هیچ وجه و عنوان نظر انجمن معتادان گمنام NA"  " نمیباشد ، و از طرفی قطعاً نمیتواند کامل باشد ، و لذا بدیهیست از زوایای دیگر و یا تجربه های دیگر بطور حتم ، قابل بررسی  و جواب باشد
قدم چهارم  ........... بخش روابط
سوال 41 ) در روابطم با خانواده آیا بعضی مواقع احساس میکنم که در یک چرخه معیوب و تکرار و مکرارات بی هیچ امیدی برای تغییر گیر کرده ام ؟ آنها چه بوده اند ؟ نقش من در تداوم آنها چه بوده است؟
                                                                                 اگر منظور از خانواده همان افراد خانه است ، بنابراین ،  خانه ، یعنی کسی و یا کسانی ، که ما با آن  ، و یا با آنها در زیر یک سقف زندگی میکنیم و منتسب به هم هستیم  ، بنابراین ، بهتر است ابتدا مفاهیمی که در ، تداعی شنیدن اسم  " خانه " به ذهنمان میرسد را برای خودمان روشن کنیم ، بطور مثال ممکن بسیاری از ما با شنیدن اسم " خانه " این تصورات در ذهنمان تداعی بشود ؛
خانه ، جایی است که من وقتی خسته میشوم برای استراحت به آنجا میروم .
خانه ، جایی است که من وقتی گرسنه میشوم به آنجا میروم .
خانه ، جایی است که من وقتی نیاز به استحمام دارم به آنجا میروم .
خانه ، جایی است که وقتی من حوصله کسی را ندارم به آنجا میروم .
خانه ، جایی است که وقتی من با دوستانم به تفریح میروم و عشق و حالهایم تمام میشود به آنجا بر میگردم .
خانه جایی است که من شبها برای خوابیدن به آنجا میروم .
خانه ، جایی است که من برای دیدن برنامه های دلخواه تلویزیونی به آنجا میروم .
خانه ، جایی است که من وقتی از راه میرسم باید غذایم و آسایشم مهیا باشد .
خانه ، جایی است که من وقتی عصبانی هستم به آنجا میروم و دادوبیداد راه می اندازم .
خانه جایی است که من وقتی به آنجا میروم سرزنش میشوم
خانه جایی است که من وقتی به آنجا میروم مرتب از من توقعات گوناگون دارند .
خانه جایی است که نمیگذارند من هر غلطی که دلم میخواهد انجام دهم .
و ...
                                                        بنابراین ، ممکن است بیشتردیدگاههای ما نسبت به مفهوم خانه و خانواده بر اساس  یکسری تصورات ذهنی ازقبل شکل گرفته باشد  ، که البته اینگونه نگرشها غلط نیستند ، اما وقتی  شالوده و بنیاد   فکری ما بر این اساس شکل گرفته باشد بدیهست که به روی روابط ما با خانه و خانواده تاثیر منفی میگذارد .
                                                          گاهی ما در روابط خودمان با خانواده به این علت گرفتار تکرار مکررات میشویم زیرا که در بیرون از خانه تمام انرژی خود را صرف میکنیم و لذا وقتی به خانه میرسیم دیگر رمقی برای ارتباط برقرار کردن نداریم .
                                                       اکثراً ممکن است ما احساس کنیم که از روابط های تکراری با خانواده خسته شده ایم و لذا با بی میلی و بر اساس اجبار به خانه میرویم ، ما برای اینکه بتوانیم از این احساس خستگی رها شویم گاهی دکوراسیون خانه را عوض میکنیم ، گاهی مبلمان و یا حتی گاهی اقدام به تعویض خانه میکنم  ،هر چند این این اعمال باعث میشوند تا کمی از این احساس خستگی و روزمره گی رها شویم  ، اما باز هم مدتی نمی گذرد که این احساس خستگی و یکنواختی از راه میرسد  ، و احساس اینکه دوباره  ،زندگیمان  دچار تکرار و مکررات کلافه کننده و آزار دهنده شده ما را رها نمیکند ، در این زمان ممکن است به این فکر کنیم که چرخه زندگی ما چنان معیوب است که گویا با تغییرات اینچنینی علاج پذیر نمی باشد و لذا ممکن است در این نقطه به اینگونه فکر کنیم که باید تغییرات بینادین بوجود بیاوریم . اما تغییرات بنیادی چه میتواند باشد ؟! . . .  . ، ما میتوانیم تغذیه خود را از یک نواختی در بیاوریم ، ما میتوانیم دکوراسیون و حتی منزل خود را برای فرار از تکرار و مکررات تغییر دهیم ، اما هرگز نمیتوانیم منتسبین خود را تغییر دهیم ، یعنی نمیتوانیم پدر و یا مادر و یا خواهر وبردار و یا فرزندان خود را تغییر دهیم ، و یا آنها را تعویض کنیم ، یعنی نمیتوانیم فرم وشکل آنها را بصورت ایده آل خود در آوریم ، ولذا در چنین شرایطی تنها کسیکه ظرفیت این را دارد تا ما بتوانیم آن را عوض کنیم تا از این یکنواختی و تکرار و مکررات رهایی یابیم همسرمان می باشد ، بنابراین ممکن است تمام تمرکز ما برای فرار از این یکنواختی ، منعطف به روی همسرمان شود ، بنابراین ،ممکن است فکر و افکار ما بر این اساس شکل بگیرد که ؛ اگر میتوانستم از همسرم جدا شوم و یک همسر دیگر جایگزین آن کنم بطور قطع تغییرات بینادینی در زندگیم شکل میگرفت و لذا جریان زندگیم از این یکنواختی در میآمد و دیگر زندگی برایم تکراری نمیشد .
اتفاقاً و خوشبختانه ، یکی از دوستان همدرد در رابطه با همین مسئله تجربه خود را برای روشن شدن ما به مشارکت گذشته است وی میگوید ؛ عاقبت برای فرار از تکرار و مکررات و هیمنطور بر اساس تنوع طلبی مجبور شدم از همسرم جدا شوم ، و با زنی که در حد ستایش دوستش داشتم ازدواج کنم، اما هنوز یکسال نگذشته بود که باز نسبت به همسر جدیدیم دچار احساس تکرار و مکررات شدم و لذا در آنجا بود که احساس کردم که در زندگی گرفتار یک چرخه معیوب هستم و بی هیچ امیدی برای تغییر گیر کرده ام .
                                                              بنابراین ، در این نقطه متوجه میشویم که ما بعنوان یک انسان ، اساساً تنوع طلب هستیم ، البته گویا تنوع طلبی ، جزو ماهیت و شعور هستی هم می باشد ، حتی خود خداوند هم تنوع طلب است و لذا برای همین ،  اینهمه موجودات گوناگون و یا حتی گیاهان و گلهای گوناگون آفریده است ، بنابراین ، ما هم بر اساس الگوبرداری از نظام هستی باید بکوشیم تا در زندگی خود تنوعات سالم بوجود بیاوریم ، اما گاهی برداشت ما از تنوع طلبی تحت تاثیر اعتیادمان قرار میگیرد ، یعنی بجای تنوع طلبی گرفتار تنوع پرستی میشویم ، یعنی بجای اینکه تنوع طلبی ما تحت تاثیر عقلانیت ما باشد ، تحت تاثیر نفسانیت ما قرار میگیرد و دراین روند نهایتاً به نقطه ایی میرسیم که فکر میکنیم هیچ چیز نمیتواند ما را ارضا کند و لذا در غایت بقدری آشفته میشویم که فکر میکنیم هیچ امیدی برای تغییرات مثبت که توام با آرامش باشد برایمان وجود ندارد . البته همانطورکه ذکر شد تنوع طلبی یک از لازمه های زندگی میباشد ، اما ، خمیره بشر بقدری تنوع طلب است که حتی بهشت هم نمیتواند خواستهای انسان را در این رابطه برآورده سازد ، همانطور که پدرمان آدم این موضوع را ثابت کرد . بنابراین ، ما هرچقدر هم که بکوشیم تا تنوع را در زندگی خود وسعت بخشیم ، باز هم در نهایت گرفتار روزمره گی و همچنین دچار احساس تکرار و مکررات میشویم و گویا ولع تنوع طلبی ما را هیچ چیز نمیتواند ارضا کند ، بیاید باور کنیم که مشکل ما با داشتن صد تا زن زیبا و متفاوت و یا صدتا ویلا در بهترین سواحل دنیا وداشتن بهترین ماشین های دنیا حل نمیشه ، چون درنهایت باز به همان نقطه اول یعنی احساس تکرار و مکررات بر میگیردیم ، بیاید باور کنیم این احساس روزمره گی و این احساس تکرار و مکرراتی که داریم  ، با تنوعاتی از قبیل ؛ سکس و یا مواد مخدر و یا ثروت و و . . . برطرف و یا حل نمیشود ،  بنابراین ، بنظر میرسد آنچه که میتواند زندگی ما را از این سردرگمی  ، و از این کلاف پیچ در پیچ  ، و از این احساس تکرار و مکررات کلافه کننده نجات دهد ، و تغییرات حقیقی و بنیادین و پایدار برای ما به ارمغان بیاورد ، بستگی مستقیم به نوع نگرش ما نسبت به زندگی دارد ، اگر ما بتوانیم نوع نگاه خودمان را نسبت به زندگی تغییر دهیم ، اگر ما بتوانیم بجای متمرکز بودن به روی تنوعات زمینی ، تنوعات روحانی و معنوی را وارد زندگی خود کنیم ، و آنها را تجربه کنیم ، بطور قطع از این احساس سرگشتگی و آزار دهنده تکرار و مکررات رها میشویم ، بنابراین ، باورهای از قبیل موارد ذیر میتوانند تاثیراتی در ما بوجود بیاورند که دیگر در روابطمان با خانواده گرفتار احساس تکرار و مکررات نشویم ، بطور مثال ؛
قناعت پیشه گی ؛
  قناعت یعنی راضی بودن از چیزهای که علیرغم تلاشمان در نهایت دارای آنها هستیم ،  
قناعت پیشگی باعث میشود که از چیزهای که داریم سپاسگزار باشیم حتی اگر مطلوب میل ما نباشد ، قناعت باعث میشود تا از حرص وآز و تکبر و خودخواهی دوری کنیم ، در واقع قناعت باعث میشود که از داشتهای خود لذت ببریم ، قناعت پیشه گی باعث حُسن خُلق در ما میشود وهمین مسئله باعث میشود که روابط ما با دیگران و خانواده همیشه تازه و با طراوت و با نشاط باقی بماند ، قناعت باعث میشود تا ما اوج معنویت و روحانیت را احساس کنیم ، بنابراین ، همیشه این دعا را با خود زمزمه میکنیم ؛
خدواندا ؛
                  به ما شعوری عطا فرما تا قانع بر مقدرات خویش باشیم .  
بی توقعی ؛
توقع ، شاید یک انتظار منطقی باشد  ،  و شاید هم یک چشم داشت و یا یک خواسته غیرمنطقی باشد ، در هر صورت وقتی معیارهای فکری ما بر این اساس شکل گرفته باشد ، بطور قطع این ظرفیت را دارد که روابط ما را در زندگی دچار آشفتگی کنید ، بنابراین ، سلامت روابط ما تا حدود زیادی بستگی به بی توقعی ما دارد ، وقتی ما توقعات خود را چه بجا باشد و چه بیجا کنار میگذاریم در واقع زمینه مساعدی برای درک متقابل از دیگران و یا اهالی خانواده پیدا میکنیم ، در حقیقت بی توقعی باعث میشود تا نقطه دید ما و همینطور روشن بینی ما به اوج خود برسد ، بی توقعی باعث میشود که ما از بند خودمحوری خود تا حدود زیادی خلاص بشویم ، و با خانواده و دیگران بر اساس تفاهم زندگی کنیم .  بنابراین ، روحیه بی توقعی باعث میشود تا نشاط و طروات در ما بطور ماندگاری نهادینه شود . بنابراین ، در دعا و مراقبه خود ، همیشه در پایان دعای آرامش ، بند آخر آنرا هم بیان میکینم و میگویم ؛
خداوندا ؛ بینشی عطا فرما ؛
                                تا متوقع نباشم دنیا و مردم دنیا مطابق میل من رفتار کنند  .
باورها ؛
یعنی نوع نگرش و زوایه دید خود را نسبت به مفهوم زندگی تغییر دهیم ، یعنی آنقدر متمرکز وفریفته لذت های دنیوی نباشیم، هرگاه ما غرق در بدست آوردن متاع و یا تجملات دنیایی امروز خود میشویم ، تا آنها را بدست بیاوریم و صاحب آنها شویم  ، در جایی سرانجام متوجه میشویم که آنها صاحب ما شده اند و ما همیشه گرفتار و اسیر آنها میباشیم  ، ما باید بدانیم همانطور که جسممان نیاز به غذا دارد ، روح ما هم نیاز به غذای روحانی دارد .
برنامه ؛
برنامه یعنی ،" مجموعه‌ای از کارهایی که با طرح مشخص و در زمان خاصی انجام شود "
، وقتی ما در زندگی بدون برنامه زندگی میکنیم طبیعست که اسیر زمان و در تله بیهوده گی گرفتار میشویم ، در واقع یعنی اوقات زندگی ما تحت تاثیر بی برنامه گی در یک چرخه تکرار و مکررات گیر میکند ، به عبارت دیگر بی برنامه گی باعث میشود تا ما ،  اوقات بیخودی و  " زمان بیهوده " زیاد بیاوریم ، بیشتر ما معتقدیم که هیچ چیز در زندگی  و بخصوص در روند بهبودی، آزاردهنده تر از این نیست که وقت زیاد بیاوریم  ، و بخواهیم سنگینی این زمان را بیهوده  تحمل کنیم وقتی در چنین شرایطی قرار میگیریم ، گذر ثانیه ها بمانند پُتکی به روح و فکر ما ضربه میزند ، در چنین شرایطی گرفتار افکار بحران زا و یا وسواس فکری میشویم ، رفته رفته ،گرفتار بی تفاوتی و بی حوصلگی میشویم ، و لذا در نهایت چنان آشفته و منزوی میشویم که احساساتی مانند ، پوچی ، ناامیدی ، بی حوصله گی ، بی تفاوتی ،و دمقی به ما دست میدهد . هرگاه ما از قبل برای لحظه ، لحظه زندگی خود برنامه ریزی و طرح مشخصی داریم گذر زمان برایمان شیرینی و حلاوت خاصی پیدا میکند ، بخصوص وقتی برنامه های  معین و هدف داری مانند برنامه های بهبودی و معنوی را وارد متن زندگی خود میکنیم ایمانی در ما شکل میگیرد که این مسئله سبب میشود تا لحظات زندگی ما پر از طروات و شادابی و عشق باشد و لذا در نهایت  همین مسائل باعث میشود تا حدود زیادی از احساس تکرار و مکررات رهایی یابیم .   علاوه بر اینها در روابطی که با خانواده داریم سعی کنیم برنامه هایی را وارد جریان زندگی کنیم ، بطور مثال ؛ بگویم در هفته یک شب بطور کلی تلویزیون را خاموش میکنیم و به دور هم جمع میشویم و از خاطرات خود صحبت میکنیم ، و یا یک شب برای شام خوردن به پارک میرویم و تفریح میکنیم و و و  
هدف ؛
هدف ، یعنی اینکه امروز بر اساس انگیزه هایمان تصمیمی میگیریم که در آینده به آن خواسته مورد نظر دست پیدا کنیم ، بنابراین ، هدف سبب میشود که ما در زندگی همیشه پوینده و جاری باشیم ، وقتی زندگی ما توام با بی هدفی و همینطور باری به هر جهت باشد ، بنابراین ، طبیعست که در زندگی گرفتار روزمره گی و احساس تکرار و مکررات میشویم . ما میتوانیم در اهدافی که در زمینه های مختلف زندگی برای خود رسم میکنیم ،   یک هدف را هم  ، برای تعالی روحانی خود منظورکنیم ، این هدف روحانی باعث میشود که روح و معنویت ما دائماً بشاش و لذا زندگی ما پر از نشاط و طراوت باشد ، بنابراین ، ما برای رسیدن به این هدف ، اصول روحانی را وارد عرصه زندگی خود میکنیم ، بطور مثال اصولی مانند ؛ صداقت – فروتنی – تمایل – پذیرش – تعهد – روشن بینی – محبت – سپاسگزاری – شهامت – امید – ایمان – اعتماد – مسئولیت – خدمت کردن و و و. . . ، تجربه به ما ثابت کرده هرگاه معنویت را وارد جریان زندگی خود میکنیم نه تنها از احساسات ناخوشایند تکرار و مکررات رها میشویم ، بلکه لحظه ، لحظه زندگی برایمان جذاب و دوست داشتنی میشود .

اما علاوه بر مسائل فوق برای برطرف کردن احساس تکرار و مکررات  ما میتوانیم فاکتورهای دیگری را هم در زندگی خود فعال کنیم ، بطور مثال ؛ تعادل در زندگی و دوری از افراط و تفریط – مطالعه کردن – ورزش کردن – مسافرت رفتن ( یکی از دوستان میگفت ؛ وقتی همسرم دَه پانزده روز به شهرستان  به خانه پدرش میره ، بعد از چند روز دلم براش تنگ میشه  ، و وقتی از مسافرت بر میگرده تا یه مدت زیادی دیگه احساس تکرار و مکررات از ما دور میشه ) .
اگر ما بتوانیم نوع تداعی خود را از خانه و خانواده تغییر دهیم و ذهنیت های قبلی خود را نسبت به خانه و خانواده تغییر دهیم بطور حتم از این احساس تکرار و مکررات رها میشویم بطور مثال هر روز به خودمان تلقین کنیم که خانه یعنی ؛
خانه و خانواده  جایی است که کسی و یا کسانی که مرا دوست دارند منتظر آمدن من هستند .
خانه و خانواده جایی است که من عشق و محبت را در آنجا در میابم .
خانه و خانواده جایی است که آرامش مرا فراهم میکند .
و و . .  

نو وکهنه  . .  شعر

نو و کهنه اش برایت  فرقی نمیکنه  وقتی عاشق باشی  . . .

شعرو میگم

قدم چهارم  . . . سوال 40

                       ما با درمیان گذاشتن آنچه که داریم میتوانیم آنرا حفظ کنیم
توجه  ؛جواب این سوال تجربه و درک گروهی کلاس قدم ما میباشد و به هیچ وجه و عنوان نظر انجمن معتادان گمنام NA"  " نمیباشد ، و از طرفی قطعاً نمیتواند کامل باشد ، و لذا بدیهیست از زوایای دیگر و یا تجربه های دیگر بطور حتم ، قابل بررسی  و جواب باشد
قدم چهارم  ........... بخش روابط  
سوال 40 ) به چه شکل هایی از روی اجبار خواستار برقراری رابطه شده ام ؟
                                                      اجبار در روابط بر قرار کردن بستگی مستقیم به نحوه نیازهای ما دارد در واقع نیاز یعنی چیزی که ادامه زندگی و حیات ما بستگی به آن دارد ، نیازهای ما ممکن است شکل و فرم های مختلفی داشته باشد ، بطور مثال ، نیاز روحانی داشته باشیم ، و یا اینکه نیازهای نفسانی داشته باشیم ، و یا اینکه نیازهای احساسی داشته باشیم ، یا اینکه نیازهای مادی داشته باشیم ، در هر حال وقتی در شرایط نیاز قرار میگیریم ، رابطه های ما بر اساس اجبار صورت میگرند ، بطور مثال ؛ وقتی فکر میکنیم که خلاء روحانیت داریم و احساسمان نیاز به برقراری یک رابطه روحانی دارد علیرغم ذهنیتهای منفی و یا افکار ماده گرا و پوچگرایی که داریم خواستار میشویم تا از روی اجبار هم که شده در محافل و یا فضاهای معنوی و روحانی قرار بگیریم و برای اینکه بتوانیم این نیاز خود را برطرف کنیم شروع به تمرین اصول روحانی میکنیم ، بطور مثال ، صداقت و فروتنی و پذیرش و یا دیگر اصول را وارد عرصه زندگی میکنیم ، هر چند ممکن است در ابتدا برایمان سخت و آزار دهنده باشد اما به هر حال وارد جریان زنگی میکنیم ویا به زبانی دیگر ،علیرغم تمایلمان به جلسات بهبودی به علت نیاز به داشتن روابط روحانی ، خود را در شرایط اجبار قرار میدهیم و رفته رفته در این مسیر با یک روشن بینی عمیق که حاصل از تمایل ما میباشد این رابطه اجباری را  ، مبدل به یک انتخاب اختیاری میکنیم .           
                                                            اکثراً ممکن است اجبار برای رابطه برقرار کردن ،  بر اساس عجز در بیماری و یا حُب های نفسانی شکل بگیرد ، بنابراین ، اینگونه روابط ریشه در نیازهای حقیقی و حیاتی ندارند ، وبه تعبیری دیگر استفاده کلمه  " نیاز"  نابجا و غلط   میباشد ،   و لذا اینگونه خواسته ها  فقط بخاطر فعال بودن بیماری ، ما را در شرایط اجبار برای برقراری یک رابطه ناسالم قرار میدهند ، همینطور که بارها تجربه کرده ایم اعتیاد وقتی فعال میشود و موج نواقص ما را بحرکت در میاورد ، ما در شرایط روابط  های اجباری قرار میدهد . بنابراین ، وقتی ما در شرایط بیماری فعال میخواهیم رابطه ای را ایجاد کنیم به طریق و فرم های ناسالمی رو میاوریم ، بطور مثال ؛ دورغ و ناصداقتی را پیشه میکنیم ، چاپلوسی و پاچه خواری میکنیم ،ریا میکنیم و با ماسک رابطه برقرار میکنیم ، نقش بازی میکنیم ، مظلوم نمایی میکنیم و و
                                                          البته اینکه ، از روی اجبار خواهانِ برای بر قراری رابطه ایی باشیم ، میتواند شکل های گوناگون و گسترده دیگری نیز  داشته باشد بطور مثال ؛ من همسرم را خیلی دوست دارم ، ولی از خانواده او اصلاً خوشم نمیاد ، اما برای برقراری و حفظ رابطه ام با همسرم مجبور هستم تا با خانواده اش رابطه ام را برقرار کنم .
یا بطور مثال من از همکار ادارای خودم خوشم نمیآید اما در شرایطی شغلی مجبورم وی را تحمل کنم ، اما مطلبی که مهم است این استکه منظور از اجبار دررابطه،  در این سوال  اینگونه تحملات نیست ، اینگونه اجبارها علیرغم اینکه ما آنرا دوست نداریم به ما تحمیل شده و به عبارتی روشنتر اینگونه روابط  های اجباری از طرف کسان دیگر به ما دیکته شده است  و لذا ما چاره ای جز مدارا کردن نداریم . ممکن است منظور از رابطه اجباری آن قسمت از روابط های شخصی ما باشد  که خودمان که مختار هستیم  علیرغم اینکه اینگونه روابط ها را نمی پسندیم و یا دوست ندارم، چرا باز اجباراٌ تلاش به قراری آن رابطه میکنیم ، مثلاٌ، از دوستی کردن با رفیقی که از آن خوشمان نمی آید، چرا باز اینگونه روابط را ادامه میدهیم ، حقیقتاً اینگونه اجبارهای اختیاری که پاردوکس عجیبی را در زندگی ما رقم میزنند ریشه در کجا دارد ؟! . .   
همینطور که میدانیم ما بعنوان یک انسان همیشه بدنبال منافع خود هستیم ، ولذا برای رابطه برقرار کردن بطور قطع بدنبال منافع خود هستیم به استثنا روابطی که صرفاً عاطفی باشد ، در هر صورت چکیده سخن و جان کلام این است که ببینیم در روابط های اجباری که خواستار آن هستیم ،منافع آن از بیماری ما سرچشمه میگیرد و یا ریشه در بهبودی ما دارد ، و برای اینکه بتوانیم اینگونه روابط را شناسایی کنیم بهترین روش تراز نامه گرفتن از انگیزهاست .

یعنی چی ؟!

از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه آن جالب بود سؤال از اين قرار بود: نظر خودتان را راجع به كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟
و جالب اینکه كسي جوابي نداد

چون در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني چه؟
 
در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟
 
در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟
 
در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟
 
و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟
 
 

قدم چهارم . . . سوال 39

                         ما با درمیان گذاشتن آنچه که داریم میتوانیم آنرا حفظ کنیم
توجه  ؛جواب این سوال تجربه و درک گروهی کلاس قدم ما میباشد و به هیچ وجه و عنوان نظر انجمن معتادان گمنام NA"  " نمیباشد ، و از طرفی قطعاً نمیتواند کامل باشد ، و لذا بدیهیست از زوایای دیگر و یا تجربه های دیگر بطور حتم ، قابل بررسی  و جواب باشد
قدم چهارم  ........... بخش روابط
سوال 39 ) چگونه دوستی افلاطونی خود را فدا و قربانی روابط رومانتیک کردم ؟

بطور کلی روابط های ما در زندگی در دو بخش اساسی شکل میگیرند ؛
اول -  روابط های عقلانی  ؛
                       یعنی روابط و یا دوستی های که بر اساس عقلانیت و منطق و صداقت شکل میگیرند ، در روابط عقلانی همیشه حدود وثغورها مشخص هستند ، در روابط های عقلانی همیشه ، تعهد و مسئولیت جزو رکن اساسی آن هستند ، و لذا اینگونه روابط همیشه قانونمند و همینطور بر اساس اصول اخلاقی بنا شده اند ، در روابط عقلانی ، خیابان دوستیها همیشه دوطرفه میباشد و لذا درمنافع و مزایای حاصل از روابط و دوستی ، همیشه اشتراکات منطقی و عادلانه وجود دارد ، و همینطور درک متقابل و توام با تفاهم از شاخصه های آن میباشد ،  البته در روابط  های عقلانی احساسات هم حضور دارند ، اما اینگونه احساسات تحت تاثیر مدیریت عقل قرار دارند که ما اصطلاحاً به اینگونه روابط  " دوستی افلاظونی " میگویم .  روابط های عقلانی ما میتواند به شکلهای مختلفی در زندگی ما حضور داشته باشند ، بطور مثال ؛ خانواده سالم که همیشه مامن مطمئن و امنی برای ما بوده است ، و یا دوستانی که همیشه رابطه با آنها برای ما ، مایه آرامش و پیشرفت بوده و یا دوستان همکاری که رابطه با آنها برای ما همیشه خیر و برکت به همراه آورده  ، و و
دوم – روابط های احساسی ؛  
                        یعنی روابط و یا دوستی های که منشاء آن از احساسات ما سرچشمه گرفته باشند ، یعنی روابطی که صرفاً بر اساس احساسات شکل میگیرند  ، بنابراین ، اینگونه احساسات چون در مدیریت و عقلانیت ما نیستند لذا ، نه قانونمند هستند و نه حدومرزی میشناسند و نه به تعهد و مسئولیت و اصولی  پایبند هستند ، اگر به خاطر داشته باشیم در سوالات بخش مربوط به احساسات به این نتیجه رسیدیم که احساسات ما به علت  نرمی وشفافیت ، و یا به عبارتی دیگر به علت استریل بودنشان ظرفیت اینرا دارند که سریع آلوده شوند ، ولذا احساسات ، خیلی سریع تحت تاثیر هواهای نفسانی قرار میگیرند ، بنابراین وقتی احساسات آلوده میشوند ، ما گرفتار شهوات و در بند و کمند خودمحوری زندگیمان ، ادامه پیدا میکند ، بنابراین ، وقتی خودمحوری وارد میشود بخودی خود همه خیابانها یکطرفه میشوند ، لذتها افراطی میشوند و زندگی از تعادل خارج میشود ، بنابراین ، وقتی روابط و یا دوستیها در گرداب چنین احساسهای ناسالم قرار میگیرند بدیهست که در این گیرودار روابط عقلانی و افلاطونی قربانی این جریانات میشوند ، که ما اصطلاحاً در این سوال به آنها روابط " رومانتیک " میگویم .
                                                     در گذشته بیشتر روابط ما ، بر اساس دوستیهای رومانتیک رخ میداد ، یعنی روابطی که براساس احساس محض و خارج از مدیریت عقل، اینگونه دوستیها و یا   معاشقه ها ایجاد میشدند ، یعنی روابطی که تحت تاثیر احساس های ناسالم و لذت طلب افراطی توام با خودخواهی در ما شکل میگرفت و شهوات و حُب های نفسانی از رکن های اصلی آن بودند ، و لذا در چنین شرایط و روابطی بود که بیشتر ما سرانجام ، سر از شهر مصرف مواد مخدر بیرون آوردیم و بخاطر اینگونه روابط های رومانتیک بود که دوستان سالم و یا خانواده خود را قربانی این رابطه کردیم . ما بعنوان یک بیمار معتاد همیشه تحت تاثیر روابطی بودیم که با مزاق اعتیاد ما همخوانی داشته باشد ، و در این روند حاضر بودیم بهترین دوستان و یا خویشان خود را قربانی  این رابطه کنیم ، اصولاً یکی از شاخصه های بیماری اعتیاد در دشمن پرستی و دوست هراسی نهفته می باشد .
اگر روابط خانوادگی را یک رابطه افلاطونی بدانیم ، اکثر ما برای ایجاد و یا حفظ یک رابطه احساسی ، با معشوقه و یا دوستانمان ، رابطه افلاطونی خود را فدای اینگونه روابط میکردیم .
                             اما بنظر میرسد اکه این سوال از جهاتی واقعاً تامل برانگیز است ، گاهی احساس میشود که جواب های فوق در رابطه با این سوال نارسا  میباشد بخصوص که در این سوال از دو اصطلاح " دوستی افلاطونی " و "روابط رومانتیک" به صراحت نام برده شده است ، هر چند در فرهنگ اصطلاحات ادبی ، ما اصطلاحی بنام " دوستی افلاطونی " نداریم بلکه این اصطلاح بنام " عشق افلاطونی" رایج است، که احتمالاً مترجم اینگونه آنرا ترجمه کرده ، گاهی فکر میکنیم که پیام این سوال این است که ما باید به روابط های عقلانی خود بیشتر توجه کنیم و به آن مقید باشیم و همواره روابط عقلانی را به روابط رومانتیک ترجیح دهیم در حالیکه بنظر ما چنین نتیجه گیری کردن از این سوال یک نگاه سطحی می باشد ، در اینجا لازم است یادآوری کنیم ، همانطوریکه مشخصه انسان براساس عقل گرایی میباشد ، اما انسان موجودی رومانتیک گرا هم میباشد موضوعی که باید به آن توجه کنیم این است که در روابط رومانتیک اینطور هم نیست که باید در چنین روابطی حتماً و الزاماً موضوع جنسی هم وجود داشته باشد ، گاهی برای ما رومانتیک درست تفسیر نشده است ،بطور مثال بسیاری از روابط های روزانه ما روابط رومانتیک میباشد بطورمثال ، دیدن دوستان بهبودی و یا حتی رفتن  به جلسات بیشتر جنبه رومانتیک دارد تا یک رابطه افلاطونی ، بنابراین در این سوال آنچه که مهم است ، این نکته میباشد که میخواهد تقابل " دل" و یا احساس، و "خرد" و یا عقل گرایی را بعنوان دو ابزاری که در روابط ما حضور دارند مطرح کند .
                                                     بنطر ما نقطه تفکر و انگیزیشی این سوال در کلمه " قربانی کردن" است ، و لذا درنتیجه، پیام این سوال به هیچ وجه قصد آنرا ندارد که بگوید ما باید  به روابط های عقلانی بیشتر اهمیت بدهیم تا روابط های رمانتیک، اگر اینچنین باشد ، اینبار روابط رومانتیک خود را "فدا و قربانی" روابط عقلانی خود میکنیم . بطور مثال بعضی از دوستان بهبودی را مشاهد میکنیم که بقدری خردگرا و خشک میشوند که واقعاٌ در مواردهای گوناگون پا روی احساسات میگذارند،  اصولاٌ آنچه که برای ما مهم میباشد این است که ما در روابط خود در رابطه با شاخصه های وجودی خود دست به قربانی کردن نزنیم ، اما از طرفی هم این سوال به نوعی آژیرخطر است زیرا که ما معتادها پتانسیل این را داریم که احساسات و روابط احساسی  را همیشه در ارجحیت قرار دهیم ، بنابراین ، برداشت ما از این سوال این است که باید بکوشیم که نقطه تعادل را در امور روابط خود حفظ کنیم ، ما باید به این درج وبه این نقطه برسیم که دست از قربانی کردن برداریم، فرقی نمیکند چه چیز را فدای چه چیز میکنیم وقتی ما چیزی را در وجودمان قربانی چیز دیگر مینکیم زندگیمان از تعادل خارج میشود    .