در تاریخ اومده که یه روز عبدالملک مروان در کاخ سلطنتی کوفه با خواص و اعیان نشسته بوده و گل میگفته و گل می شنفته و اتفاقاً در آن مجلس ابن عمیر هم حضور داشته در این هنگام یکی از سرداران مروان وارد میشه و سربریده ، مصعب بن زبیر را جلوی وی می اندازد ، با دیدن این منظره ابن عمیر با تعجب و حیرت شروع بخواندن شهادتین میکند ، مروان دلیل این رفتار را از او میپرسد و ابن عمیر میگوید ؛ ای امیر مدتی پیش در همین مجلس و در همین جا نشسته بودم که سر مبارک امام حسین را نزد ابن زیاد آوردند ، بعد از مدتی در همین جا سر ابن زیاد را جلوی پای مختار ثقفی دیدم ، بعد از مدتی باز اینجا مهمان بودم اینبار سرمختار را برای مصعب ابن زبیر آوردند و الان باز اینجا هستم و می بینم سر زبیر را پیش پای امیر نهاده اند  ، حقیقت اینه که میترسم دفعه دیگه سر شما را نزد دیگری ببینم . بعد از شنیدن این حرفها عبدالملک مروان چنان از ترس میقورخه و جفت میکنه  که در جا دستور میده تا قصر را خراب کنند . اما یکی از شاعرا همین واقعه را به شعر گفته ؛

تازه جوانی ز عرب هوشمند

گفت به عبدالملک از روی پند

زیر همین قبه و این بارگاه

روی همین مسند و این تکیه گاه

بودم و دیدم بر ابن زیاد

آه که چه دیدم که دو چشممم مباد

تازه سری چون سپر آسمان

طلعت خورشید ، ز رویش عیان

بعد ز چندی سر آن خیره سر

در بر مختار به روی سپر

بعد که مصعب سر و سردار شد

دستخوش وی سر مختار شد

این سر مصعب بتقاضای کار

تا چه کند با تو دگر روزگار