درک از اراده خدا
مرد فقیر و بدبختی که از روی فقر برای سیر کردن شکم زن و بچه هایش به در خانه دهقانی برای گدای رفته بود ، پس از موفق شدن و گرفتن دو پیمانه گندم ، آنها را به دامن
خود ریخت و سپس گره ای به آن زد ، هنگام بازگشت به منزل شروع به شِکوه و گلایه کردن از خدا نمود و میگفت ای خدا این چه روزگاریست که برا من رقم زده ای ، ای خدا مشکلاتم بیشمار و نکبت فقر همه زندگی مرا فرا گرفته ، ای خدا میگویند تو بخشنده و مهربان هستی ، پس این همه جُود تو چرا شامل حال من نمیشود ، ای خدا تو را به اولیایت قسم اگه میشه گره مرا هم باز کن ، . . . در همین هنگام گره دامن وی باز شد و تمام گندمهایش به روی زمین ریخت . مرد فقیر عصبانی شد و و زانو زد زمین ومشغول جمع کردن گندمها شد و زیر لب شروع به بدوبیرا گفتن بخدا کرد و گفت : ای خدا من گفتم گره زندگی مرا باز کن ، نه گره دامن مرا که گندمهایم پایمال شود ، از قرار معلوم تو با من دشمنی داری ، در همین حین که داشت به خدا ناسزا میگفت و گندمها را جمع میکرد ناگهان میان خاکها یک سکه طلایی گران قیمت پیدا کرد ، سپس با شرمندگی رو بخدا کرد و گفت : ای خدا مرا ببخش که در باره تو زود قضاوت کردم . ای خدا بمن همتی عطا کن تا بتوانم جویای آگاهی و درک از اراده و قدرت اجرای تو باشم .
البته همین داستان را
، ستاره همیشه فروزنده شعر وادب پارسی یعنی ، بانوی ثریا نشین پروین اعتصامی در
اوج زیبایی به شکل مثنوی سروده ؛
پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود
این ، دوا میخواستی ، آن یک پزشک
این ، غذایش آه بودی ، آن سرشک
این ، عسل میخواست ، آن یک شوربا
این ، لحافش پاره بود ، آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوی
نان طلب میکرد و میبرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشود
تا پشیزی بر پشیزی میفزود
هر امیری را ، روان میشد ز پی
تا مگر پیراهنی ، بخشد به وی
شب ، بسوی خانه میمد زبون
قالب از نیرو تهی ، دل پر ز خون
روزسائل بود و شب بیمار دار
روز از مردم ، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری میرفت حیران بر دری
رهنورد ، اما نه پائی ، نه سری
ناشمرده ، برزن و کوئی نماند
دیگرش پای تکاپوئی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقیر
شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری بفضل خویش دست
برگشائی هر گره کایام بست
چون کنم ، یارب ، در این فصل شتا
من علیل و کودکانم ناشتا
میخرید این گندم ار یک جای کس
هم عسل زان میخریدم، هم عدس
آن عدس ، در شوربا میریختم
وان عسل ، با آب میآمیختم
درد اگر باشد یکی ، دارو یکی است
جان فدای آنکه درد او یکی است
بس گره بگشودهای، از هر قبیل
این گره را نیز بگشا، ای جلیل
این دعا میکرد و میپیمود راه
ناگه افتادش به پیش پا، نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته
وان گره بگشوده، گندم ریخته
بانگ بر زد، کای خدای دادگر
چون تو دانائی، نمیداند مگر
سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است، ای خدای شهر و ده
فرقها بود این گره را زان گره
چون نمیبیند، چو تو بینندهای
کاین گره را برگشاید، بندهای
تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را
هر چه در غربال دیدی، بیختی
هم عسل، هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتم، ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم، ای خدای
گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت، دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره بگشودی و آنهم غلط
الغرض، برگشت مسکین دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت کای رب ودود
من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلائی کز تو آید، رحمتی است
هر که را فقری دهی، آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بودهای
هر چه فرمان است، خود فرمودهای
زان بتاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو، پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود
خود نمیدانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان
تا ترا دانم پناه بیکسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست
تا بداند کآنچه دارد زان تست
زان به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی، قضایم زان فکند
تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز
گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال
تو کریمی، ای خدای ذوالجلال
بر در دونان، چو افتادم ز پای
هم تو دستم را گرفتی، ای خدای
گندمم را ریختی، تا زر دهی
رشتهام بردی، تا که گوهر دهی
در تو ، پروین ، نیست فکر و عقل و هوش
ورنه دیگ حق نمیافتد ز جوش