در کناب زندگی میکل آنژ نوشته رومن رولان در قسمتی میخوندم  که نوشته بود ؛

زمستان یکی از سالها ، میکل آنژ مجسمه ساز معروف ایتالیایی مهمان یکی از ثروتمندان آن کشور بود ، در  این هنگام  برف شدیدی شروع به بارش میکنه ، پس از قطع بارش برف ، حُضاری که در آن مهمانی شرکت  داشتند از وی خواهش میکنند تا با برفهایی که در حیات است ، یک مجسمه برفی  خلق کند و میکل آنژ خواهش آنها را میپذیرد ، پس از  گذشت ساعتی یکی از بی نظیرترین مجسمه های جهان در مقابل چشمان بُهت زده مردم شکل میگیرد  ، مرد ثروتمند بخاطر داشتن چنین شاهکاری درحیاط منزلش بخود می بالید ، ولی خوشحالی مرد ثروتمند دیری نپاید،  سرانجام  روزهای سرد زمستانی تمام  شد و هوا رو به گرما رفت و همینطور که آهسته اهسته روزها گرم  میشدند به همان صورت هم کم کم  این شاهکار  بی بدیل شروع به آب شدن کرد ، مرد بیچاره ثروتمند میدید که جلوی  چشمانش  گران بهاترین دارایش ذره ذره آب میشود و در عین حال هیچ کاری نمیتواند بکند ! . . 

(( ای عزیز ، زندگی ما هم همینطوره هر کدام از ما ، به نوع و شکلی دل به  تندیس هاو شاهکارهای برفی  ناماندگار خود داده ایم ، ذره ذره آب شدن آنها را می بینیم اما کاری از دستمان بر نمی آید ، خُب زندگی همینه دیگه  ، چکار میشه کرد ! . . .   )) خواجه اهل راز حافظ شیرازی در این رابطه میفرماید ؛

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش