از کتاب چند مقاله استاد نصرالله فلسفی

                                          ابوریحان بیرونی ، چنانکه در تاریخ زندگانی پر افتخار وی باید دید ، نخست با شیخ الرئیس  ابوعلی سینا و جمعی دیگر از دانشمندان بزرگ زمان ، در خدمت  ابوالعباس مامون خورازمشاه ، بسر می برد ، سلطان محمود غزنوی ، پس از آنکه سراسر خراسان را گرفت ، سفیری نزد خوارزمشاه فرستاد و آنان را بدربار خود خواست . ابوریحان و چند تن از دانشمندان بخدمت محمود رفتند و ابوعلی سینا به گرگان گریخت .

چون ابوریحان در شهر غزنین بدرگاه محمود رسید ، برخی از بزرگان دربار غزنوی به سلطان گفتند که قدرت وی در علوم ریاضی و نجوم به پایه ایست که هیچ چیز بروی پوشیده نیست .

سلطان گفت : وجودی که بر او چیزی پوشیده نیست آفریدگار است .

ابوریحان در جواب گفت : اگر حضرت سلطان در آنچه ایشان از من گفتند تردید دارند ، خوب است که چیزی از این بنده بپرسد تا حقیفت برو آشکار گردد .

اتاقی که سلطان محمود آنجا نشسته بود چهار در داشت که به باغ معروف ( هزار درخت )  باز می شد . محمود به ابو ریحان گفت که من از این اطاق بیرون خواهم رفت ، حکم کن که از کدام در بیرون می روم و بر کاغذ پاره ای بنویس و در زیر مسند من بگذار .

ابو ریحان اصطرلاب خواست و طالع معلوم کرد ، و پس از حساب و اندیشه بسیار بر روی کاغذ چیزی نوشت و زیر مسند سلطان گذاشت . آنگاه سلطان فرمان داد تا در برابر او ، دیوار شرقی اتاق را شکافتند و از آنجا بیرون رفت . سپس باز گشت و نوشته ابوریحان را بخواند . دید نوشته بود که : (<< سلطان از این چهار در بیرون نشود . بر دیوار مشرق دری باز کند و از آنجا بیرون شود << ) . محمود از حکم درست او خشمگین شد و فرمان داد که آن مرد دانشمند را از بام خانه بزیر اندازند . فرمان سلطان اجرا شد ، ولی اتفاق نیک در میان بام و زمین خانه دامی بسته بودند ، ابوریحان در آن دام افتاد و دام پاره شد و او آهسته بر زمین رسید ، چنانکه آسیب سختی ندید . بفرمان سلطان ابوریحان را دو باره نزد وی بردند . سلطان با خنده گفت : یقین دارم ازین خطری که از تو گذشت آگاه نبودی ؟ . . ابوریحان گفت :  خداوندگارا ، از این خطر نیز آگاه بودم . سپس غلام خود را پیش خواند و دفتر احوالات روزانه خویش را از او بخواست . در احکام آنروز نوشته بود که ؛ مرا از جائی بلند بیندازند ، ولیکن بسلامت به زمین آیم و تندرست برخیزم . این سخن محمود را خشمگین تر ساخت و فرمان داد تا او را بردند و به زندان افکندند . بیچاره ابوریحان شش ماه در آن زندان بسر برد ، تا اینکه سر انجام روزی احمدبن حسن میمندی ، وزیر سلطان محمود ، در شکارگاه بمناسبتی سخن از نجوم و ابوریحان بمیان آورد و بسلطان گفت : بیچاره ابوریحان که دو حکم بدان نیکویی کرد و بجای خلعت و انعام بزندان افتاد  . . ، محمود جواب داد : من میدانم که این مرد را در عالم نظیری نیست ، مگر بوعلی سینا ، ولی هر دو حکمش بر خلاف رای من بود . پادشاهان مانند کودکان خردسالند ، باید سخن به میل ایشان گفت تا از ایشان بهرمند بتوان شد  آن روز که ابوریحان آن دو حکم کرد ، اگر یکی از آن دو خطا میشد ، بزندان نمی افتاد اما فردا دستور ده که او را از حبس بیرون آرند و خلعت و اسب و هزار دینار و غلامی و کنیزکی بدهند .

. . ، [[ خدا روحتو شاد کنه استاد نصرالله فلسفی  خداوکیلی اینو خیلی گل گفتی منم یادمه یه رئیس داشتیم باهش شطرنج بازی میکردیم وای از اون روزی که ما اشتباه میکردیم و علیرغم میل باطنی برنده میشدیم بچارمون میکرد خدا شاهده چون بازیشم ضعیف بود ما تمام زورمون میزدیم تا بازنده بشیم  تازه حالا می فهمم که ابوریحان بیرونی بیچاره چه میکشیده ]]