این اواخر متوجه شده ام  ، اینکه در زندگی همیشه در برهوت های سرگشتگی جولان داده ام ، اینکه  زندگیم همیشه در کویر های بی آب علف طی شده  ، اینکه هرگز نتوانسته ام سرو سامانی در جنبه های مختلف زندگیم بدم  ، همه اینها به این علت بوده که نیازهایم را الویت بندی نکردم ، متوجه نشده بودم انجام هر کاری قوانین و الفبای خاص خود را دارد . مثلاً هنوز سیر حکمت در اروپا نوشته مرحوم فروغی را نخوانده میخواهم آرای ژان پل ساتر،  سورن کی یر کگارد ٬ گابریل مارسل ٬ و یا کارل یاسپرس را در رابطه با اگزیستانسیالیسم بخوانم ، خوب معلومه دیگه آخرش چی میشه . همینکه دیوانه نشدیم جای شکرش باقیست