مضرات پرخوری

یکی از مشاهیر عرفان ، بنام ابو سلیمان دارایی در باره مضرات پرخوری چنین گوید ؛ هرکه سیر خورد مبتلا به شش بلاگردد .

اول ؛ عبادت را حلاوت نیابد ، ( یعنی از عبادت کردن لذتی نمیبرد )

دوم ؛ حافظه او در حفظ حکمت کم شود ، ( مادرم همیشه بمن میگفت ؛ کودنی تو ، مال پرخوریت )

سوم ؛ از شفقت بر خلق محروم ماند و پندارد همه جهانیان سیرند ، ( آمارهای f. a.o میگوید ، در جهانِ امروز  ، از هر هشت نفر یک نفر گرسنه است البته زیاد به این آمارها نباید توجه کرد ، چِرت میگن ، زیرا درهمین جنوب شهر تهران از هر هشت نفر یکنفر سیر است  ) .

چهارم ؛ عبادت بر وی گران شود ، و شهوات بر وی زیاد گردد .

پنجم ؛ همه مومنان گرد مساجد گردن و آنها ( یعنی پرخوران ) گرد مزابل گردند . ( بنابراین ، برای همینِ که در جنوب شهر تهران یا هر جا که فقر است مساجد زیاد اما مزابل یعنی دبلیو سی کم است . )

ششم ؛ چون آدمی سیر خورد جمله اعضای او بشهوات گرسنه شود ، و چون گرسنه شود جمله اعضاء از شهوات سیر گردد .

                                                                در همین رابطه  ، یعنی پرخوری سعدی در گلستان گوید ؛

عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختم قرآن بکردی صاحب دلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار ازین فاضل تر بودی

اندرون از طعام خالی دار       تا درو نور معرفت بینی
تهی از حکمتی به علت آن       که پری از طعام تا بینی


موی سپید را فلکم رایگان نداد

شعر انتخابی امروز از ؛ رهی معیری


اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام


خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام


با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام


چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام


من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام


از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام


موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام


ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام


گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام

دلم آشفته ی آن  مایه ی  ناز  است   هنوز

شعر انتخابی امروز از ؛عماد خراسانی

دلم آشفته ی آن  مایه ی  ناز  است   هنوز

مرغ پرسوخته در  پنجه ی  باز  است  هنوز

جان  به  لب  آمد  و  لب بر لب  جانان  نرسید

دل به جان آمد  و  او بر سر  ناز است  هنوز

گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق

یار عاشق کش و بیگانه نواز  است  هنوز

خاک   گردیدم  و   بر  آتش  من    آب   نزد

غافل  از   حسرت   ارباب  نیاز  است  هنوز

گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پر آب

دل  سودا زده در سوز و گداز  است  هنوز

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع

قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

گرچه رفتی، ز  دلم حسرت  روی تو  نرفت

در  این  خانه  به امید  تو  باز  است  هنوز

این چه سوداست عمادا که تو در سر داری؟

وین چه سوزی است که در پرده ی ساز است هنوز

شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

شعر انتخابی امروز از ؛ مهرداد اوستا


وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!

هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم!

نخست: هنگامی که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.
دوم: آنگاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید.
سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند‌، خود را دلداری داد.
پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت

                   ((جبران خلیل جبران ))

با جوجه‌های نشسته در آشیانه چه می‌کنید

شعر انتخابی امرروز از ؛ خسرو گلسرخی

گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام

و ساقه‌های جوانم از ضربه‌های تبرهاتان زخم‌داراست

با ریشه چه می‌کنید ؟! . .

گیرم که بر سر این بام

بنشسته در کمین پرنده‌ای

پرواز را  ، علامت ممنوع می‌زنید

با جوجه‌های نشسته در آشیانه چه می‌کنید ؟! . . .

گیرم که می‌زنید

گیرم که می‌بُرید

گیرم که می‌‌کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنید ؟! ...

منبع ؛ http://jomalatziba.blogfa.com/cat-212.aspx

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

شعر انتخابی امروز از ، مولانا

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

آواره عشق ما آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز

وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

آن را که منم منصب معزول کجا گردد

آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز

وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیده من لیکن

بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق اما به نَمی میرد

ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر

آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

آواره عشق ما آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز

وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

آن را که منم منصب معزول کجا گردد

آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز

وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیده من لیکن

بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق اما به نَمی میرد

ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر

آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن

شعر انتخابی امروز ، از شفیعی کدکنی

نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن

نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن


ای نگاه تو پناهم !‌ تو ندانی چه گناهی

خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن

تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی

خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن

دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان

لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن

امشب اشک من آزرد و خدا را که چه ظلمی ست

ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن

سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست

آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن

جدایی

شعر انتخابی امروز از ؛ ایرج میرزا

ندانم از کجا این قصه دیدم

و یا از قصه پردازی شنیدم

که دو روبه یکی ماده یکی نر

بهم بودند یکچند یارو و همسر

ملک تازان شد به نخجیر

کشیدن آن دو روبه را به زنجیر

چو آغاز گشت روز جدایی

عیان گشت روز ختم آشنایی

یکی مویه کنان با جفت خود گفت

که دیگر در کجا خواهیم شد جفت

جوابش داد آن یک از سرسوز

همانا در دکان پوستین دوز

دعای امشب


خدایا ؛

            شعورم را بر علمم فزون بفرما !. . .

هر لحظه بشكلی بت عیّار بر آمد

شعر انتخابی امروز از ، مولانا


هر لحظه بشكلی بت عیّار بر آمد
دل بر دو نهان شد
هردم بلباس دگر ،آن یار بر آمد
گه پیر وجوان شد
گاهی به تك طینت صلصال فرو رفت
غواص معانی
گاهی به تك كهگل فخار بر آمد
زآن پس به جهان شد
گه نوح شد و كرد جهانی را به دعا غرق
خود رفت به كشتی
گه گشت خلیل و بدل نار بر آمد
آتش گل از آن شد
می گشت دمی چند برین روی زمین او
از بهر تفرج
عیسی شد و بر گنبد درآور بر آمد
تسبیح كنان شد
بجمله همو بود كه می آمد و می رفت
هر قرن كه دیدی
تا عاقبت آن شكل عرب وار بر آمد
دارای جهان شد
منسوخ چه باشد نه تناسخ كه حقیقت
آن دلبر زیبا
شمشیر شد و در كف كرار بر آمد
قتال زمان شد
نی نی كه همو بود كه می گفت انا الحق
در صورت بوالحّی
منصور نبود آنكه بر آن دار بر آمد
نادان به گمان شد
رومی سخن كفر نگفست و نگوید
منكر مشویدش
كافر شده آن كس كه به انكار درآمد
از دوزخیان شد

تا بود زلف تو اسباب پريشانی ما

شعر انتخابی امروز از ، صغیر اصفهانی


تا بود زلف تو اسباب پريشانی ما

رو به سامان ننهد بی سر و سامانی ما

نه تو رحم آوری و نی اجل آيد ما را

از دل سخت تو فرياد و گران جانی ما

ديد هر كس رخ تو واله و حيران تو شد

نه همين حسن تو شد باعث حيرانی ما

ز آستين اشك بيفزود و ز دامان بگذشت

آه از اين سيل كه دارد سر و یرانی  ما

همچو خورشيد عيان است كه در ملك جهان

مهوشی نيست چو دلدار صفاهانی ما

كافری سخت شد از سستی ما در ره دين

 سبب رونق كفر است مسلمانی ما

روز محشر چو سر از خاك لحد برداريم

نام نيكوی تو نقش است به پيشانی ما

 نبرد صرفه يقين روز جزا ای زاهد

 زهد فاش تو ز می خوردن پنهانی ما

دعای امشب


خدایا ؛

از مصرف مواد مخدر خسته شده بودم ، جسمم را پاک کردی   ، اینک از نواقص و ضعف های اخلاقیم خسته شده ام ، روحم را نیز پاک کن . . .

                                                                              آمین

            

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

شعر انتخابی امروز از ، فاضل نظری


نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت


با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت



زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت



زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

مرگ را همچون شراب کهنه کم کم می فروخت



در تمام سالهای رفته بر ما روزگار

شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت



من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

من مست می عشقم هوشیار نخواهم شد

شعر انتخابی امروز از ، فخرالدین عراقی


من مست می عشقم هوشیار نخواهم شد

و ازخواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از باده دوشینه

تا روز قیامت هم هوشیار نخواهم شد

تا هست ز نیک و بد در کیسه من نقدی

در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد

آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری

جز بر در میخانه این بار نخواهم شد

از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن

از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد

از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت

و ز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد

چون یار من او باشد، بی‌ یار نخواهم ماند

چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد

تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم

تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد

چون ساخته دردم در حلقه نیارامم

چون سوخته عشقم در نار نخواهم شد

تا هست عراقی را در درگه او باری

بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی

شعر انتخابی امروز از ، صادق سرمد

هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی

وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی

با هر که سخن گفتم پاسخ ز تو بشنيدم

بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی

هر شب که قمر تابيد هر صبح که سر زد شمس

در گردش روز و شب شمس و قمرم بودی

در صبحدم عشرت همدوش تو ميرفتم

در شامگه غربت بالين سرم بودی

در خنده من چون ناز٬ در کنج لبم خفتی

در گريه من چون اشک٬در چشم ترم بودی

چون طرح غزل کردم بيت الغزلم گشتی

چون عرض هنر کردم زيب هنرم بودی

آواز چو ميخواندم سوز تو به سازم بود

پرواز چو ميکردم تو بال و پرم بودی

هرگز دل من جز تو يار دگری نگزيد

ور خواست که بگزيند يار دگرم بودی

« سرمد » به ديار خود از ره نرسيده گفت:

هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی

اخلاق چیست؟

اخلاق مبانی است که انسان برای حفظ غریزه مالکیت خود آنرا وضع کرده است.

 

فرق مرد تا مرد


حاکم شرع سپس فتوا داد و گفت : عمادالدین نسیمی را باید بخاطر کفرگوی هایش زنده ، زنده پوست بکنید ، اما در این اثنا مراقب باشید که قطره خونی از این پلید به روی شما پاشیده نشود ، زیرا او چنان کافر پلشتیست که اگر قطره خونی از او به عضو کسی پاشیده شود باید آن عضو را قطع کرد .

جماعت شاهد پوست کندن این عارف دلباخته بودند و در آن هنگام نسیمی اشعاری را آهسته به زیر لب زمزمه میکرد ، در همین هنگام اتفاقاً قطره خونی از نسیمی به روی انگشت کوچک حاکم شرع چکیده شد و در یک لحظه تمام نگاها به این منظره دوخته شد ، آنگاه قاضی از جیب خود دستمالی را در آورد و لکه خون را پاک کرد و برای توجیه مردم گفت : ایهالناس این فتوایی که من دادم برای مثال بود تا بگویم که این ملحد کافر چه سگ نجسیست ، نه اینکه واقعاً آن عضو باید قطع شود . 

نسیمی که شاهد این جریان بود فی البداهه به زبان شیرین آذری این تک بیت را بلند خواند


حاکمین بیر بارماغین کسگین دونور حقداً گچیر


گُور بو مسکین عاشقی سرپا سویلار آغلامیر


معنی شعر این است ؛

حاکمی برای اینکه یک بند از انگشتش بریده نشود به راحتی حرف خود را زیر پا میگذارد

اما نگاه کن مرا ، که عاشقی دلباخته هستم  ، زنده ، زنده پوست میکنند اما نه از حرفم بر میگردم و نه اینکه گریه میکنم  .


 آره دوست من اون بزگواری که میگفت یک با یک برابر نیست راست میگفت . فرق یک مرد با یک مرد بسیار است و بقول بزرگوار دیگری که گفت : مردی باشد که قیمت آن یک لقمه باشد ، مردی باشد که قیمت آن صد دینار باشد و مردی باشد که قیمت آن دو دنیا باشد ، زیرا مرد را به همت سنجند نه به هیبت ! . . .  

بر سر كوي تو دارم سر سربازي باز،        

                صيد شد مرغ ظفر، چون نكند بازي باز؟

                سير شد خاطرم از گوشه نشيني، دارم،         

                هم‌چو چشم خوش تو خانه براندازي باز.

                مي‌دهد جان به هواي سر زلف تو نسيم،        

                با من او را ز كجا شد سر انبازي باز؟

                در سراپاي تو، اي سرو روان مي‌بينم،        

                كه همه حسن و همه لطف و همه نازي باز.

              كرده‌اي حاجب، ابروي كماندار اي مه،        

                تا دل خلق به تير مژه اندازي باز.

                دل سودازده بر آتش غم سوخت چو عود،        

                اي طبيب دل من! چاره چه مي‌سازي باز؟

                تو بدين قامت اگر در چمن آيي روزي،        

                نزند سرو سهي لاف سرافرازي باز.

                جان بيمار نسيمي به جدايي تا كي،        

                چون تن شمع بسوزاني و بگدازي باز؟

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

شعر انتخابی امروز از ، مهرداد اوستا

بازآ كه چون برگ خزانم رخ زردي‌‌ست

با ياد تو دم ساز دل من دم سردي‌ست

گر رو به تو آورده‌ام از روي نيازي‌‌ست
ور دردسري مي‌دهمت از سر دردي‌ست

از راهروان سفر عشق درين دشت
گلگونه سرشكىست اگر راهنوردى ست

در عرصه انديشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فريادي و خونين چه نبردى ست

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد كه دانست كه اين مرد چه مردي است

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن
با مردم بىدرد نداني كه چه دردي است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من
با اين همه دور از تو مرا چهره زردي است


ترک اعتیاد با شعر

شعر انتخابی امروز از پرویز ناتل خانلری

یادمه زمانی تو زندگی به آشفتگی کامل رسیده بودم  و بقول معروف ، نه درجام مانده می ، ونه برکام مانده نی ، نه درکف مانده درم ، نه یاران را مانده کرم  ، خلاصه در اوج عسرت و اعتیاد و نا امیدی و پوچی بسر می بردم ، در چنین احوالی روزی شعری از مرحوم استاد پرویزناتل خانلری ( روحش شاد ) تصادفا بدستم رسید  که بعد از خواندانش  احساس غرور و امید عجیبی به من دست داد ، آنرا حفظ کردم و با هر بارخواندنش شعله ای از امید در من شراره میگرفت ، شعری که زندگی مرا و دیدگاهای مرا و باورهای مرا دگرگون کرد ، باور کنید یکی از مهمترین انگیزههای که بعداً موجب شد تا من از اعتیادم دست بردارم خواندن همین شعر بود ، پیام شاعری که به من میگفت : تو عقابی در محفل زاغان چه میکنی ؟ ! . . در واقع این شعر باعث شد پی ببرم که من از جنس عقابم و باید از زندگی زاغی وار و ننگین خود دست بردارم  ، و در حیطه عقابان پرواز کنم . به ، علی و اولاد علی اگه آدم یه روز مثل شیر زندگی کنه ، بهتر تا صد سال مثل موش زندگی کنه

 

عقاب

" گویند زاغ سیصدسال بزید و گاه سال عمرش از این نیز بگذرد  . . . ، عقاب را سال عمر سی بیش نباشد . "

                                                                  ( خواص الحیوان )

گشت غمناک دل و جان عقاب‏

 چون ازو دور شد ایام شباب‏

 لطفاً به روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته