متن ترانه های ماندگار 7
ابی
پوست شیر
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
اون ور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اون ور روزای تاریک
پشت اين شبای روشن
برای باور بودن
جایی باید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید
که سر خستگیاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
حرف تنهایی قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر

ابی
کندو
تنها تر از انسان در لحظه ی مرگ
ساده تر از شبنم رو سفره برگ
مطرود هم قبیله محکوم خویشم
غریبه ای طعمه ی این کندوی نیشم
نفرینی آسمون مغضوب خاکم
بیگانه با نور و هوا هوای پاکم
تن خسته از تقویم از شب شمردن
با مرگ ساعتها بی وقفه مردن
هم غربت بغض شب مرگ چراغم
تو قرق زمستونی اندوه باغم
ای دست تو حادثه تو بهت تکرار
وابسته ی این مردابم بیا سراغم
تولدم زادن کدوم افوله
که بودنم حریص مرگ فصوله
خسته از بار این بودنم نفس حبابم
بی تفاوت مثل برکه بی التهابم
تشنه ی تشنه ی تشنه م خود کویرم
با من مرگ سنگ و انسان ، تاریخ تیرم
من ساقه ی نورم میراث مهتاب
تسلیم تاریکی تو جنگل خواب
ای آیه ی عطوفت ای مرگ غمگین
برهنه کن منو از این لباس نفرین
ای اسم تو جواب همه سوالا
از پشت این کندوی شب منو صدا کن....
ابی
مرد تنها
شبی با خیال تو هم خونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونیامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد
دلم با تو خوش بود و پیمونه می زد
نه مرد قلندر نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبا مست مستم
الهی سحر پشت کوها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره
نه یک شب که هر شب دلم بی قراره
می خواد مثل بارون بباره بباره
شب مرد تنها پر از یاد یاره
پر از گریه تلخ بی اختیاره
شب مرد تنها شب بی تو مردن
شب غربت و دل به مستی سپردن
شبای جوونی چه بی اعتباره
همش بی قراری همش انتظاره

ابی
شب زخمی
من و تو با لب تشنه تن خسته
لب يک چشمه رسيديم
پيش رومون آب زمزم
سوختيم اما قطره ای هم نچشيديم
من هميشه با تو از روزای آفتابی می گفتم
بهترين ترانه رو با صدای تو می شنفتم
تک سوار تو رسيده
در بيا از کوه سپيده
کی به جز من
برات از عاشقی گفته
کی به جز من
همه حرفاتو شنفته
دلتو بزن به دريا
بگذر از طلوع فردا
سفر ما از غروب تا به غروبه
اولين همسفرم اهل جنوبه
من و تو با لب تشنه تن خسته
لب يک چشمه رسيديم
پيش رومون آب زمزم
سوختيم اما قطره ای هم نچشيديم ..
عاشقيم ما عاشق
تنهايی تلخ شبونه
عاشقيم ما عاشق
اشکای گرم عاشقونه
من و تو با لب تشنه تن خسته
لب يک چشمه رسيديم
پيش رومون آب زمزم
سوختيم اما قطره ای هم نچشيديم
شبم از حادثه زخمی
رنگ لاله صبح صادق
همه ی آدمای دنيا بسيجن
دشمنانه واسه فتح قلب عاشق
رنگ آفتاب هم پريده
آخرين لحظه رسيده
سهم ما همينه که جدا بمونيم
پر فرياد اما بی صدا بمونيم
ابی
گل واژه
وقتی که من عاشق می شم
دنیا برام رنگ دیگه س
صبح خروس خونش برام
انگار یه آهنگ دیگه س
وقتی که من عاشق می شم
ترانه هام عاشق ترن
گل واژه های شعر من
رنگ گلا رو می برن
عشق واسه من یه معجزه س
تو لحظه های بی امید
تو صبح سردم مثل طلوع خورشید
فصل شکوفایی شعر تو باغ احساس منه
ناجی قلبم ، عشقه بدون تردید
وقتی که من عاشق می شم
عاشقتر از من دیگه نیست
تو جون سپردن واسه عشق
هیچ کی سر از من دیگه نیست
دار و ندارمو می خوام به پای عشقم ببازم
می خوام که یک تنه برم به لشکر غم بتازم
وقتی که من عاشق می شم
فصل دوباره موندنه
فصل رباعی و غزل
وقت ترانه خوندنه
وقت تو بیداری شبو
به مرز صبح رسوندنه

ابی
خاکستری
روح بزرگوار من
دلگیرم از حجاب تو
شکل کدوم حقیقته
چهره بی نقاب تو
وقتی تن حقیرمو
به مسلخ تو می برم
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر
تشنه ی معنی منم
سنگینه بار تن برام
ببین چه خسته می شکنم
به انتظار فصل تو
تمام فصلها گذشت
چه یأس بی نهایتی
ندیم من بود
فصل بد خاکستری
تسلیم و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی
حریم من بود
دژخیم بی رحم تنم
به فکر تاراج منه
روح بزرگوار من
لحظه ی معراج منه
فکر نجات من نباش
مرگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پیکرم
رشته تازیانه کن
ابی
هزار و یک شب
اگرچه جاي دل درياي خون در سينه دارم
ولي در عشق تو دريايي از دل کم مي آرم
اگرچه روبروئي مثل آئينه با من
ولي چشمام بسم نيست براي سير ديدن
نه يک دل نه هزار دل همه دلهاي عالم
همه دلها رو ميخوام که عاشق تو باشم
توئي عاشق تر از عشق
توئي شعر مجسم
تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل
شراب ناب شيراز
هزار ميخونه آواز
هزارو يک شب راز
ميخوام تو رو ببينم
نه يک بار نه صد بار به تعداد نفسهام
براي ديدن تو نه يک چشم نه صد چشم همه چشما
رو ميخوام
تو رو بايد مثل گل
نوازش کرد و بوئيد
با هرچي چشم تو دنياست فقط بايد تو رو ديد
تو رو بايد مثل ماه رو قله ها نگاه کرد
با هرچي لب تو دنياست تو رو بايد صدا کرد
ميخوام تو رو ببينم
نه يک بار نه صد بار به تعداد نفسهام
براي ديدن تو نه يک چشم نه صد چشم همه چشما
رو ميخوام
جمشید نجفی ........ غروبه پاییزه
غروبه پاییزه دلم غم انگیزه
چشم فلک نم نم اشکاشو می ریزه
ای آسمون من هم دلم پره درده
مثل تو غمگینه از زندگی سرده
جوونی ام خزون شده دلم بی همزبون شده
عشق و امید زندگیم نصیب این و اون شده
بهار مونده پشت سرم پیش پاهام زمستونه
من آن غروب پاییزم همیشه چشمم گریونه

پوران و ویگن
شب
ميايي سر شب مياي دم صبح مياي مياي به خوابم
دم به دم پر پر کنی صد باغ گل بر رخت خوابم
قربون اون تن نما گلشن نما پيراهن تو
بوی جان آرد به من هرشب نسيم از گلشن تو
کاشکی چون برگ نيلوفر بشم من
با سر انگشت تو پر پر بشم من
قهر
مکن با من غمگين و خسته
قهر مکن با من غمگين و خسته
دلم از شيشه بوده و شکسته
دلم از شيشه بوده و شکسته
اگه تو هم ترکم کنی مجنون ميشم من
ز دوريت ديوونه و دل خون ميشم من
شب ميايي سر شب مياي دم صبح مياي مياي به خوابم
دم به دم پر پر کنی صد باغ گل بر رخت خوابم
قربون اون تن نما گلشن نما پيراهن تو
بوی جان آرد به من هرشب نسيم از گلشن تو
جمشید شیبانی
سیمین بری
سیمین بری گل پیکری
آری
از ماه و گل زیباتری آری
همچون پری افسون گری آری
دیوانه ی رویت منم چه خواهی دگر از من
سرگشته ی کویت منم نداری خبر از من
هر شب که مه در آسمان
گردد عیان دامن کشان
گویم به او راز نهان
که با من چه ها کردی
به جانم جفا کردی
هم جان و هم جانانه ای امّا
در دلبری افسانه ای امّا
امّا ز من بیگانه ای امّا
آزرده ام خواهی چرا ؟ تو ای نوگل زیبا
افسرده ام خواهی چرا ؟ تو ای آفت دل ها
عاشق کشی ، شوخی ، فسون کاری
شیرین لبی ، امّا دل آزاری
با ما سر جور و جفا داری
می سوزم از هجران تو ، نترسی ز آه من
دست من و دامان تو ، چه باشد گناه من
دارم ز تو نامهربان
شوقی به دل شوری به جان
می سوزم از سوز نهان
ز جانم چه می خواهی
نگاهی به من گاهی
یارب برس امشب به فریادم
بستان از آن نامهربان دادم
بیداد او برکنده بنیادم
گو ماه من ، از آسمان
دمی چهره بنماید
تا شاهد امید من
ز رخ پرده بگشاید