متن بهترین ترانه های داود مقامی
داود مقامی - اگه یادش بره
اگه یادش بره که وعده با من داره وای وای وای
اگه دل بیچارم رو به دست غم بسپاره وای وای وای
ای خدا بهار اومد گل من نیومد وای وای وای
فصل کشت و کار اومد یار من نیومد وای وای وای
دل من شکسته طاقت نداره والا
اگه پیغوم بده دیگه دوستم نداره وای وای وای
که دیگه ناله هام براش اثر نداره وای وای وای
ای خدا بهار اومد گل من نیومد وای وای وای
فصل کشت و کار اومد یار من نیومد وای وای وای
دل من شکسته طاقت نداره والا
می دونم یار من خبر نداره
قلب من براش چه بیقراره
چشم من مونده بر ره جدایی
آخه انتظارم اندازه داره
ای خدا بهار اومد گل من نیومد وای وای وای
فصل کشت و کار اومد یار من نیومد وای وای وای
دل من شکسته طاقت نداره والا
دلم امشب اونو بهونه کرده
انتظارش منو دیوونه کرده
اگه یادش بره قولی که داده
نمی دونم دیگه کی بر می گرده
اگه یادش بره قولی که داده
نمی دونم دیگه کی بر می گرده
دل من شکسته طاقت نداره والا
داود مقامی – نازو کرشمه بس کن
ناز و کرشمه بس کن ای مه آسمان
می گذری خرامان از غم دل چه دانی
من به خیال وصلت ناله کنم شبانگاه
تا تو امید جانم کی ز غمم رهایی
تو بیا صنما به من خسته وفا کن
دل خون شده را به وفا غرق صفا کن
ز چه بی خبری گل من ز رسم یاری
بنشین به برم پس از این ترک جفا کن
روزی ای زیبا آه شرر بار من
گیرد دامانت سوزد جانت
چون پیمانت بشکستی
ترسم چون گلها با همه افسونگری
چون پاییز آید عمرت پاید
ز چه ام دل خود بگسستی
ناگهان دیدم آن دیو طلای خزان
داد من گرید از دست تو و بی امان
ای صبا یک شب از محفل یارم گذر
تار مویی از او بهر من آور بشان
داود مقامی - منصوره بیا
دیشب که بیادت به میخانه نشستم
با یاد لبت توبه ی می شکستم
دیدم رخ زیبات در آن جام بلوری
گویی همه ی عمر به سودای تو مستم
منصوره بیا ، بیا بهر خدا
بر این دل زار مبتلایم رحمی بنما
منصوره نکن بهانه گیری
هجر تو کشانده ام به پیری
منصوره کجایی منصوره کجایی
از جور تو یار نازنینم
دردیست به جان آتشینم
بگزار به جای حسرت و غم
از مهر تو خوشه ای بچینم
از دور چکید اشک چشمم
در جام و دگر تو را نبینم
منصوره کجایی منصوره کجایی
داود مقامی - ای زلف تو چون مار
(غزل ) ای زلف تو چون مار و رخ خوب تو چون گنج
( غزل )بی مار تو بیمارم و بی گنج تو در رنج
دامن کشی چرا از من تو بی وفا
آهم به قلب سنگت ای صنم اثر ندارد
زیبایی تو را در آسمان قمر ندارد
بگو چرا تو بی وفا ز من گریزانی
ز دوریت فنا شوم چرا نمی دانی
آه به ظلمت شب قسم که دارد نشان ز گیسویت
قسم به قلبی که خورده تیر از کمان ابرویت
بیزارم کردی تو از زندگانی
سودی نبردم از لطف جوانی
پس از این دیده ی گریان نتواند گریه کند
که خورده تیر جور و جفا
دگر این دل ز فراقت نتواند ناله کند
بیا و بنگر حال مرا
دامن کشی چرا از من تو بی وفا
آهم به قلب سنگت ای صنم اثر ندارد
زیبایی تو را در آسمان قمر ندارد
بگو چرا تو بی وفا ز من گریزانی
ز دوریت فنا شوم چرا نمی دانی
تو هر چه قدر که خواهی دل منو بسوزون
برو هر اسبی داری برای من بتازون
آخه قیامتی هم توی کاره
خدا پرده ز کارت بر میداره
یه روز در محضر عدل الهی
بهت ثابت میشه که رو سیاهی
بس که تو آزردی مرا
هرگز نمی بخشم تو را
اگه مقصر من باشم میرم جهنم
روحم میشه با آتش سوزنده همدم
ولی می دونم جای من توی بهشته
خدا تو قلبم این معما رو نوشته
بس که تو آزردی مرا
هرگز نمی بخشم تو را
خوب می دونم روز قیامت از کرده ات داری ندامت
باید که یک عمری نمایی در آتش دوزخ اقامت
بس که تو آزردی مرا
هرگز نمی بخشم تو را
تو هر چه قدر که خواهی دل منو بسوزون
برو هر اسبی داری برای من بتازون
آخه قیامتی هم توی کاره
خدا پرده ز کارت بر میداره
یه روز در محضر عدل الهی
بهت ثابت میشه که رو سیاهی
بس که تو آزردی مرا
هرگز نمی بخشم تو را
اگه مقصر من باشم میرم جهنم
روحم میشه با آتش سوزنده همدم
ولی می دونم جای من توی بهشته
خدا تو قلبم این معما رو نوشته
بس که تو آزردی مرا
هرگز نمی بخشم تو را

داود مقامی - آخدا گوش اینک سخنی
|
گرکه ماگوش به فرمان باشیم آخدا نزدتومهمان باشیم جای مامردم آزاده نبود گرنه می بود فراهم ما را خفه میکرد یقین غم مارا آخداگوش اینک سخنی آخداگوش اینک سخنی گرزن ویارومددکارنبود گردف وچنگ و نی و تارنبود گرزن و یارو مددکارنبود همه ازغصه ورم می کردیم زحمت ازبزم توکم میکردیم زحمت ازبزم تو کم می کردیم آخداگوش اینک سخنی آخدا نزدتومهمان باشیم جای مامردم آزاده نبود گرنه می بود فراهم ما را خفه میکرد یقین غم مارا |
|
|

داود مقامی – مرغ شیدا
در سکوتی ماتم افزا ، من کناری و مرغ شیدا
با من دل خسته گوید ، از چه بنشسته ای تو تنها
عشق یاری در دل دارم ، می دهد هر دم آزارم ،فتنه ها دارد در کارم
با خیالش در تنهایی ، می گریزم از رسوایی ، جام نوشین در کف دارم
مرغ شیدا بیا بیا ، شاهد ناله ی حزینم شو
با نوایی تو هم صدا ، با نوای دل غمینم شو
ای صبا گر شنیده ای ، راز قلب شکسته ام امشب
رو پیامم به او رسان ، قاصد عشق آتشینم شو
لحظه ای آسمان تو بنگر ، جامه ی ارغوانیم
در غم عشق او خزان شد نو بهار جوانیم
عطر گیسوی دلفریبش ،رشک گلهای یاسمن
سایه ی مهر او چراغ روشن زندگانیم
در دل غاری در صحرا
کرده مکان مرغ زیبا
بی خبر از بهر دنیا
بی خبر از بهر دنیا
در طلب آب و دانه
پر زند هر سو از لانه
راز نهان سازد افشا
راز نهان سازد افشا
مرغک بی پروا
بی خبر از هر جا
در طلب دانه
ناگهان افتد او از پا
ز جفای چرخ افسونگر
بگرفتش شاهینی در بر
ز جفای چرخ افسونگر
بگرفتش شاهینی در بر
بکشیدش در خون بال و پر
چه بلایی آمده اش بر سر
بکشیدش در خون بال و پر
چه بلایی آمده اش بر سر
عمر گرامی را تو بدان این بودش پایان
دیده ی خود بگشا پس از این قدر جوانی دان
( غزل ) هر مرغ بهر دانه به دامی شود اسیر
( غزل ) من ، من مرغ عاشقم به دام تو بی دانه آمده ام
عمر گرامی را تو بدان این بودش پایان
دیده ی خود بگشا پس از این قدر جوانی دان
عمر گرامی را تو بدان این بودش پایان
دیده ی خود بگشا پس از این قدر جوانی دان
در دل غاری در صحرا
کرده مکان مرغ زیبا
بی خبر از بهر دنیا
بی خبر از بهر دنیا
در طلب آب و دانه
پر زند هر سو از لانه
راز نهان سازد افشا
راز نهان سازد افشا
مرغک بی پروا
بی خبر از هر جا
در طلب دانه
ناگهان افتد او از پا
آیا می شه روزی کنار بستر من
با عشوه گذاری سر به سینه ی من
از باغ لبونم گل بوسه بچینی
پرپر کنی آنگه بریزی روی دامن
این مشکله باورم نمی شه
که تو غافلی از دلم همیشه
در سینه جز آتش جدایی
شور دگری به پا نمی شه
دیگه بی تو می میره این دل من
سودای تو گشته مشکل من
خاموشه نداره روشنایی
بی شمع رخ تو محفل من
دارد دلم از دست تو فریادفریادفریاد
که چرا تو ز من نمی کنی یاد
باشد همه آرزویم اکنون روزی ای گل ای گل
که تو با نگهی دلم کنی شاد
سخته به خدا غم جدایی
کو شادی روز آشنایی
پا تا به سر آتش امیدم
شاید به سر وفا بیایی
دیگه بی تو می میره این دل من
سودای تو گشته مشکل من
خاموشه نداره روشنایی
بی شمع رخ تو محفل من
عمری عمری تنها بنشستم
عمری دل را به امید تو بستم
عمری عمری دل را به امید تو بستم
ولیکن به خدا ز بی وفایی
تو مظهر جوری و جفایی
همیشه به خدا دل داره فریاد
که تو قاتل جسم و جون مایی
دیگه بی تو می میره این دل من
سودای تو گشته مشکل من
خاموشه نداره روشنایی
بی شمع رخ تو محفل من


