قدم دوم سوال 8
ما با درمیان گذشتن آنچه که داریم میتوانیم آنرا حفظ کنیم
توجه ؛
جواب این سوال تجربه و درک گروهی کلاس قدم ما میباشد و به هیچ وجه و عنوان نظر انجمن معتادان گمنام NA" " نمیباشد ، و از طرفی قطعاً نمیتواند کامل باشد ، و لذا بدیهیست از زوایای دیگر و یا تجربه های دیگر بطور حتم ، قابل بررسی و جواب باشد
نکته ؛
برای نتیجه بهتر گرفتن از قدمها رعایت دو نکته الزامی میباشید ، اول اینکه پاک باشیم ، دوم اینکه حتماً با حضور راهنما این قدمها را کار کنیم .
قدم دوم ...............بخش نداشتن سلامت عقل
سوال 8 ) از چه راه هایی نداشتن سلامت عقل بمن میگوید که چیزی خارج از خودم میتواند مرا کامل کند و مشکلاتم را حل نماید ؟ مصرف مواد مخدر ؟ غذا خوردن ، یا سکس ؟ یا چیزهای دیگر . . .
ما بعنوان یک انسان همیشه خواهان کامل شدن هستیم ( چه در زمانی که شاد هستیم و زندگی ما توام با رفاه و آسایش است ، و چه زمانی که در غم وماتم وغرق در مشکلات هستیم ) و لذا برای این کامل شدن دست به تجربه های گوناگونی میزنیم و در اثر نداشتن سلامت عقل فکر میکنیم با پناه بردن به یک عامل و یا متاع بیرونی مثل - مشروبات الکلی - مواد مخدر - و یا سکس و یا ثروت و یا قدرت و یا پرخوری و . . . میتوانیم مسائل و یا مشکلات خود را تخفیف و یا برعکس در زمان اینکه حتی انرژی ما فول است آنها را افزایش و آنها را سوپر فول کنیم و به عبارتی دیگر خود را کامل کنیم ، در هر صورت پناه بردن ما به اینگونه موادهای خارجی نه تنها مسائل ما را حل نکرد بلکه تجربه استفاده از اینگونه روش ها سرانجام باعث وابستگی شدید در ما شد وعاقبت زندگی ما را غیر قابل اداره کرد و لذا نه تنها ، نتوانستیم با این چیزها و متاع ها مشکلات و مسائل خود را حل کنیم بلکه مشکلات خود را بغرنجتر و بقول معروف سرانجام ، قوز بالا قوز شدیم .
ما باید متوجه بشویم که اعظم مشکلات ما در اثر نداشتن سلامت عقل است ، اینکه ما فکر کنیم چیزی خارج از خودمان میتواند مشکلات ما از را قبیل ؛ ناامیدی - ترس – پوچ گرایی - مشکلات اقتصادی - امنیت های اجتماعی - احساسات ناخوشایند - بغض های روانی - کمبودها و ضعف های اخلاقی - جوابهای منطقی برای پیدا نکردن سوال های که در افکار خود داریم ، و . . . حل کند نشانگر عدم سلامت عقل در ماست . ما امروز متوجه شده ایم که باید با واقعیت های زندگی و مشکلات آن بطور منطقی و با روشن بینی روبرو شویم و در رابطه با مشکلات و مسائل خود با صاحبنظران مشورت کنیم . مشکلات ما عموماٌ درونیست و ما هرگز با استفاده از ابزارهای شهوانی و یا موادی نمیتوانیم آنها را سرکوب و یا تغییر و یا برطرف کنیم . ما امروز به این نتیجه رسیده ایم ؛
چیزی که میتواند ما را کامل کند سلامت عقل و سلامت نفس وادامه روند بهبودی است .
در حاشیه
ما همیشه بعنوان یک انسان خواهان کامل شدن هستیم ، یعنی فکر میکنیم ناقصیم و یا کمبودی یا خلاء ای را در خود داریم ، چه در شادی چه در غم و چه درمشکلات و چه در آرامش این احساس را داریم ، احساس میکنیم چیزی سر جای خودش نیست و لذا برای کامل شدن به تجربه های گوناگون دست میزنیم که خیلی از آنها برایمان گران تمام میشود . احساس میکنیم سرزمینی از وجود ما مثل قاره آتلانتیس گمشده است ، بعضی اوقات فکر میکنیم چیزی سر جای خودش نیست ، یعنی قطعه ای از پازلی که میتواند ما را کامل کند نیست ، و ما هم نمیدانیم چیست ! ما برای اینکه بتوانیم آن قطعه را پیدا کنیم به آزمایش و امتحانهای گوناگونی دست میزنیم ، در این رابطه به دو عامل اساسی پناهنده می شویم .
1- عوامل و عناصر بیرونی ؛
در رابطه با عوامل بیرونی ما مشکلات را دستاویز و یا رفاه را بهانه می کنیم برای امتحان آن چیز گمشده که ما را کامل میکند ، بنا بر این شروع به جستجو میکنیم ، به هر عامل بیرونی مثل قدرت ، ثروت ، پرخوری و یا سکس و مواد مخدر و الکل و . . . روی می آوریم ، اما سر انجام این میل به عامل بیرونی باعث وابستگی شدید در ما میشود و این روش نه تنها ما را کامل نمیکند بلکه باعث نقصان بیشتر ما هم میشود .
2- عوامل درونی ؛
در رابطه با عوامل درونی ما گمشده خود را در درون خود جستجو میکنیم به هر چیزی که می تواند یاریمان دهد تا خود را کامل کنیم روی می بریم ، به تکاپو می افتم تا شاید گنج گمشده خود را پیدا کنیم و به هر چیزی پناه می بریم ، از مسائل عرفانی ، معنوی گرفته ، تا دین و مذهب و علوم های غریبه و مخفیه ، و . . . ، اما این مسیرها خطرناک است ممکن است در این جاده از گمشده واقعی خود که کامل کننده است دور شویم ، ممکن است گرفتار خرافات و طامات گردیم ، ممکن است در اثر مسائل معنوی و عرفانی گرفتار شطحیات گردیم ( یعنی حرفها و عمل های که مغایر با عقل و شرع است ، در واقع شطحیات یعنی اوج تجربه عرفانی که گفتار و رفتار شخص غیر معقول میشود ، مثلا ابن عربی که گفت : من دو سال از خدا کوچکترم ، و یا منصور حلاج که گفت : بین کفر و ایمان فرقی نیست . . ) اما در اینجا منظورمان از شطحیات نوع بیمار گونه آن می باشد ، مثلا دوست همدردی تعریف می کرد ؛ روزی بدنبال دوستی که تازه پاک شده بود به در منزلشون رفتم ، زنش درو که بازکرد سلام کردمو پرسیدم ؛ فلانی کجاست ، چند وقته نمی بینمش ؟ بیچاره ، زن زجر دیده زد زیر گریه و گفت : الان حدود یه ماه ، ما را ول کرده و رفته ؟ گفتم : رفته ! کجا رفته ؟ گفت : رفته بیابونا چله نشینی کنه ! . . بدجوری حالم گرفته شد ، پرسیدم به راهنماش اطلاع دادی ؟ بیچاره در حالیکه گریه میکرد گفت : الهی خیر نبینه با همون راهنماش با هم رفتن . . . ، بنا بر این ممکن است در نتیجه این روش ها ، گرفتار وهم و خیالات ویرانگر قرار بگیریم . در اینجاست که ما متوجه میشویم که باید کسی همراهمان باشد کسی که به او اعتماد داریم و از ظرفیت های لازم و دانش برخوردار است در واقع کسی که راه را از ما بهتر بلد است بقول جناب حافظ که میفرماید ؛
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
بنا براین ، اگر صدمه و آسیب اینگونه وابستگی ها بیشتر از وابستگی های بیرونی نباشد مثل مواد و الکل و سکس و قمار بطور حتم کمتر از آنها هم نیست .
اینکه ما هر چیزی را امتحان میکنیم ( چه موادهای مادی ، یا ایسم ها یا عقاید های معنوی یا هرچی ) فقط به این علت است که میخواهیم خود را کامل کنیم اما متاسفانه در این راه گرفتار از خود بیگانگی میشویم ، یعنی در واقع مشگل ما از خود بیگانگیست یا بقول معروف مشگل ما ( الیناسیون ) است ، یعنی انسان به گونه ای زندگی را در وجود شئی دیگری ببیند ، الیناسیون در واقع حالتی است که در آن شخصیت واقعی انسان ذایل میگردد و شخصیت بیگانه ای مثل ( انسان یا حیوان یا گیاه یا شئی ) در آن حلول میکند ، اما این فقط یکطرف مشگل است ، مشکل اساسی ما این است که گمشده ایم و نشانی یار و منزل را در دست نداریم ، بنا براین به تکاپو افتاده ایم تا آنرا پیدا کنیم ، اما گمشده خود را نمیابیم ، لذا غمگینیم ، احساس می کنیم بجای ، یا سرزمینی تعلق داریم که از آنجا دور افتاده ایم و فقط در آنجا می توانیم کامل بشویم ، اصطلاح ( نوستالژی ) شاید بتواند مفهوم ما را برسند نوستالژی یعنی ، احساس دلتنگی برای مراجعت به زادگاه ، همه انسانها دانسته یا ندانسته به نوعی احساس نوستالژیک دارند ، بدنبال کسی یا چیزی که حال او را کامل کند می گردند بدون اینکه خود متوجه باشند ، در واقع احساس نوستالژیک یعنی ، خاطره و احساس خوشایندی که آنرا قبلا تجربه کرده ایم ، اما نمیدانیم ؛ کی ؟ و کجا ؟ بقول مولانا ؛
روزها فکر من این است و هم شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام ، آمدن بهر چه بود
بکجا میروم آخر ننمایی وطنم
مرغ باغ ملکوتم نیئم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته ام از بدنم
در هر صورت نوستالژیک ، احساس غم در غربت است و بقول سهراب ، زندگی حس غربیست که یک مرغ مهاجر دارد . در واقع میل واشتیاقی است برای بازگشت به جایگاه اولیه از دست رفته ، احساس نوستالژیک ، یک شوق ناخودآگاه است برای بازگشت به اصل خود هر کسی دور مانداز اصل خویش// باز جوید روزگار وصل خویش . ... بنابراین در پی ، این احساس سرگشته می شویم و چون راه و چاره را نمدانیم مبتلا به بیماری نوستاژیک می شویم یعنی گرفتار اختلالات روحی و روانی حاصل ازمهجوری میشویم .
مشکل ما این است که نمی دانیم مشکل چیست ؟ برای اینکه چشمانمان بسته است ( لایبصرون ) ، و گوش هایمان ناشنواست ( لهم آذانهم لا یسمعون گوش دارند ولی نمی شنوند ) ، و لذا در خواب روحانی بسر میبریم و نیاز به بیداری روحانی داریم . آدرسی که ما از معشوق یا گمشده یا کامل کننده داریم اشتباه است یا در وادی مواد مخدر و یا شهوات دیگر گرفتاریم و یا در سراب عقاید و ایسم ها و ادیان ، خود حیرانیم .
اینکه بتوانیم تصویر تا حدودی روشن تر از معشوق را حداقل در پیاله خود ببینیم ،لاجرم باید به بیداری روحانی برسیم و بالاجبار باید ؛
1- به سلامت عقل برسیم ، یعنی اعتقاد به اینکه چیزی خارج از ما ، مانند مواد مخدر یا ثروت یا شهوات دیگر ، و یا پذیرفتن عقیده ای که براساس تقلید کورکورانه و ناآگاهانه و بدون تحقیق باشد ، نمی تواند مشکلات ما را از بین ببرد و احساسات ناخوشایند ما را تغییر و یا ما را کامل کند .
2- به سلامت نفس برسیم ، یعنی خواسته های درونی خود را بشناسیم و نیازها را فقط برطرف کنیم ، سلامت نفس موقعی مقدور می شود که به روی خود شناسی متمرکز باشیم .
بنا براین ؛
سلامت عقل+ سلامت نفس+ خودشناسی ===== > میشود بیداری روحانی
در واقع ما با بیداری روحانی می توانم تا حدود زیادی خود را به کمال نزدیک کنیم ، ما به سلامت عقل و سلامت نفس ، همراه با خود شناسی نیاز داریم تا خود را در حیطه مادی و زمینی کامل ببینیم ، بدیهیست باید در این راه کوشا باشیم و این موقعی برای ما راحتر میسر میشود که دست در دست نیروی برترمان باشد .